زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

چند نکته از ظرافت‌های فرماندهی حاج حسین خرازی

چند نکته از ظرافت‌های فرماندهی حاج حسین خرازی

به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، شهید حسین خرازی یکی از محبوب‌ترین و بااستعدادترین فرماندهان لشکر در تاریخ دفاع مقدس است. می‌گفتند نیرو‌های لشکر 14 امام حسین (ع) حاضر بودند جانشان را برای فرمانده‌شان بدهند. یک مرد صاف و ساده و خاکی که مهربانی و ایمان از صورتش می‌بارید و با فرمانده دیگری از دیار اصفهان بهترین لشکر‌های رزمی سپاه پاسداران را تشکیل دادند. شهید حسین خرازی و شهید احمد کاظمی نقش مهمی در پیشبرد جنگ داشتند و لشکرهایشان در مقاطع حساسی از جنگ نقش‌آفرینی‌های زیادی کردند. صدام که از سال‌ها پیش از عملیات کربلای 5 برای شهادت خرازی جایزه تعیین کرده بود، در 8 اسفند 1365 و در جریان عملیات کربلای 5 به خواسته‌اش رسید و فرمانده رشید و دلیر لشکر 14 امام حسین (ع) را به شهادت رساند. محسن رخصت‌طلب از زمان عملیات فتح‌المبین راوی شهید خرازی شد و پس از آن در چندین عملیات دیگر در کنار ایشان روایتگر حوادث جنگ بود. رخصت‌طلب در  با تأکید بر استعداد و هوش بالای شهید خرازی از نقش مهم و تأثیرگذارشان در روند جنگ می‌گوید.


شما در کدام مقطع جنگ راوی شهید حسین خرازی شدید؟
من در عملیات فتح‌المبین در سال
1361 راوی قرارگاه فتح بودم که شهید خرازی، شهید کاظمی و مرتضی قربانی فرماندهان تیپ‌های تابعه این قرارگاه بودند. من از این عملیات با شهید خرازی آشنا شدم.


دلیل انتخاب شما برای بودن در کنار شهید خرازی چه عاملی بود؟
در زمان جنگ چند قرارگاه که ذیل هر قرارگاه چند تیپ و لشکر بود، اداره صحنه جنگ را بر عهده داشتند. من راوی جنگ بودم و به دلیل همین کار در قرارگاه حاضر می‌شدیم و این حضورمان منتج به همکاری با فرماندهان می‌شد. راوی‌گری ما به این صورت بود که وقتی وارد منطقه می‌شدیم تا پایان عملیات به صورت دائم در کنار فرمانده بودیم. ما باید خودمان را با همه کار‌های فرمانده هماهنگ می‌کردیم تا ثبت و ضبط حوادث به طور کامل صورت گیرد. به نوعی برای هر عملیاتی در یک زندگی چند ماهه به طور دائم با فرمانده در ارتباط بودیم. حضور راوی‌ها در کنار فرماندهان از عملیات فتح‌المبین به صورت گسترده شروع شد و ادامه پیدا کرد.


شما پس از دیدار و آشنایی با شهید خرازی، ایشان را چطور انسانی دیدید؟
یک رزمنده مذهبی که با قرآن آشنایی زیادی داشت. مقداری هم درس طلبگی خوانده بود و توانایی‌های نظامی بالایی داشت. یکی از ویژگی‌های اصلی ایشان این بود که به راحتی زیربار هر حرف یا طرحی نمی‌رفت. حالا این حرف می‌خواست از طرف فرماندهان بالادستی‌اش باشد یا شخص دیگری. شهید کاظمی هم چنین روحیه‌ای داشت. می‌گفتند تا خودمان بررسی نکنیم و به نتیجه نرسیم انجام نمی‌دهیم. در کار نظامی این رفتار محاسن و معایبی داشت که محاسنش خیلی بیشتر از معایبش بود. البته همین اخلاق به یک فرهنگ در سپاه تبدیل شد. در سپاه تبعیت محض و چشم بسته نداشتیم. فرماندهان موضوع را بررسی می‌کردند و اگر شدنی نبود انجام نمی‌دادند.


شهید خرازی ارتباط خوبی با شما داشتند یا مثل برخی فرماندهان در دادن اطلاعات و اخبار سختگیر بودند؟
آن زمان دو مشکل در رابطه با راوی‌گری وجود داشت. یکی اینکه کارمان نو و ناشناخته بود و همه فرماندهان مانده بودند این راویان چه کسانی هستند که می‌آیند و کنار ما می‌نشینند تمام حرف‌ها و کار‌های ما را ضبط می‌کنند و می‌نویسند؟! این برای فرماندهان کمی غیرعادی بود. فرمانده کل سپاه حضور راویان را به فرماندهان ابلاغ کرده بود ولی تا بخواهد جا بیفتد کمی زمان می‌برد. نکته دوم اینکه تعدادی از فرماندهان مثل شهید خرازی و شهید کاظمی برای کار با راوی‌ها خیلی سفت و سختگیر بودند. اتفاقاً من با این دو شهید خیلی رفیق و صمیمی شدم و همین رفاقت سبب می‌شد تا این عزیزان مرا بهتر جهت راوی‌گری بپذیرند. هر دو شهید از لحاظ ویژگی‌های نظامی و روش‌های فرماندهی خیلی شبیه هم بودند و از طرف دیگر سازمان رزم سپاه تازه شکل گرفته بود و طوری نبود که از قبل ساز و کاری را تعریف کرده باشند و اینکه بخواهند در دانشکده‌ای درس خوانده باشند. طوری نبود که بخواهند فرمانده تربیت کنند و سیستم کادر و امکانات به فرماندهان بدهند. اصلاً اینطوری نبود و فقط ارتش با سابقه چندین ساله‌اش چنین سازوکاری داشت.


سازمان رزم سپاه به چه شکل کارش را شروع کرد؟
سازمان رزم سپاه به این صورت شکل گرفته بود که هر جمع محدودی که دورهم جمع شده بودند و در جبهه می‌ماندند و اگر آدم شجاع و فهمیده‌ای در میانشان بود او محور و خودبه‌خود فرمانده می‌شد. مثلاً احمد کاظمی در ایستگاه هفت آبادان، مرتضی قربانی سمت خرمشهر و بعد ایستگاه هفت آبادان، شهید خرازی و مصطفی ردانی‌پور در دارخوین و تعدادی دیگر مثل عزیز جعفری و غلامپور سمت سوسنگرد و عده دیگری در جبهه اهواز، شوش و پل نادری سرپل ذهاب مستقر شدند. این‌ها رفته رفته دوستی‌هایشان شکل گرفت و بعد در همان مناطق ماندگار شدند. در منطقه جنگی از جانشان مایه می‌گذاشتند و کار می‌کردند. به مرور مسئول دسته و مسئول محور یک منطقه شدند. البته به دلیل اینکه ارتش استعداد کامل برای پوشش تمام مناطق جنگی را نداشت نیرو‌های مردمی که وارد شدند خودشان مسئول منطقه و مسئول عده دیگری شدند و فرمانده آن محور و منطقه شدند و این ادامه پیدا کرد و بعد فرمانده گردان، تیپ و قرارگاه شدند. سازمان رزم سپاه به این شکل از نفراتی که مسئول یک محور بودند شکل گرفت و به مرور رشد کردند و فرمانده لشکر شدند.


حضور شهید خرازی چقدر به تشکیل این سازمان رزم و لشکر امام حسین (ع) کمک کرد؟
شهید خرازی حُسنش این بود که قبل از انقلاب سربازی‌اش را گذرانده بود و با اصول نظامی آشنایی داشت. در دوران خدمت هم یک سرباز صفر نبود و در حد یک افسر دانش و اطلاعات داشت. پس از پیروزی انقلاب غائله کردستان که پیش آمد با دوستان خود به کردستان رفت و در آزادسازی شهر‌ها و مبارزه با ضدانقلاب فعالیت کرد و به همین شکل حسین خرازی فرمانده
40 نفر شد. تجربیات نظامی دوران خدمت شهید خرازی خیلی به کمکش آمد. شهید خرازی شجاعت و فهم نظامی بالایی داشت و زمانی که گروه ضربت با مسئولیت شهید خرازی و رحیم صفوی در کردستان شکل گرفت دیگر خیلی جدی روی دور فرماندهی افتاد و کار‌کرد. شهید خرازی در گروه ضربت عملکرد خیلی خوبی داشت تا اینکه جنگ شروع شد. با شروع جنگ شهید خرازی، ردانی‌پور، زاهدی، ابوشهاب، صبوری و نیرو‌هایی که با هم در گروه ضربت بودند گفتند جنگ با عراق خیلی مهم‌تر است و عراق پیشروی کرده و تا آستانه شهر‌های ما آمده است. این 50، 60 نفر تصمیم گرفتند از کردستان به جنوب بروند. در اهواز در گلف آقا رحیم به عنوان فرمانده ماند و شهید خرازی و دوستانش به دارخوین رفتند. جبهه‌ای که هیچ نیرویی از ایران جلوی عراقی‌ها نبود. آنجا یک جبهه تشکیل دادند و فرمانده‌اش شهید خرازی بود. یعنی هسته اولیه لشکر 14 امام حسین (ع) اینجا شکل گرفت. بچه‌های اصفهان در جنگ از یک شجاعت و استعداد خاصی برخوردار بودند. این دو ویژگی در اصفهانی‌ها باعث شده بود تا کارایی‌شان خیلی بالا برود. ژنشان عالی بود و خیلی سفت و سخت می‌جنگیدند. جبهه‌های دیگر تقریباً حالت پدافندی داشتند و جلوی عراقی‌ها ایستاده بودند، اما بیشترین تحرک در جبهه دارخوین بود. البته اهواز و سوسنگرد به دلیل شدت حملات دشمن هم پرتحرک بود ولی جبهه شهید خرازی و همرزمانش طوری بود که دشمن امکان پیشروی به سمت اهواز را نداشت. عراق از کارون عبور کرده بود تا آبادان را محاصره کند. وقتی عراقی‌ها از کارون عبور کردند و جاده اهواز- خرمشهر را گرفتند سمت راستشان آبادان و سمت چپشان اهواز بود. عراقی‌ها می‌خواستند از سمت راست به سوی آبادان بروند. این رزمندگان جبهه دارخوین را سمت چپ عراقی‌ها ایجاد کردند. اگر هوش نظامی نداشتند می‌توانستند فقط جلوی عراقی‌ها خط تشکیل دهند ولی این جبهه را به یک جبهه فعال تبدیل کردند و آنقدر فعالیتشان زیاد بود که اولین عملیات آفندی محدود سپاه در این جبهه به نام عملیات فرماندهی کل قوا انجام شد. شهید باقری، آقا رحیم و آقا رشید از گلف و این رزمندگان از اصفهان در محور دارخوین این عملیات را انجام دادند. این نیرو‌ها می‌خواستند عراق خیلی آرامش نداشته باشد تا به آبادان فشار نیاورد. این حرکت جرقه‌ای را در ذهن همه زد که ما می‌توانیم حتی با دو تیربار و چند خمپاره عملیات کنیم. خبر موفقیت عملیات فرماندهی کل قوا در تمام جبهه پیچید که تعدادی نیرو با حداقل امکانات عملیات کردند و چند برابر امکاناتشان از عراقی‌ها غنیمت گرفتند که این کار موجب شد روحیه رزمندگان بالا برود. همین غنیمت‌ها باعث تقویت این جبهه شد.


این غنایم در عملیات‌های بعدی به نوعی سنگ بنای لشکر امام حسین (ع) را گذاشت؟
در گام بعدی عملیات ثامن‌الائمه انجام و دوباره غنایم بیشتری گرفته شد. همین غنایم بنیان تیپ امام حسین (ع) را گذاشت. محور و فرمانده تمام این کار‌ها شهید خرازی بود. امکانات و غنایم را در دارخوین سازماندهی و برنامه‌ریزی کردند، نیرو‌ها را آموزش دادند، تعمیرگاه‌های سبک و سنگین راه انداختند و در بسیاری از مسائل مدیریتی و نظامی نمره‌
20 گرفتند. من در بسیاری از یگان‌ها چرخیده‌ام ولی کمتر یگانی به این وسعت، سرعت و استعداد کار می‌کرد. نیرو‌های لشکر امام حسین (ع) خیلی مبتکر، خلاق و خودجوش کار می‌کردند. از اصفهان همه انواع تخصص‌ها را آورده بودند تا نیاز‌های جبهه‌شان را تأمین کنند. به مرور تیپ امام حسین (ع) شکل گرفت و در عملیات طریق‌القدس عمل کرد و دوباره غنایمی به دست آورد که از استعداد تیپ هم بیشتر بود. شهید خرازی و شهید کاظمی روند کارشان اینگونه بود که می‌گفتند غنایمی که به دست آورده‌ایم را برای خودمان باید نگه داریم و در لشکر استفاده کنیم. به همین دلیل برای مشخص نشدن میزان غنایم در استفاده از راوی سختگیر بودند. می‌خواستند با امکانات خوبی که دستشان است در عملیات‌ها موفق ظاهر شوند. لشکر امام حسین (ع) و نجف اشرف تا پایان جنگ از قوی‌ترین یگان‌های سپاه پاسداران بودند که صدام برای سر فرماندهانش جایزه تعیین کرده بود. ارتش بعث بیشترین ضربه‌ها را از این دو یگان خورد. در هر عملیات ضربه سختی به ارتش عراق وارد می‌کردند.


پس از همان اولین روز‌های جنگ حضور شهید خرازی کاملاً مفید و به سود جبهه‌ها بود؟
ایشان روحیه اعتقادی و ولایی بالایی داشت و از نظر نظامی باهوش و فهیم بود. با یک مثال این هوش و استعداد را بهتر می‌توان توضیح داد. شهید حسن باقری به عنوان خبرنگار به جبهه می‌آید و پس از مدتی به خاطر علاقه و استعدادی که داشت تصمیم می‌گیرد از خبرنگاری فاصله بگیرد و وارد فضای نظامی شود. در جبهه سؤالات زیادی درباره وضعیت طرف مقابل و وضعیت زمین و منطقه پیش می‌آید، برخی خیلی راحت از کنار سؤالات عبور می‌کنند ولی برخی درگیر می‌شوند و دنبال جواب می‌روند. شهید باقری می‌فهمد کلید عملیات نظامی، اطلاعات نظامی از دشمن و جغرافیای منطقه است. می‌ایستد تا این موضوع را بفهمد و این استعدادی به نام حسن باقری را معرفی می‌کند. شهید باقری در زمان حضورش در جنگ بالاترین اطلاعات را از ارتش عراق داشت. در جلسه با بنی‌صدر وقتی نوبت به گزارش شهید باقری می‌رسد همه فرماندهان از اطلاعاتش تعجب می‌کنند که چطور یک جوان
25 ساله آنقدر مسلط صحبت می‌کند. حسین خرازی هم به همین شکل به اطلاعات، عملیات و پشتیبانی توجه ویژه‌ای داشت و به واسطه همین توجه لشکر امام حسین (ع) تأسیس می‌شود. سال 1364 در عملیات فاو من راوی ایشان بودم. شهید خرازی چند روز قبل از شروع عملیاتی از لشکر بازدید کرد. با اطلاعاتی که من بعد‌ها از همه تیپ و لشکر‌ها به دست آوردم هیچ تیپ و لشکری را با این نظم، اقتدار، مدیریت و توان ندیدم. تعمیرگاه بزرگ تانک و نفربر و خودرو‌های ترابری و مهندسی داشتند. مجموعه‌ای درست کرده بودند که همه نیاز‌های جبهه را دربر می‌گرفت. مثلاً آشپزخانه‌ای تمیز و مجهز داشتند که برای عملیات‌ها سه نوع غذا درست می‌کرد. غذای درجه یک را با ظروف یک بار مصرف و بسته‌بندی شده و تمیز به خط مقدم می‌رساندند. غذای درجه دو را یک گام عقب‌تر و غذای درجه سه را به عقبه که فشار رزمی کمتری داشت، می‌دادند. شهید خرازی و شهید کاظمی هر دو اعتقاد داشتند وقتی یگان‌ها جایشان را در خط مستقر می‌کنند، اول باید نیرو‌های پشتیبانی برای احداث سنگرها، دستشویی‌ها و آبخوری‌ها اعزام شوند بعد نیرو‌های رزمنده را راهی می‌کردند. رزمنده وقتی به خط می‌رفت امکانات اولیه برایش مهیا بود. همین باعث می‌شد روحیه رزمی نیرو متفاوت شود.

در شهرک دارخوین یک استخر تمیز و شیک و یک حمام نمره و عمومی با
150 دوش ساخته بودند. من با مشاهده کاشی‌کاری و نظافت و مدیریت آن تعجب کردم. حتی کارگاه موزاییک‌سازی هم ایجاد کرده بودند تا جا‌هایی که نیاز بود را موزاییک کنند. این کارگاه را نیرو‌های مردمی از اصفهان تشکیل داده بودند. شهید خرازی نفر اول در ایجاد، مدیریت و توسعه و گسترش این نظم و امکانات بود.


به همین دلیل ما هر جا عملیات بزرگی می‌بینیم نیرو‌های لشکر 14 امام حسین حضور پررنگ و درخشانی دارند؟
حاج قاسم سلیمانی که فرمانده تیپ 41 ثارالله (ع) بود می‌گوید الگویش حاج احمد و شهید خرازی بوده‌اند. شهید مهدی باکری هم خروجی لشکر 8 نجف اشرف و احمد کاظمی است. آن اوایل که هنوز تیپ و لشکر‌ها تأسیس نشده بود شهید باکری به تیپ نجف اشرف آمد و کنار حاج احمد قرار گرفت. به دلیل روحیه بالا، استعداد و از خودگذشتگی‌اش به عنوان کادر اصلی کنار شهید کاظمی قرار داشت و بعد آقای رضایی یک تیپ به ایشان داد. توسعه سازمان رزم سپاه به همین شکل بود. آقای رضایی افراد لایق را شناسایی می‌کرد و به آن‌ها مسئولیت می‌داد. آقایان زاهدی، شوکت‌پور، کریم‌نصر و خیلی فرماندهان دیگر خروجی لشکر امام حسین (ع) بودند.


شهید خرازی ارتباط خیلی خوب و نزدیکی با شهید کاظمی داشتند؟
مثل برادران دوقلو بودند. به دلیل ویژگی‌های اخلاقی، رفتاری و شجاعتشان شبیه هم بودند. هر دو خیلی دوست داشتند کنار هم عمل کنند و اگر هدفی به آن‌ها داده می‌شد کنار هم به خوبی کار می‌کردند. این برای فرمانده خیلی مهم است که خیالش از یگان کناری خود راحت باشد. شهید خرازی می‌دانست حاج احمد کنارش هست و هیچ وقت جناحش را خالی نمی‌گذارد. شهید خرازی و شهید کاظمی مثل دو دست در کنار هم بودند و کارایی‌شان کنار یکدیگر خیلی بالا می‌رفت. مزار هر دو شهید هم امروز کنار هم است. با رفتن شهید خرازی حاج احمد خیلی ناراحت بود. حاج احمد به دوستانش وصیت کرده بود کنار مزار شهید خرازی دفن شود. آقا رشید می‌گوید وقتی حسین را دفن کردیم، حاج احمد کنار مزار شهید خرازی را نشان داد و گفت: اینجا محل دفن من است، دقیقاً بعد از سال‌ها کنار مزار شهید خرازی خالی بود و شهید کاظمی را همان‌جا دفن کردند. آقا رشید می‌گوید من بالای سر مزار بودم و می‌خواستم حاج احمد را در خاک بگذارم دیدم آن پایین روزنه‌ای به مزار شهید خرازی وجود دارد و این دو رفیق تا ابد در کنار هم جاودانه شدند.


ارتباط شهید خرازی با نیرو‌های تحت امرش به چه شکل بود؟
یک ارتباط عاطفی، اعتقادی و صمیمانه میان نیرو‌ها و فرماندهانشان در تمام تیپ و لشکر‌های سپاه در طول جنگ وجود داشت. اول لطف خدا و تأثیرات معنوی در ایجاد این معنویت خیلی نقش داشت. بعد رفتار فرماندهان نقش مهم را ایفا می‌کرد. فرماندهان ما با وجود مسئولیت فرماندهی هم‌سطح رزمندگان زندگی می‌کردند. یک رزمنده کسی را به عنوان بالادستی نمی‌دید بلکه فرمانده را مثل خودش کنار دستش می‌دید. در منطقه فرماندهان را جلوتر از خودشان می‌دیدند. شهید خرازی در ارتباط با نیروهایش چند موضوع خیلی برایش مهم بود. اول به آموزش نیرو‌ها خیلی اهمیت می‌داد. دوم به کادر رزمی می‌گفت: باید بداند می‌خواهد چه کار کند. همه فرمانده گردان‌ها و گروهان‌ها و دسته را به منطقه می‌فرستاد تا شناسایی کنند و زمین و موقعیت جغرافیایی را ببینند و بشناسند. عنصر سوم نظم بود و به شدت روی نظم تأکید و دقت داشت.


پس از شهادتشان نبودشان در جبهه احساس می‌شد؟
شهید خرازی در عملیات خیبر مجروح شد و یک دستش را از دست داد و چند سال بعد در عملیات کربلای
5 شهید شد. شهادتش تأثیر زیادی روی لشکر امام حسین گذاشت. لشکر با وجود حاج حسین صلابت و قدرت زیادی داشت و با شهادت فرمانده‌اش دچار افت روحی و روانی شد. البته آدم‌هایی بودند که لشکر را سرپا نگه دارند و پس از گذشت مدتی لشکر دوباره صلابتش را پیدا کرد.


شهید حاج حسین خرازی که بود و چگونه به شهادت رسید؟ تصویر لبان خندان شهید بعد از شهادت

شهید حسین خرازی به سال 1336 ه.ش. در یکی از محله‌های مستضعف‌نشین شهر شهیدپرور اصفهان بنام کوی کلم، در خانواده‌ای آگاه، متقی و با ایمان فرزندی متولد شد که او را حسین نامیدند.


از همان آغاز، کودکی باهوش و مودب بود. در دوران کودکی به دلیل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم دینی، او نیز به این مجالس راه پیدا کرد.

از آنجا که والدین او برای تربیت فرزندان اهتمام زیادی داشتند، او را به دبستانی فرستادند که معلمانش افرادی متعهد، پایبند و مراقب امور دینی و اخلاقی بچه‌ها بودند.

علاوه بر آن، اکثر اوقات پس از خاتمه تکالیف مدرسه، به همراه پدر به مسجد محله – معروف به مسجد سید – می‌رفت و به خاطر صدای صاف و پرطنینی که داشت، اذان‌گو و مکبر مسجد شد.

حسین در زمان فراگیری دانش کلاسیک، لحظه‌ای از آموزش مسائل دینی غافل نبود. به تدریج نسبت به امور سیاسی آشنایی بیشتری پیدا کرد و در شرایط فساد و خفقان دوران طاغوت گرایش زیادی به مطالعه جزوه‌ها و کتب اسلامی نشان داد.

در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی به سربازی اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازی، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. طولی نکشید که او را به همراه عده‌ای دیگر بالاجبار به عملیات سرکوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند.

حسین از این کار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهی و شعور بالای خود، نماز را در آن سفر تمام می‌خواند. وقتی دوستانش علت را سئوال کردند در جواب گفت: این سفر، سفر معصیت است و باید نماز را کامل خواند.

در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها و سربازخانه‌ها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار کردند و به خیل عظیم امت اسلامی پیوستند. آنها در این مدت، دائماً در تکاپوی کار انقلاب و تشکل انقلابیون محل بودند.

شهید حاج حسین خرازی از همان آغاز پیروزی انقلاب اسلامی، درگیر فعالیت در کمیته انقلاب اسلامی، مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای کردستان بود و لحظه‌ای آرام نداشت.

به خاطر روحیه نظامی و استعدادی که در این زمینه داشت، مسؤولیتهایی را در اصفهان پذیرفت و با شروع فعالیت ضدانقلابیون در گنبد، مإموریتی به آن خطه داشت.


دشمن که هر روز در فکر ایجاد توطئه‌ای علیه انقلاب اسلامی بود، غائله کردستان را آفرید و شهید حاج حسین خرازی در اوج درگیریها، زمانی که به کردستان رفت، بعد از رشادتهایی که در زمینه آزاد کردن شهر سنندج (همراه با شهید علی رضاییان فرمانده قرارگاه تاکتیکی حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهی گردان ضربت که قوی ترین گردان آن زمان محسوب می‌شد، وارد عمل گردید و در آزادسازی شهرهای دیگر کردستان از قبیل دیواندره، سقز، بانه، مریوان و سردشت نقش مؤثری را ایفا نمود و با تدابیر نظامی، بیشترین ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.

شهید خرازی با شروع جنگ تحمیلی بنا به تقاضای همرزمان خود، پس از یک‌سال خدمت صادقانه در کردستان راهی خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولین خط دفاعی که مقابل عراقیها در جاده آبادان-اهواز در منطقه دار خوین تشکیل شده بود (و بعداً در میان رزمندگان اسلام، به «خط شیر» معروف شد) منصوب گشت.

خطی که نه ماه در برابر مزدوران عراقی دفاع جانانه‌ای را انجام داد و دلاورانی قدرتمند را تربیت کرد. این در حالی بود که رزمندگان از نظر تجهیزات جنگی و امکانات تدارکاتی شدیداً در مضیقه بودند، اما اخلاص و روح ایمان بچه‌های رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختیها و مشکلات بر آنها نشد بلکه هر لحظه آماده شرکت در عملیات و جانفشانی بودند.

در عملیات شکست حصر آبادان، فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را که عراقی ها با نصب آن دو پل بر روی رود کارون، آبادان را محاصره کرده بودند، به تصرف درآورد.


شهید خرازی در آزاد سازی بستان بهترین مانور عملیاتی را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه های رملی و محاصره کردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عملیات پیروزمندانه طریق القدس بود که تیپ امام حسین (ع) رسمیت یافت.  

در عملیات فتح المبین دشمن را در جاده عین خوش با همان تدبیر فرماندهی اش حدود 15 کیلومتر دور زد و یگان او در عملیات بیت المقدس جزو اولین لشکرهایی بود که از رود کارون عبور کرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسید و در آزاد سازی خرمشهر نیز سهم بسزایی داشت.

از آن پس در عملیات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر 4 و خیبر در سمت فرماندهی لشکر امام حسین(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشکر، رشادتهای بسیاری از خود نشان داد.


در عملیات خیبر که توام با صدمات و مشقات زیادی بود دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگ‌افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقب‌نشینی و ترک موضع خود نشد، تا اینکه در این عملیات یک دست او در اثر اصابت ترکش قطع گردید و پیکر زخم خورده او به عقب فرستاده شد.

از بیمارستان یزد همانجایی که بستری بود به منزل تلفن کرد و به پدرش گفت: من مجروح شده‌ام و دستم خراش جزئی برداشته، لازم نیست زحمت بکشید و به یزد بیایید، چون مسئله چندان مهمی نیست همین روزها که مرخص شدم خودم به دیدارتان می‌آیم.


در عملیات والفجر 8 لشکر امام حسین(ع) تحت فرماندهی او به عنوان یکی از بهترین یگان‌های عمل کننده، لشکر گارد بعثی عراق را به تسلیم واداشت و پیروزی‌های چشمگیری را در منطقه فاو و کارخانه نمک که جزو پیچیده‌ترین مناطق جنگی بود، به دست آورد.

در عملیات کربلای 5 در جلسه‌ای با حضور فرماندهان گردانهاو یگانها از آنان بیعت گرفت که تا پای جان ایستادگی کنند و گفت: هرکس عاشق شهادت نیست از همین حالا در عملیات شرکت نکند، زیرا که این یکی از آن عملیات های عاشقانه است و از حساب‌های عادی خارج است.

لشکر او در این عملیات توانست با عبور از خاکریزهای هلالی که در پشت نهر جاسم از کنار اروندرود تا جنوب کانال ماهی ادامه داشت شکست سختی به عراقیها وارد آورد.

عبور از این نهر بدان جهت برای رزمند گان مهم بود که علاوه بر تثبیت مواضع فتح شده، عامل سقوط یکی از دژهای شرق بصره بود که در کنار هم قرار داشتند.

هدایت نیروهای خط شکن در میان آتش و بی‌اعتنایی او به ترکش‌ها و تیرهای مستقیم دشمن و ایثار و از خودگذشتگی او، راه را برای پیشروی هموار کرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهی در آن صبح فتح و پیروزی، حاج حسین با خضوع و خشوع به نماز ایستاد.


شهید خرازی با قرآن و مفاهیم آن مانوس بود و قرآن را با صدای بسیار خوبی قرائت می‌کرد. روزهای عاشورا با پای برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشکر امام حسین(ع) در بیابانهای خوزستان به سینه‌زنی و عزاداری می‌پرداخت و مقید بود که شخصاً در این روز زیارت عاشورا بخواند.

او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت کم‌نظیری داشت. با همه مشکلات و سختیها، در طول سالیان جنگ و جهاد از خود ضعفی نشان نداد. قاطعیت و صلابتش برای همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهی خاصی برخوردار بود.

حساسیت فوق‌العاده‌ای نسبت به مصرف بیت‌المال داشت، همیشه نیروها را به پرهیز از اسراف سفارش می‌کرد و می‌گفت: وسایل و امکاناتی را که مردم مستضعف دراین دوران سخت زندگی جنگی تهیه می‌کنند و به جبهه می‌فرستند بیهوده هدر ندهید، آنچه می‌گفت عامل بود، به همین جهت گفتارش به دل می‌نشست.

حاج حسین معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و از اهتمام به آموزش نظامی برادران و تربیت کادرهای کارآمد غافل نبود.

نیمه‌های شب اغلب از آسایشگاهها و محلهای استقرار نیروی لشکر سرکشی نموده و حتی نحوه خوابیدن آنها را کنترل می‌کرد. گاه، اگر پتوی کسی کنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روی او می‌کشید.

او به وضع تدارکات رزمندگان به صورت جدی رسیدگی می‌کرد.


شهید خرازی یک عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترک نمی‌شد.

او معتقد بود: هرچه می‌کشین و هرچه که به سرمان می‌آید از نافرمانی خداست و همه، ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.

دقت فوق‌العاده‌ای در اجرای دستورات الهی داشت و این اعتقاد را بارها به زبان می‌آورد که: سهل‌انگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزیها دارد.

دائماً به فرماندهان رده‌های تابعه سفارش می‌کرد که در امور مذهبی برادران دقت کنند.


همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و در مقابل بسیجی‌ها، خاکی و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگی و بی‌پیرایگی از ویژگیهای او بود.

نحوه شهادت شهید خرازی

او با آنکه یک دست بیشتر نداشت ولی با جنب و جوش و تلاش فوق‌العاده‌اش هیچ‌گاه احساس کمبود نمی‌کرد و برای تأمین و تدارک نیروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراوانی می‌نمود.

در بسیاری از عملیاتها حاج حسین مجروح شد. اما برای جلوگیری از تضعیف روحیه همرزمانش حاضر نمی‌شد به پشت جبهه انتقال یابد.

در عملیات کربلای 5 ، زمانی مه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود، خود پییگیر جدی این کار شد، که در همان حال خمپاره ای در نزدیکی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید.


سردار دلاوری که همواره در عملیات ها پیشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسایی می‌رفت. در هر شرایطی تصمیمش برای خدا و در جهت رضای حق بود.

او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبهه‌ای‌ها بود و وقتی به خط مقدم می‌رسید گویی جان دوباره‌ای می‌یافت؛ شاد می‌شد و چهره‌اش آثار این نشاط را نمایان می‌ساخت.

شهید خرازی پرورش یافته مکتب حسین(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ایستادگی بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شیفته‌اش آنچنان از زلال مکتب حیا‌ت‌بخش اسلام و زمزمه خلوص، سیراب شده بود که کمترین شائبه سیاست‌بازی و جاه‌طلبی به دورترین زاویه ذهنش راه نمی‌یافت.

این شهید سرافراز اسلام با علو طبع و همت والایی که داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگرایید و شکوفه‌های سفید نهال وجودش را آفت نفس، تیره نگردانید. در لباس سبز سپاه و میقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف کرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرین تسلیم نمود.


رهبر معظم انقلاب و فرمانده کل قوا در مورد این شهید بزرگوار می‌فرمایند:

او سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود که با ذخیره‌ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه‌روزی برای خدا و نبرد بی‌امان با دشمنان اسلام، در آسمان شهادت پرواز کرد و بر آستان رحمت الهی فرود آمد و به لقاءالله پیوست.

تصاویر کمتر دیده شده از شهید خرازی

تصاویر کمتر دیده شده از شهید خرازی

تصاویر کمتر دیده شده از زمان شهادت و تشییع پیکر مطهر شهید حاج حسین خرازی را برای نخستین بار مشاهده کنید.

تصاویر کمتر دیده شده از شهید خرازی

به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، سردار رشید اسلام شهید حاج حسین خرازی در سال 1336 در اصفهان متولد شد؛ وی پس از اتمام دوران دبیرستان، در سال 1355 شمسی به خدمت سربازی اعزام و با فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگان‏‌ها، به سیل خروشان مردم پیوست.

حاج حسین در ابتدای پیروزی انقلاب، با عضویت در کمیته دفاع شهری اصفهان به حراست از جاده‏‌های حساس شهر مشغول بود؛ سپس یک سال پس از انقلاب، همزمان با توطئه گروهک‌‏های ضد انقلاب در گنبد و ترکمن صحرا، به آن منطقه اعزام شد و به فرماندهی نیروها در یکی از محورهای منطقه پرداخت و سپس چندین ماه در منطقه کردستان در راه دفاع از کیان اسلامی جانفشانی کرد.

شهید حسین خرازی، همزمان با آغاز جنگ و سقوط خرمشهر، به خوزستان اعزام شد و در منطقه خط شیر، فرماندهی نیروهای بسیج در مقابله با قوای متجاوز بعث را برعهده گرفت؛ عملیات‏‌های فرمانده کل قوا، ثامن‌الائمه، فتح‌المبین، بیت‌المقدس، خیبر، بدر، والفجر 8 و کربلای 4 و 5 صحنه‏‌های فراوانی از رشادت‏‌ها، ابتکار، خلاقیت و حسن فرماندهی این سردار رشید اسلام بود، ضمن آن که وی در عملیات خیبر در اسفند 1362 نیز، دستِ راست خود را در راه خدا تقدیم کرد.

سرانجام شهید حسین خرازی این سردار رشید سپاه اسلام در جریان عملیات بزرگ و غرورآفرین کربلای 5 در حالی که فرماندهی لشکر 14 امام حسین(ع) را برعهده داشت، در 8 اسفند 1365 در اثر اصابت ترکش به قلبش، به فیض عظمای شهادت نائل آمد و این عملیات، آخرین وداع با جهان مادی و آغاز حیات ابدی او را رقم زد؛ پیکر مطهر این شهید والامقام پس از تشییع با شکوه، در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

تصاویر کمتر دیده‌شده از زمان شهادت و تشییع پیکر مطهر شهید حاج حسین خرازی را در ادامه این خبر مشاهده کنید.

انتهای پیام/63056/ی40/ص/

زندگی نامه ای کوتاه از شهید حاج حسین خرازی

زندگی نامه ای کوتاه از شهید

روز جمعه ماه محرم سال ۱۳۳۶ در یکی از محله‌های مستضعف نشین اصفهان به نام «کوی کلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران کودکی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسه‌ای که معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اکثر اوقات پس از تکالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تکبیر می‌گفت.

حسین در دوران فراگیری دانش کلاسیک لحظه‌ای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و کتب اسلامی‌ و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال ۱۳۵۵ پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. در آن دوره او را برای عملیات سرکوب‌گرانه ظفار به عمان فرستادند ولی او از این سفر به معصیت یاد کرد و حتی نمازش را تمام می‌خواند. از همان روزهای اول انقلاب در کمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای کردستان قامت به لباس پاسداری آراست و لحظه‌ای آرام نگرفت. یک سال صادقانه در این مناطق خدمت کرد و مأموریتهای محوله او را راهی گنبد نمود.

با شروع جنگ تحمیلی به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل عراقیها در منطقه دارخوین مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امکانات تدارکاتی بسیار کم استقامت کرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال ۱۳۶۰ پس از آزادسازی بستان تیپ امام حسین (ع) را رسمیت داد که بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادتها و جانفشانی‌ها، به لشگر امام حسین (ع) ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی می‌رفت و تدبیر فرماندهی‌اش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حتی در عملیات والفجر ۳ و ۴ خود او شب تا صبح در عملیات خاکریزش شرکت داشت و در تمامی‌ عملیاتها پیشقدم بود. حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت می‌کرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی‌، شجاعت کم‌نظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی‌ بود و در آموزش نظامی‌ و تربیت نیروهای کارآمد اهتمام می‌ورزید. حساسیت فوق‌العاده و دقت زیادی در مصرف بیت‌المال و اجرای دستورات الهی داشت.

از سال ۱۳۵۸ تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی کاملش هنگام زیارت خانه خدا بود. (شهریور ماه سال ۱۳۶۵) در سایر موارد هر سال یکبار به مرخصی می‌آمد و پس از دیدار با خانواده شهدا و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت می‌نشست و در اسرع وقت به جبهه باز می‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه ۳۰ ترکش میهمان پیکر او شد و در عملیات خیبر دست راستش را به خدا هدیه کرد. اما او با آنکه یک دست نداشت برای تامین و تدارکات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان می‌نمود. در عملیات کربلای ۵ زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شد حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپاره‌ای این سردار بزرگ را در روز جمعه ۸/۱۲/۱۳۶۵ به سربازان شهید لشگر امام حسین (ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر کربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در میان یاران بسیجی‌اش میهمان خاک شد.

سخنان مقام معظم رهبری در مورد شهید 

بسم الله الرحمن الرحیم 
سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت، برادر شهید، حاج حسین خرازی به لقاء الله شتافت و به ذخیره ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه روزی برای خدا و نبردی بی امان با دشمنان خدا، در آسمان شهادت پرواز کرد و بر آسمان رحمت الهی فرود آمد. او که در طول ۶ سال جنگ قله هایی از شرف و افتخار را فتح کرده بود اینک به قله رفیع شهادت دست یافته است و او که هل من ناصر ینصرنی زمان را با همه وجود لبیک گفته بود اکنون به زیارت مولایش امام حسین (ع) نایل آمده است و او که در جمع یاران لشگر سرافراز امام حسین (ع) عاشقانه به سوی دیار محبوب می‌تاخت، پیش از دیگر یاران، به منزل رسیده و به فوز دیدار نایل آمده است. آری، او پاداش جهاد صادقانه خود را کنون گرفته و با نوشیدن جام شهادت سبکبال، در جمع شهدا و صالحین درآمده است. زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه‌ای که در این وادی قدم زده‌اند، صفحه درخشنده‌ای ازتاریخ این ملت است. ملتی که در راه اجرای احکام خدا و حاکمیت دین خدا و دفاع از مستضعفین و نبرد با مستکبرین، عزیزترین سرمایه خود را نثار می‌کند و جوانان سرافرازش پشت پا به همه دلبستگی‌های مادی زده پای در میدان فداکاری نهاده و با همه توان مبارزه می‌کنند و جان بر سر این کار می‌گذارند. چنین ملتی بر همه موانع فائق خواهد آمد و همه دشمنان را به زانو در خواهد آورد. ما پس از هشت سال دفاع مقدس همه جانبه و ۶ سال تحمل جنگ تحمیلی، نشانه‌های این فرجام مبارک را مشاهده می‌کنیم و یقینا نصرت الهی در انتظار این ملت مؤمن در مبارزه ایثارگر است…

سید علی خامنه‌ای 
۱۰/۱۲/۱۳۶۵

سخن و وصیتنامه شهید 

خطاب به فرماندهان و رزمندگان اسلام: 
– ما لشگر امام حسینیم، حسین وار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین (ع) را در آغوش بگیریم کلامی‌ و دعایی جز این نباید داشته باشیم: «اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.» 
– اگر در پیروزی‌ها خودمان را دخیل بدانیم این حجاب است برای ما، این شاید انکار خداست. 
– اگر برای خدا جنگ می‌کنید احتیاج ندارد به من و دیگری گزارش کنید. گزارش را نگه دارید برای قیامت. اگر کار برای خداست گفتنش برای چه؟ 
– در مشکلات است که انسانها آزمایش می‌شوند. صبر پیشه کنید که دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم. 
– هر چه که می‌کشیم و هر چه که بر سرمان می‌آید از نافرمانی خداست و همه ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد. 
– سهل‌انگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزی‌ها دارد. 
– همه ما مکلفیم و وظیفه داریم با وجود همه نارسایی‌ها بنا به فرمان رهبری، جنگ را به همین شدت و با منتهای قدرت ادامه بدهیم زیرا ما بنا بر احساس وظیفه شرعی می‌جنگیم نه به قصد پیروزی تنها. 
– مطبوعات ما جنگ را درشت می‌نویسد، درست نمی‌نویسد. 
– مسأله من تنها جنگ است و در همانجا هم مسأله من حل می‌شود. 
– همواره سعی‌مان این باشد که خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم و شهدا را به عنوان یک الگو در نظر داشته باشیم که شهدا راهشان راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند که در این راه شهید شدند. 
– من علاقمندم که با بی‌آلایشی تمام، همیشه در میان بسیجی‌ها باشم و به درد دل آنها برسم. 
وصیتنامه اول: 
… از مردم می‌خواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول می‌خواهم که آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا کنند و از خدا می‌خواهم که ادامه‌دهنده راه آنها باشم. آنهایی که با بودنشان و زندگی‌شان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزب‌الهی می‌خواهم که در مقابل آن افرادی که نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف کنند و الان در کشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بی‌حجابی زده‌اند در مقابل آنها ایستادگی کنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید. 
وصیت نامه دوم : 
استغفرالله، خدایا امان از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سوال نکیر و منکر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس. خدایا دلشکسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت تو را می‌دانم و بس. و بر تو توکل دارم. خدایا تا زمان عملیات، فاصله زیادی نیست، خدایا به قول امام خمینی [ره] تو فرمانده کل قوا هستی، خودت رزمندگان را پیروز گردان، شر مدام کافر را از سر مسلمین بکن. خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهکاری و گناه ندارم. خدایا! تو خود توبه مرا قبول کن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهره‌مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم … می‌دانم در امر بیت المال امانتدار خوبی نبودم و ممکن است زیاده‌روی کرده باشم، خلاصه برایم رد مظالم کنید و آمرزش بخواهید.

والسلام 
حسین خرازی – ۱/۱۰/۱۳۶۵

خاطراتی از شهید حسین خرازی

جنگ را فراموش نکنی

حسین خرازی تصمیم به ازدواج گرفته بود و برای عمل به این سنت نبوی از مادر من مدد جست، او با مزاح به مادرم گفته بود که: «من فقط ۵۰ هزار تومان پول دارم و می‌خواهم با همین پول خانه و ماشین بخرم و زن هم بگیرم!» بالاخره مادرم پس از جستجوی بسیار، دختری مؤمنه را برایش در نظر گرفت و جلسه خواستگاری وی برقرار شد و آن دو به توافق رسیدند. او که ایام زندگی‌اش را دائماً در جبهه سپری کرده بود اینک بانویی پارسا را به همسری برمی‌گزید. مراسم عقد آنها در حضور رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) برگزار شد. لباس دامادی او پیراهن سبز سپاه بود. دوستانش به میمنت آن شب فرخنده یک قبضه تیربار گرنیوف را به همراه ۳۰ فشنگ، کادو کرده و به وی هدیه دادند و بر روی آن چنین نوشتند: «جنگ را فراموش نکنی!» فردا صبح حسین تیربار را به پادگان بازگرداند و به اسلحه‌خانه تحویل داد و با تکیه بر وجود شیرزنی که شریک زندگی او شده بود به جبهه بازگشت.

عشق عاقل

در عملیات خیبر، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود. حسین در اوج درگیری به محلی رسید که دشمن آتش بسیار زیادی روی آن نقطه می‌ریخت. او به یاری رزمندگان شتافت که ناگهان خمپاره‌ای در کنارش به فریاد نشست و او را از جا کند و با ورود جراحتی عمیق بر پیکر خسته‌اش، دست راست او قطع گردید. در آن غوغای وانفسا، همهمه‌ای بر پا شد. «خرازی مجروح شده! امیدی بر زنده ماندنش نیست.» همه چیز مهیا گردید و پیکر زخم خورده او به بیمارستان یزد انتقال یافت. پس از بهبودی، رازی را برای مادرش بازگو کرد که هرگز به کس دیگری نگفت: «حالم هر لحظه وخیمتر می‌شد تا اینکه یک شب، بین خواب و بیداری، یکی از ملائک مقرب درگاه الهی به سراغم آمد و پرسید: «حسین! آیا آماده رفتن هستی، یا قصد زنده ماندن داری؟» من گفتم: «فعلاً میل ماندن دارم تا با آخرین توان، به مبارزه در راه دین خدا ادامه دهم.» به همین جهت او تا لحظه آخر، عنان اختیار بر گرفت و هرگز از وظیفه‌اش غافل نماند.

دعوت پرفیض

حسین دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را برای شهید شدن کاملاً آماده کرده‌ام.» او که روحی متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتی متوجه شد ماشین غذای رزمندگان خط مقدم در بین راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بیسیم از مسئولین تدارکات خواست تا هر چه زودتر، ماشین دیگری بفرستند و نتیجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتی ماشین جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین در حالی که دشمن منطقه را گلوله باران می‌کرد برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یکی از تخریب‌چی‌ها در حال مصاحفه با او می‌خواست پیشانی‌اش را ببوسد که ناگهان قامت چون سرو حسین بر زمین افتاد. اصلاً باورم نمی‌شد حتی متوجه خمپاره‌ای که آنجا در کنارمان به زمین خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند کردم. ترکشهای موثر و درشتی به سر و گردن او اصابت کرده بود. هشتم اسفند سال ۱۳۶۵ بود و حاج حسین از زمین به سوی آسمان پرکشید و پیشانی او جایگاه بوسه عرشیان گشت

آخرین دیدار

در مدت جنگ من و پسرم ۲ همرزم بودیم. حسین فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تدارکاتی و امدادگری می‌پرداختم. اول اسفند سال ۱۳۶۵ به بیمارستان شهید بقایی اهواز آمد و در حالی که با همان یک دست رانندگی می‌کرد در حین گشت داخل شهر، شروع به صحبت کرد: «بابا من از شما خیلی ممنونم چون همه از شما راضی هستند به خصوص رییس بیمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم کردی.» من که سربازی در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام داده‌ام وظیفه‌ای در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده، کار من در مقابل این خدمت و فداکاری که تو انجام می‌دهی، هیچ است و اصلاً قابل مقایسه نیست.» این آخرین دیدار ما بود و سالهاست که مشام جان من از عطر خوش صحبتهای حسین در آن روز معطر است

راننده قایق

یک روز قرار بود تعدادی از نیروهای لشگر امام حسین (ع) با قایق به آن سوی اروند بروند. حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهای آن سوی آب، تنهایی و به طور ناشناس در میان یکی از قایقها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر بسیجی جوان که او را نمی‌شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خیرت بدهد ممکن است خواهش کنیم ما را زودتر به آن طرف آب برسانی که خیلی کار داریم.» حاج حسین بدون اینکه چیزی بگوید پشت سکان نشست، موتور را حرکت داد. کمی‌ جلوتر بدون اینکه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز کرد و گفت: «الان که من و شما توی این قایق نشسته‌ایم و عرق می‌ریزیم، فکر نمی‌کنید فرمانده لشگر کجاست و چه کار می‌کند؟» با آنکه جوابی نشنید، ادامه داد: «من مطمئنم او با یک زیرپوش، راحت داخل دفترش جلوی کولر نشسته و مشغول نوشیدن یک نوشابه تگری است! فکر می‌کنید غیر از این است؟» قیافه بسیجی بغل دستی او تغییر کرد و با نگاه اعتراض‌آمیزی گفت: «اخوی حرف خودت را بزن». حاج حسین به این زودی‌ها حاضر به عقب‌نشینی نبود و ادامه داد. بسیجی هم حرفش را تکرار کرد تا اینکه عصبانی شد و گفت: «اخوی به تو گفتم که حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه که بیش از این پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نکنی اگر یک کلمه دیگر غیبت کنی، دست و پایت را می‌گیرم و از همین جا وسط آب پرتت می‌کنم.» و حاج حسین چیزی نگفت. او می‌خواست در میان بسیجی باشد و از درد دلشان با خبر شود و اینچنین خود را به دست قضاوت سپرد


حضور در جبهه

قلب جبهه‌های غرب و جنوب از ابتدا در حضور عاشقانه او می‌تپید و جبهه مجذوب تکاپوی خالصانه‌اش، برگی زرین از آغاز تا انتها را نقش داد.


نام عملیات

تاریخ عملیات

مسوولیت شهید

۱

 ثامن الائمه۰۵ /۰۷/۱۳۶۰  فرماندهی محور

۲

 طریق القدس۰۸ /۰۹/۱۳۶۰  فرماندهی محور

۳

 فتح المبین۰۲ /۰۱/۱۳۶۱  فرماندهی تیپ امام حسین (ع)

۴

 بیت المقدس۱۰ /۰۲/۱۳۶۱  فرماندهی تیپ امام حسین (ع)

۵

 رمضان۲۳ /۰۴/۱۳۶۱  معاونت عملیات سپاه سوم

۶

 محرم۱۰ /۰۸/۱۳۶۱  معاونت عملیات سپاه سوم

۷

 والفجر مقدماتی۱۷ /۱۱/۱۳۶۱  معاونت عملیات سپاه سوم

۸

 والفجر ۱۲۱ /۰۱/۱۳۶۲  معاونت عملیات سپاه سوم

۹

 والفجر ۲۲۹/۰۴/۱۳۶۲  فرمانده لشگر امام حسین (ع)

۱۰

 والفجر ۳۰۷/۰۵/۱۳۶۲  فرمانده لشگر امام حسین (ع)

۱۱

 والفجر ۴۲۷/۰۷/۱۳۶۲  فرمانده لشگر امام حسین (ع)

۱۲

 خیبر۰۳/۱۲/۱۳۶۲  فرمانده لشگر امام حسین (ع)

۱۳

 بدر۱۹/۱۲/۱۳۶۳  فرمانده لشگر امام حسین (ع)

۱۴

 والفجر ۸۲۰/۱۱/۱۳۶۴  فرمانده لشگر امام حسین (ع)

۱۵

 کربلای ۴۰۳/۱۰/۱۳۶۵  فرمانده لشگر امام حسین (ع)

منبع: سایت صبح , سایت شهید آوینی


شهید خرازی به روایت شهید آوینی

… وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده اند بگذری ، به « فرمانده » خواهی رسید ، به علمدار .

اورا از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است. مواظب باش ، آن همه متواضع است که او را در میان همراهانش گم می کنی . اگر کسی او را نمی شناخت ، هرگز باور نمی کرد که با فرمانده لشکر مقدس امام حسین (ع) رو به رو است .

ما اهل دنیا ، از فرمانده لشکر ، همان تصویری را داریم که در فیلم های سینمایی دیده ایم . اما فرمانده های سپاه اسلام ، امروز همه آن معیار ها را در هم ریخته اند.

حاج حسین را ببین ، او را از آستین خالی دست راستش بشناس . جوانی خوشرو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان که درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاکید کرده اند: شجاعت و تدبیر .

حضور حاج حسین در نزدیکی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود . اما می دانستیم او کسی نیست که بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین کسی نبود که لحظه ای از این حضور ، غفلت داشته باشد . اخذ تدبیر درست ، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم که دشمن با تمام نیرو ، اقدام به پاتک کرده ، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم.

شهید سید مرتضی آوینی _گنجنه آسمانی ، ص ۱۶۵

لحظات شهادت حاج ابراهیم همت از زبان سردار شهید حاج «سعید مهتدی»

روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون،صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».


 به گزارش فارس، این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر۲۷ محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی – خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.


… روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می‌گویند بی‌سیم تو را می‌خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:


«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته‌ها، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند… من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».


گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می‌دی من هم با شما بیام؟»


گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک‌شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر… – منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- … بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می‌آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».


برگشتم پیش بچه‌های‌مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم‌هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله‌باران جزایر برنمی‌داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال‌های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط‌مان دفاع می‌کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی‌سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!


گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»


مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ‌اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبری نیست!» دیگر دلشوره رهایم نکرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه‌ها،‌ آمدم کمی عقب‌تر و با یک جیپ ۱۰۶ که عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری که محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر که شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج «قاسم سلیمانی»؛ فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله پرسیدم حاج همت کجاست؟


ایشان گفت: «رفته قرارگاه لشکر ۲۷ و هنوز برنگشته.»


قرارگاه تاکتیکی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم: «ولی حاجی به من گفته بود برمی‌گرده اینجا، چون با من کار داره.»


حاج قاسم گفت: «هنوز که نیومده،‌ولی مرا هم نگران کردی، الان یه وسیله به شما می‌دم، برو به قرارگاه تاکتیکی لشکرتون، احتمال داره اینجا نیاد.»


با یکی از پیک‌های فرمانده لشکر ثارالله، سوار بر یک موتور تریل، رفتیم سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر ۲۷ در ضلع شرقی جزیره، آنجا که رسیدیم، [شهید] حاج عباس کریمی را دیدم.


به او گفتم: «عباس، حاج همت اینجا بوده انگار،‌ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم.»


عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می‌گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!»


این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی‌اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.


عباس ادامه داد: «… حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مرکزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشکرتان همونجا باشه، ما خودمون لشکر امام حسین(ع) رو می‌فرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره.»


عباس که حرف‌اش تمام شد، خودم گوشی بی‌سیم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض کنیم و برگردیم به اینجا.»


از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تکان نخورید و به آن طرف نرید.»


یک حس باطنی به من می‌گفت حتماً خبری شده و مرکز نمی‌خواهد که ما بفهمیم. روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته بود. همین‌طور که گوشی بی‌سیم توی دست‌ام بود، نشستم زمین و گفتم: «بسیار خوب، حالا حاج همت کجاست؟»


جواب آمد: «فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»


رو کردم به شهید کریمی و گفت« «عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی شده».


او گفت: «روی چه حسابی این حرف رو می‌زنی تو؟!»


گفتم: «اگه حاجی می‌خواست بره اون دست آب، لشکر رو که همین‌جوری بدون مسئولیت رها نمی‌کرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس می‌گرفت و سربسته خبر می‌داد که می‌خواد به اون طرف آب بره.»


عباس هم نگران بود. منتها چون بی‌سیم‌چی‌ها کنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این، در باره دل‌نگرانی‌مان جلوی آن‌ها صحبت کنیم. آخر اگر این خبر شایع می‌شد که حاجی شهید شده، بر روحیه بچه‌های لشکر تاثیر منفی و ناگواری به جا می‌گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسیجی‌ها بود و برای آن‌ها، باور کردن نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر می‌رسید.

چشم که بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز کوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جای‌اش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض کرد. آن شب، حتی یک لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می‌شد. خصوصا آن لحظه‌ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی‌تکلف حاجی برای بچه‌های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی‌ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ‌بازی‌های رایج حاجی، رجزخوانی‌های روح‌بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین‌الدین در واکنش به شیرین‌ زبانی‌های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد کاظمی به رده‌های بالا، پای بی‌سیم و در حالی که نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

شب وحشتناکی بر من گذشت. به هر مشقتی که بود، صبر کردیم تا صبح. دیگر برای‌مان یقین حاصل شد که حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح، عباس کریمی گفت: «سعید، تو همین‌جا بمون، من می‌رم به سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره!»


رفت و اصلا نفهمیدیم چقدر گذشت، که برگشت؛ با چشم‌هایی مثل دو کاسه خون، خیس از اشک، عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب باز کرد و گفت: «همت و یک نفر دیگر سوار بر موتور، سمت «پد» می‌رفتند که تانک بعثی‌ آن‌ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند».

درحالی که کنار آمدن با این باور که دیگر او را نمی‌بینم، برایم محال به نظر می‌رسید. کم کم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور می‌بایست برای بچه رزمنده‌های لشکر مطرح می‌کردیم؟! طوری که خبرش، روحیه لطیف آن‌ها را تضعیف نکند.


– هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم به راه گذاشت … و رفت