پدر و مادرش اهل قم و محله پامنار بودند. از ابتدای زندگیشان با فقر و تنگدستی شروع کردند. پدرش چرخ تافی داشت و در فصلهای تابستان بستنی فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی هم داشت به او « حسین بلندگو» هم میگفتند. مادرش اول زندگی چند تکه طلا داشت. آنها را فروخت و ۱۰۰ متر زمین خریدند و شروع کردند با شوهرش به ساختن. او خشت میگذاشت و همسرش گل میمالید، خانه را نیمه کاره سرپا کردند و رفتند مشغول زندگی شدند؛ یک زندگی ساده و باصفا و خوب.
خانه باصفا
با خانه نیمساز هم میساختند و برای تابستان مشکلی نداشتند ولی زمستان به مشکل بر میخوردند. درآمد مرد خانه فقط خانه را کفایت میکرد. زن خانه شروع کرد به قالی بافتن. آن روزها من و تویی نبود بین زن و شوهرها. یکدل و همراه بودند در تمام مشکلات. زن خانه یک قالی بافت، خانه را کاه گل کردند. یکی دیگر بافت، برق کشیدند. یکی دیگر را بافت و لوله کشی آب کردند، بالاخره با هزار مشقت یک خشت و گل روی هم گذاشتند تا اینکه خدا « محمدرضا»را به آنها داد و به برکت قدمش وضع زندگیشان کمی بهتر شد و توانستند منزلشان را در همان محل عوض کرده و تبدیل به احسن کنند. خانه شان هر جا که بود و هر شکل که داشت باصفا بود، بس که دلهاشان مهربان بود و آدمهای باخدایی بودند...

مرد کوچک
محمدرضا در سال ۱۳۴۶ به دنیا آمد و با آمدنش برکت بارید انگار به زندگی باصفای پدر و مادرش. رزق و روزی پدرش خیلی رونق گرفت. محمدرضا خیلی بچه زرنگ و کنجکاو و با استعدادی بود. در هر کاری خودش را وارد میکرد، خصوصاً اگر کار سخت بود. میخواست همه چیز را یاد بگیرد. بسیار مهربان و غمخوار بود. همیشه کمک حال مادرش بود و نمیگذاشت یک لحظه مادرش دست تنها بماند. همیشه دوست داشت به همه کمک کند. یازده ساله بود که پدرش از دنیا رفت و محمدرضا شد مرد کوچک خانه. مادرش وقتی گریه میکرد او را دلداری میداد و میگفت: گریه نکن، من هم گریه ام میگیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه کند. بابا رفت. من که هستم.
طبیب اصلی
دوران کودکی محمدرضا شیطنتهای کودکانه خاصّ خودش را داشت. همه را با خود مشغول میکرد، در منزل قدیمی که بودند ایوان کوچکی داشتند که پلههای آن به آب انبار منتهی میشد، محمدرضا که میخواست سیم برق را داخل پریز کند، برق او را گرفت و با شدت از بالای پلههای ایوان به پایین پلههای آب انبار پرت شد. مادرش تنها بود و پایش هم شکسته بود و در اتاق زمینگیر شده بود وبه هیچ وجه نمیتوانست از جایش بلند شود. شروع کرد به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایهها را صدا میزد که تصادفاً خواهرش وارد خانه شد. با گریه و التماس از او خواست محمدرضا را از پلههای آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و کبود شده بود و به هیچ وجه حرکت و تنفس نداشت.
او را بردند به سمت بیمارستان. یک بقال در محله بود به نام سید عباس.
در بین راه خواهرش را با بچه روی دست دیده بود بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل کرده بود. او سید باطن دار و اهل معرفت و صاحب نفسی بود. سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع کرد چند سوره از قرآن را خواندن که به یکباره محمدرضا چشمانش را باز کرد و کاملاً حالش عوض شد. سید گفته بود: نیازی به دکتر نیست، طبیب اصلی او را شفا داده است.
هزار تا صلوات
۱۴ سال داشت که آمد و تقاضای جبهه کرد. ناراحت بود و میگفت مرا قبول نمیکنند و میگویند سن شما کم است، باید ۱۵ سال تمام داشته باشید. مادر به او میگفت: صبر کن سال بعد انشاءالله قبولت میکنند. ولی محمدرضا برای رفتن به جبهه لحظهشماری میکرد و صبر نداشت و میگفت: آنقدر میروم و میآیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد.
بالاخره هم شناسنامه اش را گرفت و دستکاری کرد و یک سال به سن خود اضافه کرد. به مادرش میگفت: مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان عجلالله فرجه کردم تا قبولم کنند. با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمیشناخت.
خدا با ماست
مادر به او میگفت: من تنها شدم، نمیگویم قید جبهه را بزن ولی بیا برویم خواستگاری و یک دختر خوب و مؤمنه پیدا کنیم، هم مونس من باشد، هم شریک زندگی تو.
محمد رضا با خنده جواب میداد که خدا یار بی کسان است. زنم یک تفنگ است و همینطور خانه ام، سنگر.یک متر بیشتر نیست، ساخته و آماده نه آهن میخواهد نه بنا!
میگفت: غصه تنهایی را نخور. خدا با ماست...
چطور من را نشناختی؟!
در خانه تلفن نداشتند. محمدرضا به خانه همسایه زنگ میزد و جویای حال مادرش میشد. یک روز عید، تماس گرفته بود. وقتی مادرش رفت پای تلفن دید صدایش خیلی نزدیک است. وقتی پرسید: محمدرضا کجایی؟گفت: قم هستم. و از مادرش خواست گوشی را به خواهرش بدهد. به خواهرش گفته بود: من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم. مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید.
وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدند، یک جوان نشسته روی یک ویلچر روبروی مادرسبز شد. مادر دستپاچه بود تا محمدرضا را زودتر ببیند. به آن جوان گفت: شما محمدرضا شفیعی را میشناسی؟
آن جوان گفت: شما اگر او را ببینید میشناسیدش؟ مادر جواب داد: او پسر من است. چطور او را نشناسم؟! جوان گفت: پس مادر! چطور من را نشناختی؟! یکدفعه مادر گریه اش گرفت، بغلش کرد.
خیلی ضعیف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. سر و صورتش سیاه شده بود، مادرش با ناراحتی گفت: عزیزم چی شده؟ محمدرضا با همان آرامش شگفت انگیز همیشگی اش گفت: چیزی نیست، یک تیغ کوچک به پایم فرو رفته. مهم نیست. دکترها بیخودی شلوغش میکنند.
بعدها مادرش فهمید یک ترکش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایش را شکافته و از انتهای پوتین خارج شده بود.

نذر مادر
ارتباط عمیق و توسل روحانی – معنوی عجیبی به امام زمان عجلالله فرجه داشت. پایش هم که پس از سه سال حضور در جبهه مجروح شد، خود امام زمان علیه السلام شفایش داد. چهار عمل روی پایش انجام دادند اما دکترها گفته بودند، اصلاً فایدهای نکرده است، باید ۵ یا ۶کیلو وزنش را کمتر کند.
وقتی به مادر گفت، او خیلی ناراحت شد، بعد هم هزار تا صلوات نذر کرد. از مال دنیا هم دو تا قالیچه بیشتر نداشت که یکی را نذر خوب شدن پای محمدرضا کرد. محمدرضا رفت جمکران آمد، گفت: مادر، غصه نخور!
رفته بود پیش پزشک برای ویزیت مجدد، که دکتر گفته بود این پای دیروزی نیست.
چشم به راه من نباشید
چند روز بیشتر از وداع محمدرضا نگذشته بود که شب در عالم خواب مادرش او را دید...
در خواب مادر محمدرضا از در خانه داخل آمده بود. یک لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در که آمد یک شاخه گل سبز در دستش بود ولی جلوی مادرکه آمد یک بقچه سبز کوچک شد. سه مرتبه گفت: مادر برایت هدیه آوردم.
مادرش گفت: چطوری پسرم؟ این بار چرا اینقدر زود آمدی؟!
گفت: مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید!
صبح که مادر بیدار شد از خودش پرسید چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. با دامادش تماس گرفت و قصه را گفت.
دامادش خواب را خیلی تایید نکرد. دوباره شب بعد مادر همین خواب را دید. محمدرضا گفت: دیگر چشم به راه من نباشید! وقتی برای بار دوم به دامادش گفت، رفت سپاه و پرس و جو کرد ولی خبری نبود. از آنها خواستند یک عکس و فتوکپی شناسنامه را پست کنند برای صلیب سرخ، که آنها هم همین کار را کردند...
جگرم میسوزد
دوستی داشت به نام محسن میرزایی از مشهد که با هم زخمی و اسیر شده بودند و او بعدها آزاد شد. بعدها همین محسن میرزایی تعریف کرده بود: محمدرضا ترکش توی شکمش خورده بود، زخمی داخل کانال افتاده بودند، قرار بود بعد از چند ساعت آنها را به عقبه منتقل کنند ولی زودتر از نیروهای کمکی، عراقیها رسیدند و آنها را اسیر و به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل کردند. هر دو حالشان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شکمش خیلی اذیت میشد. در روزهای اول از او خواسته بودند به امام خمینی رضوان الله علیه و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش که یکی از دندانهایش شکسته بود. پزشکان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی که داشت به هیچ وجه آب به او ندهند.
روز آخر خیلی تشنهاش شده بود، به محسن میگفت: محسن من مطمئنم شهید میشوم، انشاءالله ما پیروز میشویم و تو آزاد میشوی و بر میگردی کنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما میروی و میگویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد؛ دیگر چشم به راهش نباشید.
بعدها که برادر میرزایی بعد از ۴ سال آزاد شد، به منزل محمدرضا آمد و از لحظه شهادت محمدرضا برایشان تعریف کرد... میگفت روز آخر محمدرضا خیلی تشنهاش بود، یک لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین میکشید تا آب بنوشد. در بین راه افتاد و به شهادت رسید. به لطف خدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام در همان لحظه از صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه که مواجه شدند از جنازه عکس گرفتند و شماره زدند. او را برای تدفین بردند.
این برادر میگفت: لحظههای آخر خیلی دلم آتش گرفت. محمدرضا داد میزد، فریاد میزد: جگرم میسوزد. ولی من نمیتوانستم به او آب بدهم. آخرین جمله را گفت و رفت. گفت: « فدای لب تشنه ات یا اباعبدالله.»

زائر غریب
وقتی مادر محمدرضا به زیارت عتبات عالیات مشرف شد، عکس و شماره قبر محمدرضا را برداشت و با توکل به خدا راهی شد به امید آنکه به زیارت محمدرضایش برود. وقتی رسیدند به هر کسی از مأمورین التماس میکرد تا بگذارند شده حتی یک ساعت بر سر قبر محمدرضا برود، قبول نمیکردند و او را منع میکردند و میترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرش همراهش بود، او کمی عربی بلد بود، با یکی از رانندگان صحبت کردند و ۲۰ هزار تومان پول نقد به او دادند تا آنها را به قبرستان الکخ رساند و رفت. عکسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی که داشت قبر را پیدا کرد. ردیف ۱۸، شماره ۱۲۸. لحظه به یاد ماندنی بود، مادر بی تاب بود و خودش را بر روی مزار انداخت. به محمدرضا گفت: شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم میخواهد پیش من بیایی... خیلی التماس کرد و بعد از آن در کربلا سیدالشهداء علیه السلام را به جوان رعنایش علی اکبر علیه السلام قسم داد تا فرزندش را به وی برگرداند...
مسافر کربلا
دو سال از سفر عتبات گذشته بود که یک روز اخبار اعلام کرد ۵۷۰ شهید را به ایران باز گرداندند. مادر محمدرضا با خودش گفت: یعنی میشود بچه من هم جزو اینها باشد؟!... داشت پرس و جو میکرد که در زدند: منزل شهید محمدرضا شفیعی؟
گفت: بله محمدرضای من را آوردید!
گفتند: مگر به شما خبر دادند که منتظر او هستید؟! مادر گفت: سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یک قفس سبز و یک قناری سبز و گفت این مژده را میدهم بعد ۱۶ سال مسافر کربلا بر میگردد.
آن برادر سپاهی گفت: بعد ۱۶ سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه سلام الله علیها است. (۴مرداد ماه ۱۳۸۱)
انگشتر متبرک
سر تشییع جنازه، مادر کنار قبر محمدرضا نشسته بود. دید آقایی لباس بلندی پوشیده و چفیه به گردنش. دو متری با او فاصله داشت، گفت: مادر شفیعی، یک قدمی بیا جلوتر. مادر رفت. یک انگشتر عقیقی به او داد و گفت محمدرضا خیلی تبرک است، این انگشتر را به او بمالید. مادر هم داد انگشتر را به صورت و بدن محمدرضا مالیدند. گفتند: آن حیف است که با پیکر دفن شود، ببرید منزل برای شفای مریض.
مادرش گفت: این برای آن آقاست. برای من نیست که! آمد تا انگشتر عقیق را به صاحبش برگرداند، هرچه گشت آن آقا را پیدا نکرد. از آن روز به بعد انگشتر نزد او ماند. هرکسی که آمده، برای شفا از آبش دادند، شفا یافته و حاجت گرفته است... هم اینک پیکر مطهر محمدرضا در گلزار شهدای علی ابن جعفر قم آرام گرفته است.
نحوه شهادت
محمدرضا از نیروهای واحد تخریب لشکر علی ابن ابیطالب علیه السلام بود. عملیات کربلای ۴ آخرین عملیات او بود. بعد از ۵ سال حماسه آفرینی در جبهههای حق علیه باطل در عملیات کربلای ۴ مجروح و سپس اسیر شد. ۱۱ روز شکنجه سربازان دشمن را تحمل کرد تا عاقبت در تاریخ ۱۴دی ماه ۱۳۶۵ به شهادت رسید.
دوستانش میگفتند به سختی مجروح شد و پیکرش جا ماند. اینطوری بود که محمدرضا شفیعی به جرگه شهدای گمنام پیوست. برخی میگفتند او اسیر شده چون دوستانی که در کنار او بودند همگی اسیر شدند، اما خانواده اش چشم انتظار او بودند...
به آنها اطلاع دادند که محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از ۱۰ روز اسارت به شهادت رسیده و جنازه او را در قبرستان الکخ مابین دو شهر سامرا و کاظمین دفن کردهاند...

وصیتنامه شهید محمد رضا شفیعی
« بسم الله الرحمن الرحیم»
« یا اَیتُها النَفسُ المُطمَئِنَه اِرجِعی اِلی رَبِک راضیه مَرضیه فَادخُلی فی عِبادی و ادخُلی جَنّتی». به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان، درهم کوبنده کاخ ستمگران. او که عالم هستی را از هیچ آفرید و همه را از حکمتش تعادل بخشید. و با سلام و درود بی کران بر تمامی رهروان راه حسین علیه السلام. آنان که در این راه قدم نهادند و گلوی خود را با شربت شیرین شهادت، تر کردند و جان خود را فدای اسلام و قرآن نمودند.
« ما بندگان خدا هستیم و در راه او قیام میکنیم اگر شهادت نصیب شد، سعادت است».
اینجانب محمدرضا شفیعی فرزند مرحوم حسین شفیعی لازم دانستم که چند سطر وصیتی با امت حزب الله داشته باشم. و حال که وقت آزاد شدن من از قفس دنیوی رسیده است لازم دانستم که به جهاد در راه خدا بپردازم که اگر به درگاه باریتعالی قبول گردید به سوی زندگی سعادتمند و جاوید دیگری پر بکشم.
من یکی از بسیجیهایی هستم که برای اجرای احکام اسلام به جهاد پرداخته ام و از ریخته شدن خونم در این راه باکی ندارم. چون راه، راه انبیا و اولیای خداست و بایستی پیروی از شهید تشنه لب کربلا نمود: « اِن کانَ دینِ محمدٍ لَم یستَقِم اِلا بِقَتلی فَیا سُیوفَ خُذینی ». بعد از شهادت من این سعادت را جشن بگیرید که سنگر خونین من حجله دامادی من بوده است و ما شهادت را جز سعادت نمیدانیم. چون شهادت ارثی است که از انبیا به ما رسیده است.
سفارش من به کسانی که این وصیت نامه را میخوانند این است که سعی کنید که یکی از افرادی باشید که همیشه سعی در زمینه سازی برای ظهور صاحب الامر عجلالله فرجه دارند و بکوشید اول خود و بعد جامعه را پاک سازی کنید و دعا کنید که این انقلاب به انقلاب جهانی آقا امام زمان علیه السلام متصل شود. پس اگر میخواهید دعاهایتان مستجاب شود به جهاد اکبر که همان خودسازی درونی است بپردازید.
ای برادر و خواهر مسلمان، بدان که با شعار در خط امام بودن ولی در عمل دل امام را به درد آوردن، وظیفه انسانی و اسلامی ما نیست.
ای برادران، ما که هنوز خود را نساختهایم و تمام کارهایمان اشکال دارد چگونه میخواهیم دیگران را بسازیم و انقلابمان را به تمام جهان صادر کنیم؟ در کارها از خود محوری و تفسیر کارها به میل خود بپرهیزیم و سعی در خودسازی داشته باشیم و خیال نکنیم با کمی فکری که داریم، فکرمان از همه بالاتر است و از همه خودساخته تر و خلاصه نظرمان بهتر است.
برادران گرامی و ملت شهید پرور، همیشه از درگاه خداوند بخواهید که به شما توفیقی عنایت فرماید که بتوانید در خط امام عزیزمان و برای رضای خدا گام بردارید.
ای جوانان، نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین علیه السلام در میدان نبرد شهید شد و مبادا در غفلت بمیرید که علی علیه السلام در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر در راه حسین علیه السلام و با هدف شهید شد.
و ای مادران مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردای قیامت در محضر خدا نمیتوانید جواب زینب سلام الله علیها را بدهید که تحمل داغ ۷۲ شهید را نمود. همه مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهههای نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید، زیرا مادر وهب فرمود: پسری را که در راه خدا داده ام پس نمیگیرم و از خواهران گرامی تقاضامندم که از فاطمه سلام الله علیها، یگانه سرور زنان سرمشق بگیرید و حجاب اسلامی خود را رعایت فرمایید.
امیدوارم روزی فرا رسد که همه ملت از زن و مرد و تا جوان و کودک به وظیفه اسلامی خود آشنا شوند و مرتکب گناه نشوند. در آخر از مادر گرامی خودم حلالیت میطلبم و امیدوارم از زحماتی که برای من کشید مزد آن را از زینب سلام الله علیها بگیرد و امیدوارم همچون دیگر خانواده شهدا استوار و مقاوم بمانید و کاری نکنید که دشمنان را شاد کند.
ای جوانان عزیز و ارجمند همانطور که امام فرمود: من چشم امیدم به شماست. پس شما هم به ندای هل من ناصر حسین زمان لبیک بگویید و به سوی جبههها حرکت کنید و نگذارید اسلام و قرآن بی یاور بماند.... والسلام. ما بندگان خدا بدنیا آمدهایم تا توشهای برای آخرت جمع آوری نماییم و به سوی زندگی جاوید پر بکشیم.« الهی تا ظهور دولت یارخمینی را برای ما نگه دار» آمین. محمدرضا شفیعی. ۲۵/۱۲/۶۴
به ما اطلاع دادند که محمدرضا در اردوگاه موصل ، بعد از ده روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ ما بین دو شهر سامرا وکاظمین دفن کرده اند...
سال ۸۱ یک روز اخبار اعلام کرد ۵۷۰ شهید را به میهن اسلامی باز گردانده اند...
زنگ درب خانه به صدا در آمد: به شما نوید می دهم پیکر محمدرضایتان را بعد از 16 سال آورده اند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند؛ پیکر محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است...
وقتی وارد سردخانه شدم پاهام سست شده بود، نفسم بند آمد بالاخره او را دیدم، نورانی ومعطر بود موهای سر ومحاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد.
بعثی ها بعد از مشاهده ی پیکر محمدرضا برای از بین بردن این بدن آن را سه ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند وحتی آهک هم روی آن ریخته بودند. بازهم چهره ی او بهم نریخته بود فقط زیر آفتاب کبود شده بود.
یکی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا بعد از ۱۶ سال سالم برگشته !
او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترک نمی شد. همیشه با وضو بود، هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد یا در سنگر مصیبت می خواندیم، اشکهایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد...


محمدرضا در عملیات کربلای چهار مجروح می شود و پیکر نیمه جان او را به اردوگاه اسارت می برند. روزگاری می گذرد، او قفس تن را تاب نمی آورد و مزد مجاهدتش را با شهادت می گیرد. بعثی ها پیکرش را دور از چشم نمایندگان صلیب سرخ در دل خاک اردوگاه پنهان می کنند و بی خبرند که خورشید پشت ابر نمی ماند. سالها می گذرد و هنگام تبادل پیکرها وقتی به این پیکر می رسند آن را سالم می یابند؛ انگار فقط ساعاتی از شهادت آن اسیر گذشته است. بعثی ها با همه ی توان تلاش می کنند پیکر شهید محمدرضا شفیعی سالم به ایران برنگردد....

پیکر را مدتها زیر آفتاب داغ عراق می گذارند..... با انواع مواد شیمیایی در صدد امحاء آن پیکرند اما... هیچکس غیر از مادر و اطرافیان او خبر ندارند رمز و راز سالم ماندن این پیکر مطهر چیست.
شانزده سال قبل وقتی پیکر سالم محمدرضا سالم به وطن برگشت آوازه ی این بازگشت خاص و باشکوه مثل نسیمی معطر بر تن جامعه جاری شد. آوازه اش حتی به رهبر هم رسید؛ وقتی در دیدار با این خانواده تأکید کرد خبر دارد از همه ی ماجرا.

روایت مادر شهید
مادر شهید چشم و چراغ ملت بود و وقتی پسرش برگشت شمع محفل عام و خاص هم شد. دسته دسته زائرین از دور و نزدیک به دیدارش می آمدند تا از رمز و راز نهفته در وجود مادر باخبر شوند، مادر، رمز و راز را می گفت و زائران دخیل می بستند بر آن همه تقدس و تطهیر. مادر، کم با وضو شیر نداده بود به این پسر، و پسر، کم اشک چشمان خویش را که در روضه ی سیدالشهدا بر چشمانش شکفته بود بر پیکر و لباس خویش ننشانده بود، نمازها و تهجدهای شبانه ی آن پسر هم کاری کرده بود کارستان، که پیکرش را سالم برگرداند. همه ی این وقایع را «آقا» می دانست و حتی بیشترش را هم، که خبر داشت محمدرضای شهید خوش مَشرب هم بوده است.
مادر، شانزده سال چشم انتظار بازگشت چنین پسری نشسته بود، شانزده سال پس از بازگشت آن پیکر هم با حیات طیبه اش ملجاء و پناه دورافتادگان از قافله ی شهدا بود؛ بسیار بودند حاجتمندانی که به دیدار این مادر خاص می آمدند و نذر و نیازی بر شهیدش می آوردند و حاجت خویش می گرفتند.
مادر شهید می گوید موقع دفن محمد رضا، حاج حسین کاجی به من گفت: «شما میدانید چرا بدن او سالم است؟» گفتم: «از بس ایشان خوب و با خدا بود.» ولی حاج حسین گفت: «راز سالم ماندن ایشان در چهار چیز است: هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمیشد؛ مداومت بر غسل جمعه داشت؛ دائما با وضو بود و اینکه هر وقت زیارت عاشورا خوانده میشد، ما با چفیه هایمان اشکمان را پاک میکردیم ولی ایشان با دست اشکهایش را میگرفت و به بدنش میمالید و جالب اینکه جمعه وقتی برای ما آب میآوردند، ایشان آب را نمیخورد و آن را برای غسل نگه میداشت»
روایت آزاده هم سلولی شهید
هرچه درباره عملیات کربلای چهار و حکایت غواصان دست بسته آن عملیات در ماه های اخیر شنیدهایم و با شکوه مراسم تشییع شهدای آن عملیات، حکایت قهرمانی هایشان را مرور کردهایم، باز جا دارد که روایت شهادت یکی از رزمندگان جان برکف کشورمان در آن عملیات را بازخوانی کنیم؛ شهیدی که شانزده سال بعد از آن عملیات پیکر سالمش کشف شد و تعجب همگان را برانگیخت!.
شهید شفیعی فرزند حسین در سال 1346 در شهر مقدس قم چشم به جهان گشود. او در تاریخ 4/10/65 در عملیات کربلای 4 در محور شلمچه مفقودالاثر گردید و پیکر مطهرش پس از 16 سال کشف و به شهرستان محل سکونت منتقل گردید و در تاریخ 4/5/81 طی مراسم باشکوهی در گلزار شهدا به خاک سپرده شد.
حسین محمدی مفرد از جمله غواصان واحد تخریب لشکر 5 نصر که هم رزم شهید شفیعی بوده، درباره شهادت وی میگوید:
عملیات
کربلای 4 در منطقه عملیاتی شلمچه در 1365/10/03 آغاز گردید و در صبح روز
1365/10/04 به اسارت دشمن درآمدم و با توجه به جراحاتی که داشتم بعد از دو
روز اذیت و شکنجه در 1365/10/06 به همراه تعدادی از اسرای ایرانی به
بیمارستان نظامی در شهر بصره منتقل شدیم. از آنجایی که مدت طولانی از زمان
مجروحیت می گذشت و در این مدت نیز اذیت و آزارهای دشمن توان جسمی ام را
ضعیف کرده بود در ساعات اولیه حضور در بیمارستان را هیچ به خاطر ندارم ولی
اولین چیزهایی را که به یاد دارم شهید بزرگوار شفیعی بود که در تخت سمت چپ
من بود، بعد از به هوش آمدنم تنها صدایی که شنیدم صدای ایشان بود که در حال
صحبت با هم اتاقی هایمان بود و من که هنوز به شرایط دلگیر اسارت عادت
نکرده و غمگین و ناراحت بودم، چون از سرنوشتی که خواهم داشت خیلی آگاهی
نداشتم، سکوت را بهتر میدانستم تا حرف بزنم و فقط نگاه میکردم.
ساعت
حدود 4 تا 5 بعد از ظهر بود که یک سرباز عراقی وارد اتاق شد و مستقیم به
سمت محمد رضا رفت و محمد رضا با این سرباز بسیار خودمانی شروع به صحبت کرد.
با زبان اشاره به این سرباز میگفت. عکس روی دیوار که در بالای درب ورودی
بود بردارد (عکس صدام) و سرباز عراقی با کلام اشاره میگفت، نه نه این
حرفها را نزن که سرت را میبرند و سر من را هم میبرند! ولی محمد رضا با
لحن جدی و با چاشنی به شوخی میگفت نه عکس را بده تا من زیر پایم بشکنم و
بلند بلند به صدام مرگ میگفت و درود بر خمینی را تکرار میکرد و سرباز را
هم مجبور میکرد که بگوید.
من
از صحبتهای محمد رضا و سرباز عراقی در تعجب بودم که این چه رفتاری است.
وقتی سرباز عراقی از اتاق خارج شد به محمد رضا گفتم مگر این سرباز را
میشناسی که اینقدر راحت با او حرف میزدی؟ گفت: نه! گفتم پس با چه جرأتی
اینگونه صحبت میکردی؟ گفت: «من از هیچ کس ترسی ندارم. به عراقی ها گفتهام
که پاسدار هستم؛ عراقی ها هستند که باید از من بترسند. آنها اسیر ما هستند
نه ما اسیر اینها.»
همین طور که این شهید عزیز صحبت میکرد با خودم گفتم: «گفته بودن موجی ولی ندیده بودم این موج با این اسیر ایرانی چه کرده»!
چشمانم
را اشک گرفته بود. آن زمان من 14 سال داشتم. درد جراحتم را فراموش کردم و
اشک میریختم به حال تنهایی و غربت گریه میکردم. آنقدر آگاهی و پختگی
مردانه را نداشتم که دل کوچکم بتواند این همه غم را تحمل کند و در همان حال
اشک و غم به خواب رفتم و ساعتهای 3 صبح بود که با ناله های محمد رضا از
خواب بیدار شدم.
گفتم: محمد چیه هنوز که نخوابیدی؟
گفت: من که گفتم درد دارم ...
کاری
از دستم ساخته نبود و فقط به او نگاه میکردم که درد می کشد. پرستار بار
دیگر آمد و مسکن تزریق کرد و رفت. بعد برای آرامش خودم با محمد رضا شروع به
صحبت کردن کردم البته چیز زیادی از آن حرفها یادم نمیآید ولی مهمترین
حرفها این بود که چرا اینقدر راحت حرف میزنی؟ چرا فکر میکنی گفتن این
حرفها به عراقی ها شجاعت است؟ فکر نمیکنی کمی با احتیاط رفتار کنی بهتر
است؟!
گفت:
«چرا حق با تو است اما من با همه فرق دارم من بزرگ نشدم که بترسم بزرگ
نشدم که اسیر باشم من اگر پاهایم توان راه رفتن داشت همین سرباز عراقی را
مجبور میکردم تا من را فراری دهد؛ در اسارت یا میمیرم یا فرار میکنم و
از تو هم میخواهم که تا توان پاهایت هست در اسارت نمان و فرار کن من واقعا
نمیترسم! من بازیگر نیستم و از دشمن ترس ندارم؛ اسیر نیستم» و چند بار
این کلمه را گفت که تا پاهایت توان حرکت دارد فرار کن و اینجا نمان... .
فردا
صبح ما را توسط یک اتوبوس (آمبولانس) به زندانی در یک پادگان نزدیک شهر
بغداد بردند که فکر میکنم پادگان نیروی هوایی بود، چون دائما صدای بلند
شدن و فرود هواپیماهای جنگی میآمد. همان شب اول محمد رضا از درد بی تاب
شده بود، من و هم سلولی هایمان با داد و فریاد سرباز عراقی را صدا میکردیم
تا کمک کنند و بعد از کلی داد و فریاد یک سرباز که روپوش سفید در دستش بود
آمد و از پشت همان میله ها یک مسکن زد و رفت. محمدرضا لباس به تن نداشت و
تمام شکمش رد بخیه داشت. فکر میکنم که تمام معده و روده هایش به هم پیچیده
بود... باز هم در زندان حرف های قبلی را تکرار کرد و داشت مشخصات خودش را
میگفت که من اجازه ندادم حرف بزند و خواهش کردم که تمامش کند.
آن
شب خیلی سخت گذشت. با سن کمی که داشتم درد جراحاتم دیوارهای بلند سلول بر
روی زمین سرد فصل دی ماه سکوت بهترین چیز بود و دیگر توان شنیدن حرفهای
سنگین مرگ و جدایی را نداشتم فقط با خدا حرف میزدم و اشک میریختم و گاهی
نالههای محمدرضا من را از آن حالت خارج میکرد. نیمه های شب بود که خواب
بودم که با یک ضربه بیدار شدم محمدرضا در سمت چپ من روی یک پتو بود و من هم
در سمت راست محمد رضا نزدیک به نرده های درب زندان بودم.
مقداری
پنبه بود که خون آلود و مقداری هم مواد داخل روده بزرگ که بوی بدی هم
میداد؛ از من خواست که این را از سلول بیرون بیندازم. وقتی این را دیدم
متوجه وضعیت بد محمدرضا شدم؛ آنقدر جراحتشان زیاد بود که دفع از طریق شکم
انجام میشد.
با خودم گفتم در داخل شکم محمد رضا همه چیز جابجا شده است، ولی سعی کردم فکر نکنم و بعد از انداختن آن بسته به خارج دوباره خوابیدم.
فردای آن روز ما را به محوطه زندان بردند. محمد رضا چون توان حرکت نداشت در همان پتوی که از بیمارستان حمل شده بود، داخل سلول بود که چند نفر او را بلند کردند و بیرون آوردند. محمد رضا در محوطه لخت بود و لباس نداشت و سرمای هوا او را اذیت میکرد، ولی ناله محمد برای سرما نبود... درد جراحاتش بود. او احتیاج به عمل جراحی داشت و مراقبت های پزشکی.
زخم های من کم بود و میشد آن ها را تحمل کرد، ولی محمد رضا خیلی اذیت شده بود. تا ساعت 11 قبل از ظهر در همان جا بودیم و باز هم به محمد مسکنی زدند و داخل آمدیم کمی غذا آوردند ولی محمد رضا چیزی نخورد و خیلی زود تاثیر مسکن تمام شد و ناله های محمد رضا شروع شد؛ اما نه مثل دیروز خیلی ضعیف شده بود و توان ناله نداشت.

ساعت
10 شب بود که محمد رضا دیگر کاملا بی حال شده بود و دیگر توان ناله کردن
هم نداشت به من نگاه کرد و گفت حسین یادت نرود که من بچه قم بودم و چگونه
جان دادم (شهید شدم) و بعد گفت خواهش میکنم کمی به من آب بده که خیلی تشنه
هستم. و من به چشمان محمد که میگفت آخرین لحظات زندگیم هست نگاه میکردم.
صدای محمد خیلی آهسته شده بود او خیلی صدایش رسا و بلند بود، ولی دیگر
خبری از آن صدا نبود. دستم را به سمت قابلمه هایی که در آن آب بود بردم و
بلند کردم و به سمت محمد بردم.
همه
کسانی که در سلول بودند، بیدار بودند و با نگرانی به محمد رضا نگاه
میکردند و هیچ کس حرفی نمیزد. گویی همه به این نتیجه رسیده بودند که محمد
رضا دیگر زنده نخواهد ماند. ظرف آب را تا نزدیکی او بردم او خودش را جلو
کشید تا آب را از من بگیرد و دستش را بر لبه قابلمه گذاشت و دهانش را باز
کرد تا آب بنوشد اما یکی از بچه ها ظرف آب را کنار زد و گفت: نه اجازه
ندهید آب بخورد او جراحاتش زیاد است و برای زخمهایش خوب نیست.
همه بچه ها این را حس کرده بودند که محمد لحظات آخر عمرش است. با صدای بلند گفتند: نه... نه...! رها کن و اجازه بده تا آب را بنوشد.
هیچ
وقت این صحنه را فراموش نمیکنم که یک دست محمد رضا به قابلمه محکم چسبیده
بود و به سمت دهانش میکشید و آن برادر اسیر که بچه فریدونکنار بود و اسمش
را به خاطر ندارم سمت دیگر قابلمه را.
فکر
میکنم این وضع شاید 50 ثانیه هم طول نکشید که دست محمد از قابلمه جدا شد و
پیکرش بر زمین افتاد و به شهادت رسید. با ناراحتی به آن برادر گفتم «خوب
شد آب ندادی و او شهید شد.» او در جواب گفت «من قصد اذیت نداشتم. آب برای
جراحات او خوب نبود».
آن
برادر از ما بزرگتر بود و تجربه بیشتری داشت. میدانست که خوردن آب برای
جراحات خوب نیست. ولی ما بر اساس احساساتمان میخواستیم عمل کنیم نه بر
اساس تجربه و عقل. البته حق با ایشان بود و کارش درست بود... به هر حال
محمد لب تشنه شهید شد و تا صبح پیکر مطهرش در کنار ما بود و صبح او را
بردند ولی آن شب، شب غمگینی بود... .
از
مهمترین چیزهایی که فراموش نکردم و به خاطر دارم اولا فامیل محمد رضا را
در طول اسارت نمیدانستم، به همان دلیل که گفتم. فقط میدانستم که اسم
ایشان محمد رضا، پاسدار و اهل قم است. چون چندین بار این را به من گفت و
وقتی از اسارت آزاد شدیم چون تنها کسی که بعد از اسارت و در دوران اسارت با
من بود، برادر بزرگوارم آقای محسن میرزایی بود ایشان پیگیری کردند و مادر
این شهید بزرگوار ار پیدا کردند و نحوه شهادت را برای ایشان گفتند.

پیکری که سالم ماند
بعد از شانزده سال پیکر محمد رضا را سالم از خاک در آورده بودند. صدام گفته بود این جنازه نباید به این شکل به ایران برود. پیکر پاک محمد رضا را سه ماه در آفتاب گذاشتند تا شناسایی نشود، ولی جسد سالم مانده بود. حتی روی جسد پودر مخصوص تخریب جسد ریختند که خاصیتش این بود که استخوان های جسد هم از بین میرفت ولی باز هم جسد سالم مانده بود. وقتی گروه تفحص جنازه محمد رضا را دریافت میکردند، سرهنگ عراقی که در آنجا حضور داشته گریه میکرده و گفته: ما چه افرادی را کشتیم!

شهید موسی رجبی در چهارم اردیبهشت سال 58 در شهرستان ترکمنچای ازتوابع میانه به دنیا آمد، دوران ابتدایی و راهنمایی را در شهرخودش به پایان رساند، به دلیل مهاجرت خواهر بزرگشان به شهرستان ساوه او نیز به این شهر عزیمت کرد تا درکنار خواهر باشد، درمقطع دبیرستان روزها مشغول درس خواندن بود و شبها در شهرک صنعتی ساوه کار میکرد تا برای هزینه های تحصیل و زندگی مستقل باشد. بعد از اخذ دیپلم در بندرعباس مشغول به کارشد. اهل مطالعه و بسیاردلسوز و دستگیر نیازمندان بود. ارادت خاصی به امام حسین(ع) وحضرت زینب(س) داشت ومداح اهل بیت بود، همیشه چهره ی بشاشی داشت و هرگز لبخند از روی لبش محو نشد.اخلاق بسیارخوب ایشان در بین همه ی اقوام ودوستان زبانزد بود. در برخورد با دیگران تواضع منحصربه فرد و اهمیت فراوان به لقمه ی حلال و احترام کامل به اعضای خانواده به خصوص تسلیم محض در برابر پدر و مادر و بوسیدن دستان والدینش از شاخص ترین خصوصیات ایشان بود و در اینکه ولی فقیه، نایب امام زمان است تردیدی نداشت. درسال 84 باخانواده ای مذهبی درتهران وصلت کرد و درشب نیمه ی شعبان پیمان ازدواج بستند که ثمره ی این ازدواج دو پسر ولایی به نام های محمدعرفان ۱۲ ساله و امیرعلی ۸ ساله است.

شهید معتقد بود سالها مداحی کرده ام وفقط حرف زده ام حالا وقت عمل کردن است.
شهید بزرگوار موسی رجبی از نیروهای مردمی و جهادی ساکن اسلامشهر تهران بودند که داوطلبانه به یاری نیروهای جبهه مقاومت اسلامی مستقر در سوریه پیوستند. این شهید بزرگوار داوطلبانه و به اختیار خود پای در میدان جهاد و مدافعت از حریم آل الله بویژه حرمین شریفین در سوریه گذاشت. با اینکه نیروی ویژه نظامی نبود. ولی دوره های پیش نیاز ـ تخصصی مختلفی را جهت حضور و مقابله با گرگ ها و دشمنان اسلام که در لباس میش به میدان آمده بودند ، با موفقیت و توان بالا گذراند. طبیعتاً یگان های مستقر در سوریه و خطوط جبهه مقاومت اسلامی از ملیت های مختلفی تشکیل شده است که نیاز به یک مرکز فرماندهی پشتیبانی و راهبردی متمرکز دارد. از این روی افرادی خاص و با توانایی های ویژه و همراه با دارا بودن شرایط و ضریب امنیتی و اعتماد بالا برای این امور انتخاب و بکار گیری می شوند. شهید موسی رجبی جوانی از سرزمین شهیدان باکری و از خانواده زحمت کش و ارادتمند به آستان اهل بیت عصمت و طهارت، پای در عرصه دفاع از حرم گذاشته بود. شهید از حُسن اعتماد مسئولین در منطقه سوریه بویژه پشتیبانی خطوط و یگان های رزم بهرمند بودند و توانست فردی موثر باشد. از آنجائیکه موشک های نقطه زن و برخی سلاح های دقیق نظامی نیاز به ارسال و دریافت اشعه های ( اپتیکی و یا لیزری ) بر روی اهداف دارد. این شهید بزرگوار توانست توانمندیها و علم خود را در این زمینه بروز داده و یادگاری را از خود به ارمغان گذارد. بدلیل حساسیت و اهمیت مراکز پشتیبانی و تحقیقاتی که مورد رصد و هدف دشمنان اسلام بویژه صهینویستی ها قرار می گیرد . این شهید بزرگوار با ویژگیهایی آشکار و پنهانی که داشته است در راه مدافعت از حرم در کشور سوریه و همچون سرورش حسین ابن علی علیه السلام در سوریه به فیض شهادت نائل گردید. این شهید بزرگوار با وجود دو فرزند خردسال و نوجوانش، پای بر روی حوائج دنیوی خود گذاشت و راه سرخ شهادت که همانا راه رسوال الله و فرزندان اطهرش است را انتخاب نمود.
و سرانجام در روز پنج شنبه 31 خرداد سال 97 در حالیکه روزه بوده به همرزمش میگوید خواب دیدم شهید میشوم . غسل شهادت میکند و بعد از انکه روزه خود را با افطار باز میکند و نماز میخواند به درجه رفیع شهادت نائل میشود. شهید موسی رجبی می گفت خوش به حال شهید حججی ، شهدا همه پیش خداجایگاه خاصی دارن اما اگه شهید بی سر بشی یعنی امام حسین هم به نوکری قبولت کرده مثل اربابت شهید بشی خیلی لذت داره.
پیکر شهید موسی به مشابه مولایش امام حسین (ع) بی سر شد و دو تا از انگشتهای دستش و همونایی که انگشتر مینداخت قطع شد..

پیکر مطهر شهید مدافع حرم موسی رجبی با حضور مسئولان شهرستان اسلامشهر در روز پنج شنبه هفتم تیرماه در این شهرستان تشییع و در گلزار شهدای امامزاده عقیل اسلامشهر در جوار دیگر شهدا به خاک سپرده شد. شهید موسی رجبی از جمله شهدای با معرفت و عاشق شرکت در میدانهای مختلف از جمله دفاع از حرم اهل بیت(ع) بود و این اواخر هم در سوریه حضور داشت. فعالیت شهید رجبی در سوریه مشتمل بر : پشتیبانی از رزم و مدافعین حرم در جبهههای مختلف در برابر داعش و کسانی که دست پرورده استکبار جهانی هستند، بود. روحیه خاص خودش را در میدانهای نبرد و خط مقدم داشت و در آخر هم به آرمان بزرگش که شهادت در راه خدا و دفاع از حرم حضرت زینب(س) بود رسید. همرزم شهید رجبی با اشاره به خصوصیات اخلاقی شهید میگوید: از ویژگیهای بارز او ارادت بسیار زیاد به حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و حضور در هیأتهای امام حسین(ع) بود. در منطقهای که حضور داشت در حین پشتیبانی از رزمندگان مدافع حرم در مأموریتش به شهادت رسید. همیشه از یک طرف شجاعت و حماسه رزمندگان مدافع حرم را تعریف میکرد و از طرفی هم از شقاوت و بد دلی دشمنان میگفت. صداقتش خیلی بارز بود و در میان همکارانش معروف به انسانی صادق بود. هم در دل و نیت و هم در رفتار و عملش انسان صادقی بود. در خانواده هم همینگونه بود. هم در میان برادران خودش و هم در خانواده و با همسر و فرزندان عزیزش هم همینگونه بود.

روحش شاد و راهش گرامی باد

با سلام و درود بیکران به پیشگاه آقا امام زمان و نائب بر حقش امام خمینی و با سلام و صلوات فراوان به ارواح طیبه شهدای گلگون کفن ایران اینجانب احمد رجبی با اعتقاد و ایمان راسخ به دین مبین اسلام و با اعتقاد عمیق به ولایت فقیه برای دفاع از مملکت و کیان مقدس اسلامی به جبهه های حق علیه باطل می روم . پدر و مادر مهربانم و ای برادران من و خواهرانم اگر شهید شدم هرگز غصه نخورید و فکر نکنید که در این راه زیان کرده ام
بلکه راه حسین شهید ، راه سرور و سالار شهیدان را انتخاب کرده ام پدر و مادر مهربانم می دانم که شما برایم زحمات زیادی کشیده اید و رنجهای زیادی را تحمل کرده اید . از شما می خواهم که حلالم کنید و در پایان از همه دوستان و آشنایان و فامیلان حلالیت می طلبم و امیدوارم مرا ببخشید . والسلام احمد رجبی.
تاریخ 2/5/1367

"شهید احمد رجبی" از جمله راهیان این کاروان پرشتاب نور بود که به سال 1344 در یک خانواده مذهبی و متدین در روستای نوجان از توابع شهرستان کرج چشم به دنیا گشود و پس از طی دوران طفولیت مراحل ابتدایی را در مدرسه نوجان با موفقیت کامل به پایان رساند اما به علت عدم امکانات تحصیلی و مسائل و مشکلات به کرج نزد برادرش آمد و شبانه در مدرسه راهنمایی معلم شروع به تحصیل کرد و روزها هم به کار و تلاش مشغول بود. در سال دوم راهنمایی بود که ملت مسلمان و مظلوم ایران که از ظلم و جو سیستم وابسته به استکبار جهانی به تنگ آمده بودند به پیروی از فلسفه قیام حسین(ع) که همان ادامه راه شهدای پانزده خرداد 42 بود، به پا خاستند و پس از اندک زمانی سرتاسر میهن اسلامیمان به صحنه راهپیمایی و تظاهرات و........جهت سرنگونی طاغوت زمان در صفوفی متحد و مصمم حماسه آفریدند و پس از گذشتن از فراز و نشیب های 17 شهریورها13، آبان ها و حکومت خاندان پهلوی را سرنگون کردند.

"شهید احمد رجبی" هم در این انقلاب رهایی بخش فعالیت چشمگیری داشت و تا پیروزی 22 بهمن که غلبه جندالله بر شیطان بود، همواره در اکثر صحنه های انقلاب حضور فعال داشت و پس از آن هم در سنگر علم و دانش(مدرسه) در انجمن اسلامی به پاسداری و دفاع از دستاوردهای انقلاب در برابر افکار انحرافی گروهکها وابسته به قدرت های جهانی می پرداخت. رشد و بینش سیاسی و اجتماعی مردم و متحول شدن ارزشهای حاکم بر جامعه که مهمترین دستاوردهای انقلاب بود و بر خلاف انقلابات وارداتی دستاوردهای والای مکتب اسلام در قلوب حق جویان و حق طلبان گیتی جای گرفت و این بار الهی چنان حرکت و جنبشی در آنها ایجاد نمود که بر اعتراف یکی از سردمداران رژیم صهیونیستی انقلاب ایران زلزله ای ایجاد کرده که نه تنها خاورمیانه بلکه کل جهان را به لرزه در آورده است و این بزرگترین خطری بود که منافع نامشروع، مثلث شوم کمونیزم، صهیونیسم، امپریالیسم را تهدید می کرد و استکبار جهانی آنچه در توان داشت، در جهت جلوگیری از پیروزی این انقلاب و سپس برای به انحراف کشیدن آن به کار برد و این طبل تو خالی و بت پوشالی در دنیا مفتضح و رسوا شد.
اما از آنجا که خصلت این شیاطین در جهت نابودی فرهنگ اصیل ملت ها بخصوص مکتب اسلام می باشد، دست از توطئه برنداشتند و جنگ تحمیلی را توسط صدام، ژاندارم جدید منطقه علیه انقلاب اسلامی آغاز کردند و برای فلج کردن جمهوری اسلامی مراکز عظیم اقتصادی، فرهنگی و....را مورد حمله دردمنشانه خود قرار دادند. شهید احمد که قلبش مالامال از عشق به انقلاب اسلامی و امام امت بود. برای دفاع از آرمان های مقدس و مکتب اسلام، ترک تحصیل کرد و با اصرار فراوان در برابر مسئولین پس از طی یک دوره آموزشی فشرده در پادگان امام حسین(ع) تهران عازم صحنه های عزت و شرف و دانشگاه انسان ساز جبهه شد و پس از چند ماه نبرد بی امان برای دیدار با خانواده اش به کرج آمد و پس از مدت کوتاهی بار دیگر به سوی جبهه های حق علیه باطل اعزام شد و توفیق شرکت در عملیات پیروزمند فتح المبین نصیبش شد و در کنار شیران لشگر توحید از خود رشادتهای فراوان نشان داد و شاهد حماسه آفرینی همرزمان در یادش بود.
در حین عملیات از ناحیه شکم و دست مجروح شد و به عقب جبهه بازگشت. پس از بهبودی نسبی بود که احساس وظیفه کرد. برای مبارزه با حرکت مخرب قاچاقچیان بین المللی که از پی مقاصد شوم سیاسی، خروارها مواد مخدر از طریق مرزهای شرقی کشور وارد کرد و در سطح مملکت پخش می کردند، پای در خطه محروم و تفتیده بلوچستان گذارد و چند ماهی به نبرد با این مزدوران و جیره خواران اجانب پرداخت. او چند روز بعد از بازگشت به کرج به همراه برادر بزرگترش عازم جبهه خونرنگ جنوب شد و در عملیات غرور آفرین والفجر یک شرکت کردند، چند ساعتی از شب نگذشته بود که پاکدلان بی آلایشی که قلبشان با ذکر خدا آرامش و طمأنیه خداگونه یافته بود با شعارهای یا حسین، یا مهدی، لبیک یا خمینی که بر پیشانی و بازوانشان نصیب شده بود، آماده حرکت شدند. چهره پرفروغ یاوران قرآن پرده ظلمت را می شکافت و نوید صبح صادق را بازگو می کرد. خدایا اینان هزارمین بار بر سر مرز امتحان تو حاضر شده اند و هر بار فاتح و پیروزتر از قبل به ندای حق لبیک گفته اند.
شهید احمد رجبی در عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه در تاریخ شانزدهم اردیبهشت 1362 پس از ساعت ها نبرد سخت با خصم زبون در خون خود غلتید و پیکر پاک و مطهر او در کنار برادرش در کربلای شمال فکه ندا می دهد که هان ای خدای جویان راه بگشایید که وقت تنگ است و کربلا در انتظار به امید آنکه ما هم بتوانیم از جمله تشنگان معرفت حق بشویم و در ضیافت اله شرکت جوئیم.
وصیت نامه شهید احمد رجبی نوجانی
بسم الله الرحمن الرحیم
برای جنگ با کفران سبک بار مجهز بیرون شوید و در راه خدا به مال و جان جهاد کنید، این کار شما را بسی بهتر خواهد بود، اگر مردمی با فکر و دانش باشید.
با سلام به پیشگاه آقا امام زمان (ع) و با سلام و درود بر امام خمینی و با سلام بر امت شهید پرور ایران امتی که به حق به قول امام الهی شده است، چند خطی را به عنوان وصیت نامه می نویسم. در این لحظه که وصیت می نویسم، هیچ شوقی به جز شوق شهادت ندارم، تا حال من مرده بودم و این لحظه آغاز جهاد و شهادت است .
این احساس را خود می بینم که تازه دارم، متولد می شوم و زندگی جاویدان خود را آغاز می کنم. شهادت انسان را به درجه اعلای ملکوتی می رساند و چقدر شهادت در راه خدا زیباست و مانند گل محمدی می ماند که وارثان خون پاک شهید از آن می بویند. خدایا شهادتم را در راه اسلام و قرآن که خاری در چشم دشمنان است، بپذیر و آرزو می کنم، شهادتم وقت برای خدا باشد و هیچ باکی از شهادت ندارم؛ زیرا علی (ع) گفت: آنقدر ما در دریای خون شنا می کنیم تا به ساحل پیروزی برسیم، برای حفظ اسلام باید از جان و مال هیچ دریغ نکرد. پس ما جوانان هم این راه را که راه حسین (ع)است، انتخاب کردیم که مرگ باعزت بهتر از زندگی با ذلت می باشد.
از خداوند می خواهم که من را در رختخواب نمیراند و اما پیام من به برادران و خواهران این است که ارزش خود را دراین انقلاب بدانید و نکند خدای نکرده به غیبت و حسد و کبر و دروغ و حب دنیا و خلاصه رذائل اخلاقی نسبت به هم پیدا کنید، این موقع بهترین وقت برای خودسازی و کار کردن برای انقلاب است، عزیزانم بهترین هدف الله است و کسی که می تواند ما را زودتر به الله برساند. خدا و ولایت فقیه است، در نتیجه از ولایت فقیه که همان روحانیت اصیل و رهبر امام خمینی پشتیبانی کنید و هرگز امام را تنها نگذارید که این نعمتی بزرگ است. برای ملت ما و اینان مانند شمعی هستند که در تاریکی و ما را هدایت می کنند .
در آخر باز هم عاجزانه از شما برادران و خواهران می خواهم که امام را تنها نگذارید و ای خواهر تو نیز زینب زمان باش و در راه خدا مبارزه کن ای برادر عزیزم در راه خدا بهترین و برترین راههاست پوینده و کوبنده این راه باش و این را بدانید که اسلام چیزی است که همه ما باید فدای او بشویم که همچون امام حسین (ع) در راهش شهید شد تا اینکه تحقق پیدا کند و آن هم وقت اینکه ما باید خون بدهیم و فقط تکیه با خدا کنیم و اگر پیروزی نصیب ما شد، مغرور نشویم و این را بدانید که ما فقط با صدام در جنگ نیستیم بلکه با دنیای کفر امپریالیست و صهیونیست در جنگ هستیم و این را بدانید که مستضعفین جهان در انتظار انقلاب ما هستند .