
با سلام و درود بیکران به پیشگاه آقا امام زمان و نائب بر حقش امام خمینی و با سلام و صلوات فراوان به ارواح طیبه شهدای گلگون کفن ایران اینجانب احمد رجبی با اعتقاد و ایمان راسخ به دین مبین اسلام و با اعتقاد عمیق به ولایت فقیه برای دفاع از مملکت و کیان مقدس اسلامی به جبهه های حق علیه باطل می روم . پدر و مادر مهربانم و ای برادران من و خواهرانم اگر شهید شدم هرگز غصه نخورید و فکر نکنید که در این راه زیان کرده ام
بلکه راه حسین شهید ، راه سرور و سالار شهیدان را انتخاب کرده ام پدر و مادر مهربانم می دانم که شما برایم زحمات زیادی کشیده اید و رنجهای زیادی را تحمل کرده اید . از شما می خواهم که حلالم کنید و در پایان از همه دوستان و آشنایان و فامیلان حلالیت می طلبم و امیدوارم مرا ببخشید . والسلام احمد رجبی.
تاریخ 2/5/1367

"شهید احمد رجبی" از جمله راهیان این کاروان پرشتاب نور بود که به سال 1344 در یک خانواده مذهبی و متدین در روستای نوجان از توابع شهرستان کرج چشم به دنیا گشود و پس از طی دوران طفولیت مراحل ابتدایی را در مدرسه نوجان با موفقیت کامل به پایان رساند اما به علت عدم امکانات تحصیلی و مسائل و مشکلات به کرج نزد برادرش آمد و شبانه در مدرسه راهنمایی معلم شروع به تحصیل کرد و روزها هم به کار و تلاش مشغول بود. در سال دوم راهنمایی بود که ملت مسلمان و مظلوم ایران که از ظلم و جو سیستم وابسته به استکبار جهانی به تنگ آمده بودند به پیروی از فلسفه قیام حسین(ع) که همان ادامه راه شهدای پانزده خرداد 42 بود، به پا خاستند و پس از اندک زمانی سرتاسر میهن اسلامیمان به صحنه راهپیمایی و تظاهرات و........جهت سرنگونی طاغوت زمان در صفوفی متحد و مصمم حماسه آفریدند و پس از گذشتن از فراز و نشیب های 17 شهریورها13، آبان ها و حکومت خاندان پهلوی را سرنگون کردند.

"شهید احمد رجبی" هم در این انقلاب رهایی بخش فعالیت چشمگیری داشت و تا پیروزی 22 بهمن که غلبه جندالله بر شیطان بود، همواره در اکثر صحنه های انقلاب حضور فعال داشت و پس از آن هم در سنگر علم و دانش(مدرسه) در انجمن اسلامی به پاسداری و دفاع از دستاوردهای انقلاب در برابر افکار انحرافی گروهکها وابسته به قدرت های جهانی می پرداخت. رشد و بینش سیاسی و اجتماعی مردم و متحول شدن ارزشهای حاکم بر جامعه که مهمترین دستاوردهای انقلاب بود و بر خلاف انقلابات وارداتی دستاوردهای والای مکتب اسلام در قلوب حق جویان و حق طلبان گیتی جای گرفت و این بار الهی چنان حرکت و جنبشی در آنها ایجاد نمود که بر اعتراف یکی از سردمداران رژیم صهیونیستی انقلاب ایران زلزله ای ایجاد کرده که نه تنها خاورمیانه بلکه کل جهان را به لرزه در آورده است و این بزرگترین خطری بود که منافع نامشروع، مثلث شوم کمونیزم، صهیونیسم، امپریالیسم را تهدید می کرد و استکبار جهانی آنچه در توان داشت، در جهت جلوگیری از پیروزی این انقلاب و سپس برای به انحراف کشیدن آن به کار برد و این طبل تو خالی و بت پوشالی در دنیا مفتضح و رسوا شد.
اما از آنجا که خصلت این شیاطین در جهت نابودی فرهنگ اصیل ملت ها بخصوص مکتب اسلام می باشد، دست از توطئه برنداشتند و جنگ تحمیلی را توسط صدام، ژاندارم جدید منطقه علیه انقلاب اسلامی آغاز کردند و برای فلج کردن جمهوری اسلامی مراکز عظیم اقتصادی، فرهنگی و....را مورد حمله دردمنشانه خود قرار دادند. شهید احمد که قلبش مالامال از عشق به انقلاب اسلامی و امام امت بود. برای دفاع از آرمان های مقدس و مکتب اسلام، ترک تحصیل کرد و با اصرار فراوان در برابر مسئولین پس از طی یک دوره آموزشی فشرده در پادگان امام حسین(ع) تهران عازم صحنه های عزت و شرف و دانشگاه انسان ساز جبهه شد و پس از چند ماه نبرد بی امان برای دیدار با خانواده اش به کرج آمد و پس از مدت کوتاهی بار دیگر به سوی جبهه های حق علیه باطل اعزام شد و توفیق شرکت در عملیات پیروزمند فتح المبین نصیبش شد و در کنار شیران لشگر توحید از خود رشادتهای فراوان نشان داد و شاهد حماسه آفرینی همرزمان در یادش بود.
در حین عملیات از ناحیه شکم و دست مجروح شد و به عقب جبهه بازگشت. پس از بهبودی نسبی بود که احساس وظیفه کرد. برای مبارزه با حرکت مخرب قاچاقچیان بین المللی که از پی مقاصد شوم سیاسی، خروارها مواد مخدر از طریق مرزهای شرقی کشور وارد کرد و در سطح مملکت پخش می کردند، پای در خطه محروم و تفتیده بلوچستان گذارد و چند ماهی به نبرد با این مزدوران و جیره خواران اجانب پرداخت. او چند روز بعد از بازگشت به کرج به همراه برادر بزرگترش عازم جبهه خونرنگ جنوب شد و در عملیات غرور آفرین والفجر یک شرکت کردند، چند ساعتی از شب نگذشته بود که پاکدلان بی آلایشی که قلبشان با ذکر خدا آرامش و طمأنیه خداگونه یافته بود با شعارهای یا حسین، یا مهدی، لبیک یا خمینی که بر پیشانی و بازوانشان نصیب شده بود، آماده حرکت شدند. چهره پرفروغ یاوران قرآن پرده ظلمت را می شکافت و نوید صبح صادق را بازگو می کرد. خدایا اینان هزارمین بار بر سر مرز امتحان تو حاضر شده اند و هر بار فاتح و پیروزتر از قبل به ندای حق لبیک گفته اند.
شهید احمد رجبی در عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه در تاریخ شانزدهم اردیبهشت 1362 پس از ساعت ها نبرد سخت با خصم زبون در خون خود غلتید و پیکر پاک و مطهر او در کنار برادرش در کربلای شمال فکه ندا می دهد که هان ای خدای جویان راه بگشایید که وقت تنگ است و کربلا در انتظار به امید آنکه ما هم بتوانیم از جمله تشنگان معرفت حق بشویم و در ضیافت اله شرکت جوئیم.
وصیت نامه شهید احمد رجبی نوجانی
بسم الله الرحمن الرحیم
برای جنگ با کفران سبک بار مجهز بیرون شوید و در راه خدا به مال و جان جهاد کنید، این کار شما را بسی بهتر خواهد بود، اگر مردمی با فکر و دانش باشید.
با سلام به پیشگاه آقا امام زمان (ع) و با سلام و درود بر امام خمینی و با سلام بر امت شهید پرور ایران امتی که به حق به قول امام الهی شده است، چند خطی را به عنوان وصیت نامه می نویسم. در این لحظه که وصیت می نویسم، هیچ شوقی به جز شوق شهادت ندارم، تا حال من مرده بودم و این لحظه آغاز جهاد و شهادت است .
این احساس را خود می بینم که تازه دارم، متولد می شوم و زندگی جاویدان خود را آغاز می کنم. شهادت انسان را به درجه اعلای ملکوتی می رساند و چقدر شهادت در راه خدا زیباست و مانند گل محمدی می ماند که وارثان خون پاک شهید از آن می بویند. خدایا شهادتم را در راه اسلام و قرآن که خاری در چشم دشمنان است، بپذیر و آرزو می کنم، شهادتم وقت برای خدا باشد و هیچ باکی از شهادت ندارم؛ زیرا علی (ع) گفت: آنقدر ما در دریای خون شنا می کنیم تا به ساحل پیروزی برسیم، برای حفظ اسلام باید از جان و مال هیچ دریغ نکرد. پس ما جوانان هم این راه را که راه حسین (ع)است، انتخاب کردیم که مرگ باعزت بهتر از زندگی با ذلت می باشد.
از خداوند می خواهم که من را در رختخواب نمیراند و اما پیام من به برادران و خواهران این است که ارزش خود را دراین انقلاب بدانید و نکند خدای نکرده به غیبت و حسد و کبر و دروغ و حب دنیا و خلاصه رذائل اخلاقی نسبت به هم پیدا کنید، این موقع بهترین وقت برای خودسازی و کار کردن برای انقلاب است، عزیزانم بهترین هدف الله است و کسی که می تواند ما را زودتر به الله برساند. خدا و ولایت فقیه است، در نتیجه از ولایت فقیه که همان روحانیت اصیل و رهبر امام خمینی پشتیبانی کنید و هرگز امام را تنها نگذارید که این نعمتی بزرگ است. برای ملت ما و اینان مانند شمعی هستند که در تاریکی و ما را هدایت می کنند .
در آخر باز هم عاجزانه از شما برادران و خواهران می خواهم که امام را تنها نگذارید و ای خواهر تو نیز زینب زمان باش و در راه خدا مبارزه کن ای برادر عزیزم در راه خدا بهترین و برترین راههاست پوینده و کوبنده این راه باش و این را بدانید که اسلام چیزی است که همه ما باید فدای او بشویم که همچون امام حسین (ع) در راهش شهید شد تا اینکه تحقق پیدا کند و آن هم وقت اینکه ما باید خون بدهیم و فقط تکیه با خدا کنیم و اگر پیروزی نصیب ما شد، مغرور نشویم و این را بدانید که ما فقط با صدام در جنگ نیستیم بلکه با دنیای کفر امپریالیست و صهیونیست در جنگ هستیم و این را بدانید که مستضعفین جهان در انتظار انقلاب ما هستند .
شهید احمد حیاری یکی از فرزندان عرب عشایر که دوم شهریور 1394 در دفاع از حرم حضرت زینب(س) در سوریه به شهادت رسید، یکی از همین عشایر عرب غیور کشورمان است که تصاویر صندلی خالیاش در امتحانات دانشگاه دل همهمان را به درد آورد.
مریم نیسی همسر شهید با تبریک شهادت همسرش، روایتش را آغاز میکند.
اهل ماندن نبود
من مریم نیسی متولد 1366 هستم. احمد پسر خاله مادرم بود و متولد 16 بهمن 1360 و آشنایی ما از طریق خانوادهها صورت گرفت. مراسم ازدواجمان را بسیار ساده و سنتی در 12 مرداد ماه 1388 برگزار کردیم. احمد زمانی که به خواستگاری من آمد از نبودنهایش برایم بسیار گفت. از شهادت و شهدا برایم گفت. گفت که مرگ با شهادت را میپسندند. اینگونه بود که متوجه شدم او اهل ماندن نیست.
از لحاظ روحی او را خوب میشناختم. زمانی که عزم رفتن کرد به مادر شوهرم گفتم احمد کسی نیست که کنار بایستد و خودش را سرگرم کارهای جانبی کند. شجاعت و دلاوریاش را میشناختم و مطمئن بودم که او خودش را به جبهه نبرد میرساند و شاید دیگر بازنگردد. هفت روزی از رفتنش میگذشت و دل در دل نداشتم. گویی 70سال برایم گذشته بود. دلهره داشتم. رفتن همسرم به جمع مدافعان حرم، با باقی نبودنهایش تفاوت داشت.
هنوز سر مزار شهیدم نرفتهام
احمد عاشق ولایت فقیه بود. برخی از دوستانش برای دفاع از حرم رفته بودند و او هم قصد رفتن داشت. با من خیلی حرف زد و من را از مسیری که قرار بود برود آگاه کرد. از اعتقاداتش برایم گفت که: «حفظ انقلاب بستگی دارد به حفظ اسلام. حب اهل بیت مرز نمیشناسد. اگر ما برای دفاع از آلالله نرویم نمیشود اسممان را مسلمان بگذاریم.»
من هم راضی شدم. امروز که خبر شهادتش به گوش دوستان و اطرافیانم رسید خیلیها به من میگویند: چرا اجازه رفتن به او دادی؟ امروز از من میپرسند که الان راضی هستی و من میگویم: بله راضی هستم.
اما فقط میخواهم خدا به من صبر بدهد. احمد خیلی خوب بود. حیف بود که به مرگ طبیعی بمیرد. از شهادتش و از اینکه به خواسته درونیاش رسید، خوشحالم.
نمیخواستم شرایط من و زندگی پاگیرش کند. دخترمان فاطمه سه سال دارد و دختر دوممان هم دو ماه دیگر به دنیا میآید. میآید در حالی که پدرش را نخواهد دید. احمد وقت رفتن به من گفت مراقب خودت و دخترها باش. هنوز هم به دخترم فاطمه نگفتهام که پدرش شهید شده، گفتم سفر است و بازمیگردد. خودم هم هنوز سر مزار شهید نرفتهام... احمد روی تربیت بچهها خیلی حساس بود. نام اولی را خودش انتخاب کردو نام فرزند دوم را هم به من سپرد که انتخاب کنم.
![]()
اسبابکشی به خانه آخرت
از زمانی که ازدواج کردیم یعنی سال 1388 تا امروز در کنار خانواده شوهرم زندگی کردم. با آمدن فرزند دوم میخواستیم مستقل شویم. یک اتاق داشتیم و با یک بچه و نوزاد توی راهی که داشتیم، زندگی کمی سخت میشد. بنابراین میخواستیم خانهمان را عوض کنیم. احمد همه کارها را انجام داد. همه وامها و حسابها را تسویه کرد. همه وسایل من را آماده کرد. همه وسایل خانه را شست و تمیز کرد. حتی برای فرزندمان که هنوز به دنیا نیامده همه چیز حتی پوشک را هم خرید. قرار بود اول یا دوم شهریورماه به خانه جدیدمان برویم که خبر شهادتش را در همان روز برایمان آوردند. احمد قبل از رفتن به من گفت معلوم نیست که من به خانه جدید بروم. او میدانست که این رفتن را بازگشتی نیست اما من متوجه نشدم. نمیدانستم اولین اعزامش آخرین اعزام او خواهد بود. او به خانه آخرت اسبابکشی کرد و رفت.
احمد باید برود
فقط این را باید بگویم تنها عاملی که باعث شد احمد به فیض شهادت نائل شود، در مرحله اول احترام خاصی بود که به مادرش میگذاشت و بعد هم به خانواده. در مقابل مادرش خاک میشد! نسبت به من هم خیلی مهربان و خوب بود. خیلی از او راضی هستم.
ابتدا مادرشان راضی نبودند، دلتنگی و وابستگی مادرانه بود و مسائلی از این دست، اما احمد چند مرحله با مادر صحبت کردند ایشان هم راضی شدند. باورم نمیشد زمانی که احمد میخواست برود نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که مادرش میگفت: او را میخواهند، احمد باید برود ما نمیتوانیم کاری کنیم.
همسرم در بخشی از وصیتنامهاش نوشت: دوست دارم برای تشییع پیکر من هزینه زیادی نشود و مختصر برگزار شود و باقی هزینهها در رفع احتیاح نیازمندان صرف شود. اگر پیکرم دست تکفیریها ماند، نمیخواهم برای بازگرداندن پیکر من نظام هزینهای بدهد. در اینجا و از طریق روزنامه «جوان» میخواهم از مردم عزیز شوش و شهرهای اطراف برای حضور در تشییع پیکر شهید تشکر و قدردانی کنم. مردمی که عاشقانه به استقبال شهید آمدند و شهید را فرزند خود دانستند.
عبدالزهرا حیاری برادر شهید
ما پنج برادر و سه خواهر بودیم. احمد فرزند پنجم خانواده ما بود که به فیض شهادت نائل آمد. پدرم کارگر ساده شرکت نیشکر در شهر شوش بودند. زندگی آرام و سادهای داشتند و تمام تلاششان این بود که برای امرار معاش خانواده رزق حلال را به خانه بیاورند. ما جزو استان خوزستان بودیم. از عربهای اصیل شهرستان شوش. سن و سال ما به جنگ و جبهه نمیرسید. اگر چه خودمان در جنگ نبودیم اما همجوار جنگ و جهاد بودیم و با صدای توپ و تانک روزها و شبهایمان را میگذراندیم و سهم ما هم خرابیها و ویرانیهایی بود که چون دیگر شهرهای جنگزده نصیبمان میشد.
![]()
ستون خانواده حیاریها
یکی از برترین ویژگیهایی که میتوانم از احمد برادرم برایتان بگویم همان اهمیتی بود که ایشان برای خانواده قائل بودند. توجهای که شهید به مادر و پدر، خواهر و برادرها و همسر و فرزندان خود داشتند همواره مورد توجه ما بود. او خانوادهدوست بود. احمد مرجعی برای خانوادهمان بود و از احترام بالایی در خانواده برخوردار بود. حتی برادرهای بزرگ خانواده برای انجام امور با احمد مشورت میکردند و ستون خانواده حیاریها بود. صله رحم داشت و در اندک فرصت پیش آمده به خانواده و بستگان سرکشی میکرد. کارهایی که به ایشان محول میشد در محیط کار در نهایت دقت و توجه به انجام میرساند. احمد یک نیروی فعال بسیجی بود که در پایگاه و مسجد فعالیت فراوانی در عرصه فرهنگی و رزمی داشت. دورههای آموزشی برای نیروهای بسیجی برگزار میکرد. انضباط کاری برایشان مهم بود. توجه زیادی به بیتالمال داشت و در اموری که به ایشان مربوط میشد تلاش میکرد تا حقی ناحق نشود و حق الناسی برگردنش نیفتد. تا آنجا که میتوانست همه امور را خودش انجام میداد و به دیگران محول نمیکرد.روزی که می خواست به سوریه برود موقع خداحافظی فقط تلفنی حرف زدیم وقتی رسیدم خانه، رفته بود و نتوانستم او را برای بار آخر ببینم، مادرم هم او را ندید فقط هنگام وداع دو تن از خواهرانم و یکی از دامادهایمان بودند و خداخافظی کردند.
روضههای مادرانه بر پیکر شهید
زمانی که مادر و خواهرهایم برای دیدن پیکر شهید به سردخانه میرفتند همراهیشان کردم که در آخرین لحظات دیدار کنارشان باشم و مراقب مادر که نکند خدای نکرده اتفاقی برایش رخ دهد. همه تصورم این بود که مادر چطور میخواهد با این صحنه روبهرو شود. مادر است و هزار و یک بیتابی و بیقراری... زمانی که به سردخانه رسیدیم در را که باز کردند و پیکر احمد را آوردند خواهرهایم شروع به گریه و بیتابی کردند. اما مادرم جلوی در ایستاد و خطاب به خواهرهای شهید گفت که بهتر است همین الان برگردید، اگر قرار است اینگونه با برادرتان وداع داشته باشید! چرا گریه و زاری میکنید؟ احمد شهید است و باید با افتخار و عزت سرمان ر ا بالا بگیریم و شهید را تشییع کنیم. بر پیکر شهید گریه معنایی ندارد.
همه چیز بر عکس شده و بود من مات همه ابهت و صبر مادرانه او مانده بودم. ما رفته بودیم که مراقب مادر باشیم اما حالا این مادر بود که ما را آرام میکرد و به ما دلداری میداد. فضا آرام شد و خانواده چهره برادر را دیدند. مادر عربزبان هستند و با همان زبان عربی خطاب به احمد میگفت: تو ما را سربلند کردی و عزت و افتخار برایمان آوردی... روضه عربی خواندند و همه اطرافیان با روضههای مادرانهاش بیتاب شده بودند.
انقلابی که باید جهانی شود
من اعتقاد دارم که همه چرایی رفتن احمد برای دفاع از حرمین شریفین چون رازی در دلش ماند. احمد معتقد واقعی نظام و ولایت فقیه بود. همواره هم میگفت این انقلاب باید جهانی شود. ما باید برویم و دفاع کنیم و ارزشهای معنوی خود و اسلام ناب محمدی و تصویر واقعی و درست اسلام ر ا به همه نشان دهیم. مکرراً احمد این مسائل را آشکارا در میان جمع بسیجیان و دوستان خود مطرح میکردند و اعتقاد عجیبی به سیده حضرت زینب (س)داشتند و همواره چون شهدای دیگر از مکتب اهل بیت دفاع میکردند و درنهایت هم در این مسیر گام برداشتند. حرم حضرت زینب (س) مورد تهدید تکفیریها بود و این برای جزم کردن عزم احمد کافی بود. مدت دو سال در تلاش بود تا خود را به سوریه برساند و امانتدار بانوی دو عالم شود که به لطف خدا خودش را رساند و به آرزویش رسید.
شهادت در لازقیه
برادرم 20مرداد در سوریه بود و در نهایت در دوشنبه دوم شهریور ماه در لازقیه مجروح شد و بعد از چند ساعت به فیض عظیم شهادت رسید. هیچ کدام از اعضای خانواده با احمد خداحافظی نکردند. به ایشان اطلاع داده شد که باید اعزام شود و ایشان هم خیلی سریع راهی شده بود حتی مادر در منزل نبودند که با هم وداع داشته باشند. بعد از اینکه به سوریه رسید تماس گرفت و تلفنی از همه خانواده حلالیت طلبید. در اصل باید ما از ایشان حلالیت میطلبیدیم که ندانستیم به این زودی او از بین ما خواهد رفت.
صندلی خالی احمد
برادرم احمد حیاری برای دانشگاه خیلی زحمت کشید اما به آخرین جلسه امتحانش نرسید. ترم تابستانی برداشت که خیلی زود درسش را تمام کند. یک ترم هم بیشتر نمانده بود تا مدرکش را بگیرد. او به ترم آخر نرسید اما در امتحان الهی شرکت کرد و به لطف خدا پذیرفته شد.
پیرو ولایت فقیه باشید
عبدالزهرا حیاری، برادر شهید، می گوید: احمد خیلی تاکید می کرد که پیرو ولایت فقیه باشید و این را در وصیت نامه اش هم نوشته و گفته که اگر پیکرم به دست دشمن افتاد سعی نکنید برای بازگشت آن پولی هزینه کنید تا برگردد بلکه بگذارید همانجا بماند زیرا برایم مهم نیست که در کجا دفن شوم.


روایت مجتبی شریفی از دوستان شهید
مجتبی شریفی، از جوانان منطقه دانیال شوش، هم عنوان می کند: شهید را از نزدیک دیده بودم، خیلی خوش برخورد و مهربان بود ولی در عین حال نیز بر رعایت قانون تاکید داشت؛ شهدای مدافع حرم مقام بالایی دارند و این شهید در راه دفاع از حرم حضرت زینب(س) به شهادت رسید.
وی تصریح می کند: ما پای آرمان های امام و انقلاب ایستاده ایم و هر چقدر مسافت هم باشد برای پاسداشت شهدای خود می آییم و تا آخرین نفس همانند این شهید والامقام گوش به فرمان رهبر و مقتدای خود هستیم.
روایت جواد اسدی صدر از نیروهای گردان امام حسین(ع) شوش
جواد اسدی صدر، از نیروهای گردان امام حسین(ع) شوش، هم می گوید: طی مدتی که در گردان امام حسین(ع) شوش در محضر شهید حیاری بودم دو خصوصیت بارز را در ایشان از نزدیک دیدم که یکی از آنها ولایتمداری و دیگر نظم در کارهاست.
وی خاطر نشان می کند: شهید حیاری با اخلاقی که داشت خیلیها را مجذوب خودش کرد و در عین حال در انجام کارهایش به ویژه در گردان امام حسین(ع) شوش خیلی مقرراتی بود.
احمد در تاریخ 26 اردیبهشت 1387 در حالی که جوانی برومند شده بود و لباس پاسداری به تن داشت، ازدواج کرد و پنجم تیر 1391 صاحب دختری به نام فاطمه شد؛ دختر دوم شهید حیاری نیز در حالی به دنیا آمد که پدرش در بهشت میهمان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و دیگر شهیدان است.
این شهید مدافع حرم روز دوشنبه دوم شهریور در نبرد با تروریست های تکفیری در ارتفاعات استان «لاذقیه» سوریه بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد و چهارشنبه چهارم شهریور بر اثر شدت جراحات به فیض شهادت نائل آمد.
پیکر مطهر این شهید مدافع حرم پس از انتقال به تهران در عصر روز جمعه ششم شهریور از طریق فردوگاه بین المللی اهواز به خوزستان منتقل شد و در راه انتقال به شوش دانیال در شهرها و روستاهای طول مسیر از جمله الهایی، شهر الوان(عبدالخان)، سید عباس و شاوور مورد استقبال مردم و مسئولان قرار گرفت و سپس در گلزار شهدای شوش به خاک سپرده شد.
اصلی ترین وصیت شهید احمد حیاری
شــهید احمــد حیــاری فرمانــده گــردان امــام حســین (ع) شهرســتان شــوش در وصیــت نامــه خــود دو مرتبــه خانــواده، دوســتان، آشــنایان و همــکاران خــود را بــه پیــرو ولایــت بــودن حتــی بــه قیمــت جــان توصیــه کــرده اســت. شــهید احمــد حیــاری از خانــواده، دوســتان، آشــنایان و همــکاران خــود طلــب حلالیــت کــرده اســت.ایــن شــهید والا مقــام در ادامــه وصیــت نامــه خــود تاکیــد کــرده اســت کــه یــک روز مراســم بــرای وی کفایــت مــی کنــد.ایــن شــهید مدافــع حــرم همچنیــن توصیــه کــرده اســت: اگــر بــرای تحویــل جنــازه ام پــول خواســتند، بگذاریــد همــان جــا باشــد

یکی از تاکیدات بسیاری از شهیدان در وصیتنامههایشان حفظ حجاب در زنان و غیرت در مردان است. در ادامه بخشی از وصیت نامه شهید سعید زقاقی به مادرش را میخوانید:
«مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن …
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن …
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن …
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را …
وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت، مادرم گریه کن که اسلام در خطر است …»