زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

شهید عباس دوران: پشت میز نشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است

دلم نمی خواهد از سختی ها  با همسرم حرفی بزنم. دلم نمی خواهد وقتی به خانه می روم

دلم نمی خواهد از سختی ها  با همسرم حرفی بزنم. دلم نمی خواهد وقتی به خانه می روم جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم، نه کسل باشم، نه بی حوصله و خواب آلود تا دل همسرم هم شاد بشود. اما چه کنم؟ نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده ام؟ معده ام درد می کند.

دکتر می گوید: فقط ضعف اعصاب است چطور می توانم عصبانی نشوم ؟ان روز بلوار نزدیک پایگاه هوایی شیراز را به نام من کردند. غرور و شادی را در چشم همسرم دیدم . خانواده خودم هم خوشحال بودند. حواله زمین را که دادند دستم من فقط به خاطر همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوبند پشت تریبون رفتم.

ولی  همین که پایم به خانه رسید دیگر طاقت نیاوردم حواله زمین را پاره کردم و ریختم زمین . یعنی فکر می کنند ما پرواز می کنیم و می جنگیم تا شجاعت های ما را ببینند و به ما حواله خانه و زمین بدهند؟

باید با زیان خوش قانعش کنم که انتقال به تهران یعنی مرگ من. چون من پشت میز نشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است ( دست نوشته ای از شهید)

شهید حاج ابراهیم همت: سازش و صلح با کفر حرام است ، بر فرض که صد و پنجاه میلیارد دلار گرفتیم جواب خون یک نفر بسیجی های ما می شود؟

 حاج ابراهیم همت در یک سخنرانی منتشر نشده و تاثیرگذار در جمع رزمندگان و نیروهای بسیجی خود، از مذاکره با امریکا و شرح جنایات امریکا در قبال مردم ایران گفته است.

مرور این جملات و کلمات در این روزها و در شرایطی که به برکت خون او و رزمندگانش ایران سربلند است و مقتدر و با ثبات، به تاثیرگذاری جهانی رسیده است، مو را بر تن هر انسان آزاده ای سیخ خواهد کرد، آنهم زمانی که برخی به دنبال مسابقه برای علم کشی علم کدخدا در داخل مرزهایی هستند که خون همیت و یارانش آنرا تثبیت کرده است.

متن کامل سخنرانی را در ادامه میخوانید:

 به محض سقوط رژیم شاه با آن عظمت روح، آمریکا که نمیتوانست این جریان را با این عظمتش تحمل بکند، به انواع دسیسهها دست زد: یک فرم سازش با رو کردن دستهای گروهکهایی چون نهضت آزادی یا جبهه ملی این حرکت آغاز شد و در کنارش غیر از مسأله سیستم نظامی و سست کردن آن، مسائل سیاسی را به مثابه بازی گرفتن این امت رزمنده و دور کردن امت از صحنه، سازش و یک روند آمریکایی را به انقلاب تحمیل میکرد؛ داشتند این را رشد میدادند که به حول و قوه الهی و با تلاش ملت و با بیداری و هوشیاری امام و حرکتی که دانشجویان خط امام در لانه کردند، این توطئه شکست خورد.

 حرکت بعدی آمریکا به انحراف کشاندن انقلاب بود و این از انسانی ساخته نبود مگر بنیصدر! بنیصدر انتخاب شد ولی روند حرکت بنیصدر و راهی که او میپیمود نشاندهنده این حرکت است که بنیصدر آلت دوم و سمبل دوم حرکت آمریکا در انقلاب اسلامی و حضور او برای به انحراف کشیدن انقلاب بود که به سقوط انقلاب کمک بکند.

 آمریکا این حرکت را زمانی تجربه میکرد که در کنار آن تحریم اقتصادی نیز به اقتصاد مملکت ضربه میزد. در کنارش عدم فروش اجناس توسط کشورهای خارجی ما را در یک تنگنا و مضیقه قرار میداد. آمریکا منتظر فرصت بود که اگر بنیصدر خائن قادر باشد که نظام جمهوری اسلامی را به انحراف و انحطاط بکشد و سبب سقوط آن بشود. با آن حرکتهای منافقوارش در دانشگاه تهران و در سخنرانیهایش و در حرکتهای نظامیاش و آن خیانتهایی که در شروع جنگ کرد. اگر آمادگی داشت که این کار را بکند فبها ولی اگر نکرد جنگ را آغاز بکند. لذا به عراق آمادگی قبلی داده میشود. هیچ کشوری به اندازه آمریکا خبر از سیستم نظامی ما نداشت. تمام اینها گفته شده بود و بنا به گفته خود اسرای عراقی آمریکا به صدام این تحلیل را داد که در ایران در جنوبی که تو میخواهی حمله بکنی، از غرب تا جنوب هزار و سیصد کیلومتر مربع با دشمن مرز داری. تو در مملکتت دوازده لشگر داری و از پشتیبانی ناسیونالیستی عربی کشورهای خاورمیانه بهرهمند هستی و از پشتبیانی ابرقدرت جنایتکار آمریکا. قادر خواهی بود؛ ایران در جنوب یک لشگر بیشتر ندارد. آن هم به نام لشگر نود و دو زرهی. قادر خواهی بود حمله بکنی و این لشگر را از هم بپاشی و در عرض چهل و هشت ساعت جنوب را از ایران جدا بکنی و خودمختار بکنی.

حتی این پیشبینی شده بود که برای تسریع سقوط انقلاب در حین آمادگی ارتش عراق همزمان در نوژه کودتایی بشود که هواپیما بلند بشود و جماران را بمباران بکند. دولت را ساقط بکند. امام عزیز را در جماران از بین ببرند. وقتی این حرکت شد عراق با ارتشش به داخل کشور ما سرازیر بشود. یعنی دیگر رمقی برای مقابله برای ما نماند. گروگانها نجات پیدا کنند و انقلاب ایران نیز شکست بخورد.

حرکت بعدی همین لشگر نود و دو زرهی در جنوب بود. روی همین لشگر حساب شده بود که در آن کودتا بشود و کودتا در آن شد. لذا سبب شد حداقل بالای پنجاه درصد از کادر این لشگر اخراج بشوند و این لشگر کارآیی نظامی خودش را از دست بدهد.

 توطئههای بنیصدر در جنوب و در غرب یکی بعد از دیگری شروع شد. نمیگذاشت شکل بگیرد. نمیگذاشت بجنگیم. به هر حال حرکت بنیصدر جلوگیر بود و از یک جهاد فی سبیل الله بازدارنده بود. به محض این که بنیصدر برکنار شد، این خط نجنگیدن شکست؛ این خط سازش و لیبرالیسم. آن خطی که او توسط خودش و منافقین بر انقلاب اسلامی و جامعه اعمال میکرد شکست. یعنی انحراف آمریکا شکست. انحراف که شکست آمریکا دیگر هیچ چارهای نداشت جز این که فشار را زیاد بکند. یعنی جنگ را گسترش بدهد. تنها حرکتی که میتوانست برای سقوط انقلاب به آمریکا امید بدهد یک حرکت گسترده نظامی بود و این برای آمریکا امکانپذیر نبود. مگر این که در کنار عراق دولی را بگذارد که پشتیبانش باشند. خودش پشتیبانی بکند. کمک مادی تسلیحاتی، کمک تبلیغاتی و هر گونه کمکی که از دستش برمیآید بکند تا عراق بتواند این جنگ را ادامه بدهد.

 این همیشه تکرار شده که الآن جنگ ما جنگ ایران و عراق نیست. جنگ ایران و آمریکا است. جنگ ایران و جهان است نه جنگ ایران و عراق. آمریکا در عراق حضور دارد. با چی؟ با آواکسش در عربستان، هدایت کلیاش در مجموع و حضور هلیکوپترها و مشاوراتی که شروع شده. از قبل هم مخفیانه بود. به طوری که حمادی وزیر امور خارجه عراق بگوید ما از روابطمان با آمریکا افتخار میکنیم. فرانسه در عراق حضور دارد. با موشک اگزوزتش با چهل کیلومتر برد که قادر است با هلیکوپتری که در اختیارش گذشتهاند؛ با نه فروند هلیکوپتر بلند بشود و از بندر فاو کشتیهای ما را در خارک تهدید بکند و بزند. چه کشتیهای تجاری خارجی و چه کشتیهای خودی.

 فرانسه با میراژهایش که به کمتر کشوری و با شرایط خاصی میفروشد، در عراق حضور دارد. انگلیس همچنین؛ تمام موشکهای زمین به زمین و زمین به هوای انگلیس. لذا همه چی آماده بود برای این که عراق بتواند این جنگ را با شدت و حدت هر چه تمامتر ادامه بدهد ولی با حول و قوه الهی از آن جا که دست غیبی در کار است و خدا قادر است نصرت بدهد. پیروزی بدهد. شکست بدهد. به این دلیل همه این توطئهها شکست خوردند. یکی پس از دیگری.

 پس از سقوط بنیصدر ارتش و سپاه ما شروع کردند. حملات یکی پس از دیگری. ثامن الائمه، طریق القدس، فتح المبین با آن عظمت و با آن شکل روحانی و معنوی و آن ابهت عرفانی که این عملیات بزرگ داشت که اصلاً نمیشود اسم آن را عملیات نظامی گذاشت. سقوط خونینشهر چنان ابهت و چنان حیثیت و چنان عظمتی داشت که شما تکانش را در دنیا دیدیم. در سوریه و لبنان مشاهده کردیم. و این حرکت این قدر اعجاز بود و این قدر ابهت در آن بود و این قدر آمریکا را به وحشت انداخت که از ترس دولتهای مرتجع منطقه و رشد انقلاب و صدور انقلاب بلافاصله اسرائیل را وادار کرد که به لبنان حمله بکند. به این تحلیل که کشورهای عربی ترسیدند قدرت آمریکا به نمایش گذاشته بشود که آمریکا قدرت دارد. نظرها از جنگ ایران و عراق به طرف جنگ اعراب و اسرائیل برود. نظر ایران هم همچنین و این وسط صدام نجات پیدا بکند و سوم ریشه انقلاب اسلامی و آن موجی که در لبنان به عنوان برداشت از امام و انقلاب اسلامی هست هم خشکیده بشود. ما پس از عملیات محرم و اعجازی که در وجود برادران دیدیم و آن حرکت عظیم و بزرگ به این فکر افتادیم ... به یکباره صحبت از صلح شد!

 برادران عزیز، خوب دقت کنید. ما از روز اول، هرگز در شرط مؤمن خلل ایجاد نمیشود. این شرایط را برای عراق گذاشتیم. ای صدام، ما محاکمه تو را میخواهیم. محاکمه آن کسی که تجاوز کرده. دو، از تو غرامت میخواهیم. اگر عراق بخواهد به ما غرامت بدهد، بایستی برآورد غرامت ما را بدهد. یعنی صد و پنجاه میلیارد دلار. آمریکا چه فکری میکند. اگر عراق صد و پنجاه میلیارد دلار به ما غرامت بپردازد، ما با این پول قادر هستیم جلوی همین روزانه دو میلیون بشکه نفتمان را هم ببندیم و بازار اقتصاد دنیا را لکهدار بکنیم و بشکنیم. این برای آمریکا سود نداشت. صد و پنجاه میلیارد دلار. آمریکایی که تا حالا سعی کرده به هر نحوی که شده کمر اقتصاد ما را بشکند. بدهیهایش را نداده. فرانسه بدهیهایش را نداده. ترکیه بدهیهایش به ایران را نپرداخته. به هر نحوی که هست میلیاردها دلاری که بدهکار بودند نپرداختهاند. به این دلیل که به اقتصاد ما ضربه وارد بشود و ما ضربه بخوریم. پس آمریکا این کار را نمیکند و اجازهاش را هم نمیدهد.

 دو، متجاوز شناسایی و محاکمه بشود. شما روی اینها فکر کنید. آمریکا آمده در منطقه خاورمیانه یک سمبلی به اسم صدام درست کرده. تمامی دولتها هم به او کمک کردند. حالا آمریکا حاضر است این سمبل را از دست بدهد؟ یعنی اگر امروز آمریکا صدام را از دست بدهد یعنی خاورمیانه را از دست داده. یعنی در عصر حاضر هیتلر آمریکا، خونخوار آمریکا صدام شده در خاورمیانه. پس آمریکا این نظر دوم را هم که محاکمه صدام باشد که بدون شک به برکناری صدام و سقوط رژیم بعث است، این را هم قبول نخواهد کرد. قبول میکند؟ قبول نخواهد کرد. پس آمریکا این شرایط صلح را از ما نمیپذیرد. تازه اینها از شرایط صلحی بود که ما عنوان کردیم ولی به قول امام عزیز که گفت جواب این خونها را چه میدهید. بر فرض که صد و پنجاه میلیارد دلار گرفتیم، جواب خون یک نفر از بسیجیهای ما میشود؟ مگر آنها برای پول آمدند جنگیدند. مگر آنها برای قدرت آمدند جنگیدند. مگر آنها برای مقام آمدند جنگیدند. کسی به آنها پولی نمیداد. کسی حاضر است به خاطر پول جان بدهد؟ نه.

 مطلب بعدی. ما مردممان را در سرتاسر ایران با روحانی در محلات و در روستاها تبلیغ شده. ملت به شوق کربلای امام حسین بسیج شدهاند. یعنی در شهرستان گفته شده السلام علیک یا اباعبدالله، نیرو به خط شده و آمده. اگر این بسیجی عزیز بیاید در جبهه و یک زمانی احساس کند که صلحی شده و او به کربلا نرسیده، ما در آینده قادر خواهیم بود این بسیج را دوباره بسیج بکنیم؟ آن وقت به او چه بگوییم. دیگر آن وقت میتوانیم از کربلا بگوییم؟ میگوید نه. شما چوپان دروغگو هستید. یک بار به من گفتید کربلا و من را تا جبهه بردید. بچههایم را از دست دادم. عزیزانم را از دست دادم. حالا دوباره به عقب برگشتیم و دوباره میگویید بیا به کربلا برویم. این را چه کار میکنیم؟

 لذا ای عزیزان، ما هیچ چارهای به غیر از جنگ نداریم. پس تمام درهای صلح به روی ما بسته است. سازش و صلح با کفر حرام است. به گزارش رجا، با کفر بر سر میز مذاکره نشستن خصلت قاسطین و مارقین و ناکثین است. نه خصلت مؤمنین و متقین. ما هیچ چارهای نداریم مگر جنگ و مگر جهاد در راه خدا که سفارش شده.

 یعنی ای عزیزان، امروز شرف، حیثیت، آبرو، مقام و همه چیز اسلام و انقلاب اسلامی و ملت اسلامی ایران بستگی به این جنگ و تداوم این جنگ دارد و امروز صلح و سازش و سر میز مذاکره نشستن برای ما خواری، ذلت، افتضاح به دنبال دارد و نسل آینده را به لجن میکشاند و اسلام را از بین میبرد. امام عزیز و ولی فقیه دستور فرموده الی بیت المقدس. باید تا بیت المقدس جنگید. پس ما میجنگیم و باید بجنگیم و تا ظهور آقا امام زمان چارهای جز انتخاب این راه نداریم.

 

روایت شهید رضا پورخسروانی از دیگر شهدا یک پنجم قمقمه، برای پنج نفر! لب‌های خشکیده

آیا تاکنون پای صحبت‌های یک شهید نشسته‌اید که روایتی شنیدنی از لحظات حماسه‌آفرینی رزمندگان را برای‌تان تعریف کند؟ حالا اگر این شهید خود روایتگر لحظات ناب شهادت شهدای دیگر باشد چه؟

آن وقت اگر شما به جای نویسنده این متن باشید باید حساب کنید در یک خط چند بار واژه مقدس شهید را تکرار کنید: «شهیدی که روایتگر لحظات شهادت شهدای دیگر است» یعنی همان تیتری که ما برای این مطلب برگزیده‌ایم و شما را دعوت می‌کنیم تا شنونده صحبت‌های شهید رضا پورخسروانی، شنوای لحظات ناب شهادت شهیدان مصطفی اسداللهی زوج، مهدی نظیری و محسن رجبی باشید. آنچه می‌خوانید تنها بخشی از خاطرات و زندگینامه 500 شهید مخابراتی (بی‌سیم‌چی) می‌باشد که به همت مسئولان یادواره شهدای فاوا سپاه استان فارس تقدیم حضورتان می‌گردد.شهید رضا پورخسروانی در سال 1344 در شیراز به دنیا آمد. او در عملیات قدس3 شاهدی بود بر شهادت سه تن از همرزمانش که در خلال هفت ماه باقی‌مانده عمر شریف خود این روایت را با زبانی شیوا بازگو کرد و عاقبت خود نیز در بهمن 1364 در فاو و طی عملیات والفجر8 به شهادت رسید. تا باز شاهدی دیگر روایتگر شهادت او باشد. مطالب ذیل گزیده‌ای از خاطرات شهید پورخسروانی است.
سردار شهید رضا پورخسروانی به روایت سردار حاج قاسم سلطان آبادی
نمای نزدیک

انگار همین دیروز بود. حنابندان چهارده خرداد 1363 که رضاشاباش زندگی را در گلاب افشان شوق، آذین بست و خانه محقر پدری خود را برای مهمان درد آشنایی که می‌خواست شریک تنهایی‌های او باشد، آراست. اما هنوز دو هفته از این اتفاق سپید نگذشته بود که دوباره چون گذشته عزم سفر کرد و راهی شد و از زیر هفت آسمان دعا و نیایش و از قرآن گذشت و دستبوس دستان مادر و همسر، شیراز را به قصد مشهد خاک شلمچه‌ ترک گفت.

چند سال بعد زهرا اولین و آخرین یادگار رضا چشم در نگاه مشتاق او دوخت و پدر نیز در چشمان معصوم زهرا، دسته‌دسته پرندگان مهاجری را به تماشا ایستاد که در آسمان غروب، سمت پروازشان در افق‌های دور گم می‌شد. بعد از دو روزِ پرهلهله تولد فرزند، انگار تنها سهم پدر از زهرا، همین 9 روز اضطراب بود. راستی او که بود که از گلوی زخمی رضا فریاد می‌کرد: باید بروم، با آمدن زهرا باید بروم.

آری! هنوز زهرا سی و هشتمین طلوع خورشید زندگی‌اش را لبخند نزده بود که غروب چشمان پدرش، آسمان فاو را رنگین کرد. رضا رفت تا در سحرگاه بیست و یکم بهمن 1364، تمام 21 سالگی‌اش را به بی‌رحمی گلوله‌های دشمن بسپارد. او می‌رفت تا به مردان سرانجام بپیوندد. او قدس 3 و خیبر را پشت سر گذاشته بود تا در والفجر 8، عهد سرخ خویش را به جا آورد. او می‌رفت تا عاشورایی دیگر برپا کند؛ تا کربلایی مجسم باشد. او می‌رفت تا جامه سبز خویش را که از سالار شهیدان دریافت داشته بود با رنگ خون، آذین بندد. او می‌رفت تا آن سوی اروند، روزهای غریب خود را فریاد کند. او می‌رفت تا شهید شود. او می‌رفت تا سبز بماند. از انتهای اروند، در کنار خور، رزمندگان نور منتظرند تا زورق‌هاشان را به لاجوردی امواج بسپارند و خورشید آرام‌آرام سر بر دامان نخلستان می‌گذارد تا فردایی دیگر را در آن سوی مرزهای آبی اشراق، با مردان والفجر 8 به صبح برساند. امشب با شروع عملیات، رمز آسمان گشوده خواهد شد و قبیله‌های معصوم، تاریخ هزار و چهارصد ساله خود را تکرار خواهند کرد.

یک پنجم قمقمه، برای پنج نفر!

تیرماه 64، منطقه دهلران. عملیات قدس 3 با موفقیت تمام شده بود، باید تا قبل از روشن شدن هوا، منطقه را ترک می‌کردیم، ما پنج نفر جا مانده بودیم. مصطفی اسداللهی زوج که به شدت مجروح بود، حاج‌رسول قائدشرفی، مهدی نظیری، محسن رجبی و من (شهید پورخسروانی).

شب عملیات هم که به سوی منطقه می‌آمدیم، هر پنج نفر، در یک ماشین بودیم. مصطفی در مسیر، نحوه صحیح شهادتین گفتن را از حاج‌رسول می‌پرسید؛ می‌دانستم رفتنی است؛ چون همه وسایلش را قبل از حرکت بخشیده بود. مهدی هم که طلبه‌ای 16 ساله بود، در بین راه مرتب با شوخی‌های بامزه‌اش، ما را می‌خنداند؛ حال ما پنج نفر، باز با هم بودیم؛ درست در دل دشمن.

چون دشمن را دور زده بودیم، مسلم بود که به هر طرف می‌رفتیم به سمت دشمن بود، خود را به شیاری رساندیم که حداقل از دید کمین دشمن، در امان باشیم. همه ما جزو نیروهای مخابرات لشکر 19 فجر بودیم.

برای همین تجهیزات و اسلحه‌ای نداشتیم. اسلحه حاج‌رسول هم خراب شده بود. تنها مهمات ما چند نارنجک بود که نگه داشتیم تا اگر قرار به اسارت یا کشته شدن باشد، حداقل چند نفر از دشمن را به درک واصل کنیم. ارتباط قطع شده بود و عملاً بی‌سیم‌ها ناکارآمد؛ به ناچار آنها را زیر خاک پنهان کردیم. قبل از هر چیز من آب باقی مانده را یک‌جا کردم، شد یک پنجم قمقمه، برای پنج نفر!

اگر آفتاب بالا می‌آمد، دمای هوا به 50 درجه بالای صفر هم می‌رسید؛ چاره‌ای نبود؛ به آقا امام حسین(ع) اقتدا و از روش ایشان پیروی کردیم. به پیشنهاد حاج‌رسول، قرار شد حفره‌هایی را در خاک ایجاد کنیم تا حداقل سرمان از آفتاب در امان باشد؛ برای این کار، تنها یک سیم‌چین با حاج‌رسول بود و یک سرنیزه همراه محسن...

سَر ما، در سایه بود اما بدن‌ها زیر تیغ بران آفتاب. گرمای تیر ماه جنوب از همان اول صبح طاقت بچه‌ها را برید؛ به ویژه مهدی و محسن که ضعیف‌تر بودند و هر دو با تنی بیمار، با شور و شوق وصف‌ناپذیری با اصرار فراوان به عملیات آمده بودند؛ تشنگی به شدت آنها را می‌آزرد و مرتب با بردن نام و ذکر امام حسین(ع)، خود را دلداری می‌دادند... اما به هر حال، همان مقدار کم آب که تنها باعث‌ تر شدن لب ما می‌شد، تا ظهر روز اول، بیشتر دوام نیاورد.

گرما تمام آب بدن ما را گرفته بود؛ آن یک روز، به اندازه 10 روز که در زیر آفتاب کار کنم، از من که سالم‌تر از بقیه بودم، انرژی گرفته بود. از فرط تشنگی و عطش، سرمان را روی زمین می‌کشیدیم، تا روح از کالبد بیرون شود و از این تشنگی خلاص شویم.

به نیمه‌شب که نزدیک شدیم، سرما به وجودمان پیچید؛ حالا تب و لرز بود که امان ما را بریده بود. از صبح تا غروب گرمای بیرون ما را از پا انداخته بود و حالا گرمای سوزنده‌ای که از درون، ما را به آتش می‌کشید. متوسل شدیم به ائمه، به ویژه امام رضا(ع). من که از نظر تقوا خود را پایین‌تر از بقیه می‌دیدم، می‌ترسیدم طاقتم کم شود و خدای نکرده، دست به کار خطایی بزنم و برای رهایی از این وضع، حاضر به اسارت شوم. محسن که دیگر رمقی نداشت، نفس‌های آخر را می‌کشید. محسن شب قبل با بچه‌های تخریب آمده بود و به منطقه آشنا‌تر بود. با آن بی‌جانی می‌گفت: «کاغذی بیاورید تا نقشه‌ای برای شما بکشم؛ شاید راهی پیدا شد و بدانید باید از کجا باید بروید!»

نیمه‌شب، برای ساعتی، همه بی‌هوش شدیم. به هوش که آمدم، دیدم ماه در میانه آسمان، بزرگ‌تر از حد معمولش است؛ شاید صد برابر همیشه، دیگر از تب و لرز خبری نبود. همین امر، قدرت عجیبی به ما داد. به جز مصطفی همه بلند شدیم، من، حاج‌رسول، محسن و مهدی. من و حاج‌رسول به سمت مصطفی رفتیم، غریبانه شهید شده بود. قدرت حمل او را نداشتیم. همان جا، او را با غم و اندوه فراوان دفن کردیم؛ شدت گرما و آفتاب روز گذشته، چهره او را عوض کرده بود؛ به حدی که صورتش قابل شناسایی نبود.

بی‌سیم‌ها را از زیر خاک بیرون کشیدم، تا شانسمان را برای برقراری ارتباط امتحان کنم و کمک بخواهم؛ اما لب و دهان و حنجره‌ام خشکیده بود؛ نمی‌توانستم حروف را درست تلفظ کنم؛ منصرف شدم! توان غلتیدن یا سینه‌خیز رفتن را هم نداشتیم؛ با سختی چهار دست و پا شروع کردیم به حرکت؛ اما چه حرکتی... کربلا به عینه در نظر ما مجسم شد!

وَجَعَلنا...

... با چشم غیرمسلح هم می‌شد عراقی‌ها را که در اطراف، در رفت و آمد بودند دید؛ فاصله آنها از ما کمتر از هزار متر بود و به راحتی روی ما دید داشتند. هیچ کدام از ما توان سینه‌خیز رفتن یا با استتار حرکت کردن را نداشت. مقداری از راه را، چهار دست و پا حرکت کردیم، مابقی را ایستاده؛ چند قدم می‌رفتیم و بی‌حال روی زمین می‌افتادیم؛ چند دقیقه استراحت می‌کردیم، چند قدم برمی‌داشتیم و دوباره از حال می‌رفتیم. برای در امان ماندن از دید عراقی‌ها، متوسل شدم به خدا و آیه «وَجَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم سَداً و من خَلفِهِم سَداَ...»، واقعاً خداوند آنها را کر و کور کرد؛ اصلاً انگار نه انگار که ما وجود داریم و در چند قدمی آنها در حال حرکتیم...

به شیاری رسیدیم که هنوز آفتاب آن را گرم نکرده بود، ماسه‌ها و شن‌های کف آن، هنوز خنکی شب را حفظ کرده بود؛ این امداد خداوند، یک گنج باارزش بود؛ لباس‌ها را بالا زدیم و شکم را به این شن‌های خنک چسباندیم؛ شاید کمی از عطشی که وجودمان را از درون می‌سوزاند، آرام گیرد. یکی دو کیلومتر دیگر که خود را جلو کشیدیم، دو تا قمقمه آب پیدا کردیم که روی هم به اندازه نصف قمقمه، آب نداشتند. جالب بود با این‌که حالا آب داشتیم و هر آن امکان تلف شدن ما بر اثر تشنگی می‌رفت، هیچ کس حاضر نمی‌شد پیش از دیگری لب به آن آب بزند و می‌گفت اول برادرم!

به هر ترتیب به هر کدام از ما سه سر قمقمه آب رسید که فقط دهان و زبان خشکیده ما را‌ تر کرد!

لب‌های خشکیده

... ظهر روز دوم بود. دیگر توان حرکت و راه رفتن نداشتیم بیش از همه محسن. قرارمان این بود که هیچ کس را در راه جا نگذاریم. کفش‌هایش را درآوردیم و دور گردن انداختیم؛ دو نفر شدیم و دست‌های او را دور گردن خود انداختیم و تا جایی که توان داشتیم، محسن را با خود آوردیم، بالاخره تمام توان ما گرفته شد؛ من که وضع مزاجی‌ام بهتر بود، پیشنهاد دادم که جلو‌تر بروم و آب یا چیزی پیدا کنم؛ شاید راهی برای نجات آنها باشد اما قبول نمی‌کردند. باز هم حرکت کردیم تا انتهای شیار، این‌جا بود که دردی در حاج‌رسول پیچید؛ توان حرکت را از او گرفت و به زمین افتاد. از بینی محسن هم خون جاری شد؛ مهدی هم دیگر جانی برایش نمانده بود. دیگر طاقت نیاوردم، باید کاری می‌کردم. از آنها جدا شدم و با تمام توان به راهم ادامه دادم؛ یا من هم مثل آنها می‌شدم، یا می‌توانستم کمکی بیاورم؛ هرچه فریاد زدند که نرو، گوش ندادم و با سرعت به راه ادامه دادم. سه کیلومتر که راه آمدم، رسیدم به میدان مین که چند شب پیش، بچه‌های تخریب، آن را باز کرده بودند. خوب که دقت کردم، در جایی که مین‌های خنثی شده ریخته شده بود، دبه‌ آبی پیدا کردم. هر چه در توان داشتم، به کار بردم، اما قدرت بلند کردن دبه آب را نداشتم. قدرت کشیدن خود را هم نداشتم، چه رسد به این‌که بخواهم وزنه‌ای را هم حمل کنم. میل شدیدی به خوردن آب داشتم اما وظیفه‌ام بود که آب نخورم. قدرت و توان حمل آن دبه را نداشتم؛ پس با اکراه، کمی از آب استفاده کردم. چفیه‌ای را که در راه دیده بودم، خیس کردم و روی سر انداختم تا توان حرکت پیدا کنم. در همین حین، متوجه یک کلمن کوچک شدم که زیر مین‌ها بود، خیلی خوشحال شدم؛ چون سبک‌تر از دبه بود و به راحتی می‌توانستم آن را حمل کنم. تا به راه افتادم، کمین بچه‌های خودی، مرا دیدند و شروع کردند به تیراندازی، صدای یا مهدی یا حسینم که بلند شد، فهمیدند خودی هستم! اما جای صبر و تحمل نبود؛ اگر دیر به بچه‌ها می‌رسیدم، آنها از تشنگی تلف می‌شدند؛ لذا بی‌اعتنا به آن‌ها، به راه خود ادامه دادم. به سرعتم افزودم و با قدرت از نیروهای خودی دور شدم تا کلمن آب را به مهدی، محسن و حاج‌رسول برسانم.

غریبانه!...

با کلمن آب، سه کیلومتر، در گرمای سرسام‌آور راه رفتم و خود را به برادرانم رساندم؛ هر سه از بی‌حالی، روی زمین افتاده بودند. حال حاج‌رسول، بهتر از آن دو بود، بعد هم محسن. مهدی که از همه حالش وخیم‌تر بود و نفس‌های آخر را می‌کشید، نه چیزی می‌شنید نه صدایی از او شنیده می‌شد. به هر ترتیب که می‌شد، آب را به دهان آنها ریختم. محسن دهانش پر از لخته‌های خون بود، اول دهانش را شستم، بعد آب را به کامش ریختم. در بین راه، 300، 400 متر جلوتر، در میان جاده پلی دیده بودم که سایه داشت. حاج‌رسول تنها کسی بود که هنوز توانی برای راه رفتن داشت؛ او را همراه با چند قطره آب باقی مانده، راهی کردم. ماند مهدی و محسن که هر دو روی زمین افتاده بودند و توانی برای جابه‌جا کردن آنها نداشتم؛ سایه‌ای هم آن اطراف نبود که آنها را زیر آن بکشم. تکه آهنی پیدا کردم، دو سمت سر آنها گذاشتم و با چفیه‌ام، سایه‌ای برایشان درست کردم که حداقل سر و سینه‌شان در تابش آفتاب نباشد. دو برادرم، غریبانه، ذره‌ذره در آفتاب ذوب می‌شدند و نفس به نفس به آسمان پر می‌کشیدند. با غم و اندوه آنها را که آخرین نفس‌ها از حلقومشان خارج می‌شد، رها کردم و برای کمک به سمت حاج‌رسول رفتم. ساعاتی بعد که با کمک به سمت مهدی و محسن برگشتم، با خوف و رجا، چفیه را کنار زدم، با صحنه‌ای مواجه شدم که هرگز فراموش نخواهم کرد؛ آرزوی آنها برآورده شده بود؛ دیدم هر دو برادرم، سر به سینه هم گذاشته و جان به جان‌آفرین تسلیم کرده‌اند. احساس می‌کردم، جسم بی‌جان و خشکیده‌شان هم طلب آب می‌کرد. یاد مهدی به‌خیر، با اینکه 15، 16 سال بیشتر نداشت، همیشه خود را در اتاقی محبوس می‌کرد و تنها برای مولایش حسین(ع) نوحه می‌خواند و می‌گریست و حال چه زیبا، با پیکری خشکیده و تشنه، به مولایش اقتدا کرده بود...

من به سمت نیروهای خودی حرکت کردم و از همرزمانم خواستم تا برای کمک و بازگرداندن حاج‌رسول و شهدا به آنجا بروند.

زندگی نامه و وصیتنامه شهید محمود یزدانجو و خاطره توسل به امام زمان

زندگینامه سردار شهید محمود یزدان جو

      نتیجه تصویری برای شهید محمود یزدانجو

نویدشاهد: شهید محمود یزدان جو در سال 1343 چون بهار در برگ ریزان باد شکفت و شهر را غرق بوسه و تبسم کرد . در روز 3 شعبان المعظم ، در حالیکه فرشتگان آسمان میلاد سومین آفتاب اشراق را غرق پایکوبی بودند محمود چون شکوفه بر شاخه دستهای خشکیده  خزان زده مادر گل کرد و لبخند مهر را بر گونه های افسرده او نشاند .

 

 شهید محمود یزدان جو تحصیلات خود را تا سال اول دبیرستان ادامه داد و در سال 1360 در حالیکه مادر با کاسه پر آب چشم با او وداع می کرد به سلحشوران هشت سال دفاع مقدس پیوست .

 

عملیانهای فتح المبین و والفجر 8 اگر چه زخمهایی ماندگار بر پیکر منور او نشاند اما مرهم زخم مردم قهرمان پروری بود که لحظه لحظة جنگ را با چشمانی گریان و دلی امیدوار دنبال می کردند .

 

آن پرنده آبی که دلی به عظمت بزرگترین دریاهای هستی داشت در ادامه دل به امواج خروشان سپرد و با گذراندن دوره های مختلف آموزش غواصی به عنوان یک نیروی زبده و کارآمد در حماسه های ماندگاری چون والفجر 8 شرکت کرد . وی در ادامه با عنوان معاونت گردان دریایی ، سالیانی از عمر عزیز خود را در جهاد و مبارزه گذراند و سرانجام در تاریخ 7 تیر ماه 1365 دریای نیلگون خزر او را چون دری گرانبها در آغوش گرفت .

 

 

وصیتنامه شهید محمود یزدانجو

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خوشا با فرق خونین در لقاء یار رفتن                        سرجدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن

 

و لاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عندربهم یرزقون

گمان نکنید آنهایی که در راه خدا کشته می‍شوند مرده اند بلکه آنان زنده اند در پیشگاه خداوند متعال روزی می‍خورند.

با حمد و سپاس بیکران به درگاه ایزد منان که به من توفیق داد که باز با لباس مقدس رمزم وارد میدان مبارزه و جهاد در راه حق و حقیقت شوم و با درود و سلام بر یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود و نائب برحقش خمینی کبیر و سلام به روان پاک شهیدان جنگ و انقلاب و شهیدان از صدر اسلام تاکنون بخصوص شهداء کربلای حسین (ع) و شهدائی همانند بهشتی‍ها و 72 تن و شهداء و همچنین شهداء عملیات خیبر که واقعاً این شهیدانی که در آبها و باتلاقها شهید می‍شوند اجر و فضیلت زیادی دارند قدر شهدا را بدانید و از آنها شفاعت بخواهیم و ما هم باید راه آنها را ادامه دهیم چونکه به ما درس چگونه زیستن را و چگونه مردن را آموختند و سلام و درود بر خواهران و برادران مؤمنی که واقعاً خالصانه در راه رضای خدا …… جهت پیشبرد انقلاب اسلامی فعالیت میکنند چه در روستاها و چه در شهرها و چه در کشورها.

ای خدای مهربان من تو خود آگاهی و من هم خودم اقرار می‍کنم که بنده خوبی نبوده‍ام و شرمنده درگاهت هستم ، خدایا امید بخشش ترا دارم پروردگارا بهترین راه را برای آمرزش گناهانم به جبهه آمدن و جهاد کردن ، برای رضای تو می‍دانم و از همه چیز دست کشیدم و این راه را برای خود انتخاب نمودم و همیشه از تو طلب شهادت را می‍کردم. ولی اینبار آنقدر می‍مانم تا اینکه به آرزوی دیرینه‍ام برسانی ، و من خواب دیدم که باید بعنوان یادگاری خودم وصیتی داشته باشم و نگه هر مومنی باید شبها که به بستر میرود وصیتش را در زیر سر داشته باشد.

میدانم راهی را که پیمودم راهی … بوده و آن راهی بوده که امامان و پیامبران ما و راهی که امام حسین انتخاب کرده بود. و همچنین شهدای دیگر که در راه مبارزه با کفار باین درجه والا رسیدند می‍‍‍‍ر‍‍‍وم …… اگر می‍خواهیید از من چیزی بیاد ماندنی نزد خود داشته باشید بدانید که تنها وصیتنامه‍ام می‍باشد، به خدای واحد و یگانه قسم که اگر سرمای زمستان همچون شمشیری شود و با هر سوزش قسمتی از بدنم را جدا کند و اگر گرمای تابستان همچون آتش شود و بر هر شعله‍ای قسمتی از بدنم را بسوزاند و اگر تیرها و ترکشها و موشکها سینه‍ام و تمامی اعضاء بدن مرا پاره پاره کنند هرگز سلاح قرانیم را بر زمین نخواهم گذاشت زندگیم که برای اسلام اثری نداشت ، زندگیم که برای اسلام سودی نداشت امیدوارم که با دادن جان ناقابلم بتوانم خدمتی برای اسلام کرده باشم ای کاش که صد جان داشتم و در این راه فدا می‍نمودم.

برادران و دوستانم در شهادتم لباس سیاهتان را در آورید و لباس مقدس رزم بپوشید ، خواهرانم شما زینب‍وار زندگی کنید و حجابتان را رعایت نمائید که خدا هم از شما راضی باشید و بیشتر به فکر جبهه و اسلام باشید و هرکاری که از دستتان برمی‍آید در رابطه …. با کمک به جبهه انجام دهید و صواب آنان که در این راه خدمت می‍کنند مثل این است که در خط مقدم جبهه می‍جنگند و با کفار مبارزه می‍کنند، ما هرچه داریم از امت حزب ا… و روحانیت است که ما را با رهنمودهایشان و با گفتارشان درس اسلام شناسی دادند. و رهبر ما که امام زمان (عج) و نائب بر حقش که امام امت است دعا کنید و به فرمان باشید و پشتیبان روحانیون باشید که اینها برای ما عزیز هستند واجباتتان از نماز و روزه و جهاد در راه خدا را بجا آورید و دعا جهت پیروزی لشگریان اسلام فراموش نکنید نماز شب را حتی‍المقدور بخوانید و نماز جمعه را هر چه با شکوهتر بجای آورید در شبهای جمعه اگر موفق شدید که به بهشت زهرا بیایید قدری برایمان قرآن بخوانید اگر جسدم بدستتان رسید قبل از اینکه بخاک بسپارید اول مرا بر سر قبر دائیم ببرید و بعد هم بر سر قبر دوستانم و بعد از خواندن چند آیه قرآن مرا بخاک بسپارید از همگی شما التماس دعا دارم.                 من ا …… التوفیق

                                                            63/12/22 محمود یردانجو

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار* جنگ جنگ تا پیروزی    

 شهید محمود یزدانجو + توسل به امام زمان

رزمندگانی که جهت غواصی آموزش میدادیم که شهید حاج محمود به عنوان مربی بودند به انها میگفتیم غواصان یکبار مصرف زیرا میبایست بعد از آموزش میرفتند داخل آب و از طریق راه های آبی به قلب دشمن حمله میبردند و لذا انتظار برگشت آنها را نداشتیم.

یکبار جهت انجام عملیات میبایست یک پل استراتژی موقع عقب نشینی خراب میکردیم که دشمن به ما دسترسی پیدا نکند هرچه میکردیم این پل خراب نمیشد و هرچه غواصان میرفتند یا شهید میشدند یا موفق به خراب کردن پل نمیشدند. یکدفعه دیدم شهید محمود لباس غواصی پوشید. گفتم چه کار میکنی؟ گفت مگر نمیبینی بچه ها همه دارند از بین میروند این وظیفه خودم هست که برم پل را خراب کنم. حتما اشکالی در کاراست خلاصه هرچه به او گفتیم ما به شما نیاز داریم و تو نمیتونی بروی (چون خودش مربی شنا و نجات غریق بود) اما قبول نکرد بالاخره داخل آب پریدند و رفتند نزدیک پل چند دقیقه ای بود پل خراب شد و بعد شهید آمد بالا و سجده شکر به جا آورد.گفتم چه شد چه کردی؟ گفت بین خودمان باشد امام زمان مرا نجات داد. میگفت من چاشتی نارنجک را کشیدم و مدت انفجار را روی یک دقیقه گذاشتم به امید اینکه سریع از آب بیرون میایم اما موقع بالا آمدن راه را اشتباهی رفته بودم و به سیم خاردار برخورد کردم که نمیتوانستم بالا بیایم. به ساعتم نگاهی کردم و دیدم چند ثانیه بیشتر نمانده تا انفجار نارنجک.
در آن لحظه متوسل به امام زمان شدم و گفتم امام زمان اگر میدانید که ماندن من به صلاح اسلام و مسلمین و مملکت است کمکم کن تا از آب بیرون بیایم.
شهید محمود میگفت برای یک لحظه چشمم را گشودم و دیدم به اندازه یک راه عبور باریک سیم خاردار پاره شده و توانستم از آن طریق خودم را به خشکی برسانم و متوجه شدم که امام زمان دوست دارد فعلا زنده بمانم و لذا سجده شکر به جا آوردم
( روحش شاد و راهش پر رهرو باد )

ده خاطره از شهید سید حسین علم الهدی

کلیپ زندگی و شهادت شهید سید محمد حسین علم الهدی


1چهارده ساله بود که شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک آدم فاسدی بود. فقط برای خنداندن اهوازی ها نیامده بود. حسین همراه چند تا از دوستانش، چادر سیرک را آتش زدند و فرار کردند.

 دو سال بعد، مسیر دسته های سینه زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی خواست دور شاه بگردد. مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت ها پشت سر هم مسیر حرکت خود را تغییر دادند. پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می گشت. با همکاری ساواک، سرنخ ها رسید به حسین. در مدرسه دستگیرش کردند. برای بازجویی، می خواستند خانه حسین را هم بگردند. ریختند توی خانه. حسین فریاد زد: «ما روی این فرش ها نماز می خوانیم، کفش هایتان را دربیاورید.» مأمور ساواک خشکش زده بود.

 2 حسین را انداختند توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد. چند روز بعد صدای نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود. مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد. می گفتند تو به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه  حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یکبار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا این‌که از سقف آویزانش می کردند

نتیجه تصویری برای شهید علم الهدی.

  3رشته مورد علاقه اش «تاریخ» بود. سال 1356 در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. هر روز نماز صبحش را در حرم می خواند. توی مسجد کرامت مشهد جلسات تفسیر قرآن آیت الله خامنه ای را پیدا کرده بود. بچه های دانشجو را به این جلسات می‌برد.

نتیجه تصویری برای شهید سیدحسین علم الهدی 4هل مطالعه و تحقیق بود. با اشتیاق می خواند. گاهی با اساتید به شدت بحث می کرد، مخصوصاً اساتیدی که برداشت صحیحی از تاریخ اسلام نداشتند. می گفتند: «اگر حسین در کلاس باشد، ما به کلاس نمی آییم.» اهل تحلیل بود. در دوره ای که گروه های مختلف سیاسی در حال جذب جوانان بودند، با رهنمودهای آیت الله خامنه ای و شهید هاشمی نژاد، ذره ای از مسیر صحیح انقلاب دور نشد.

 5 قبل از پیروزی انقلاب یک بار به اهواز آمد. از این‌که روی دیوارها شعاری نوشته نشده بود، بسیار ناراحت شد. شبانه با یکی از دوستانش رفتند و اولین شعاری که نوشت این بود: «تنها ره سعادت، ایمان، جهاد، شهادت.» اهل آرامش نبود. گروه «موحدین» را تشکیل داده بود و مرتب برای انقلاب فعالیت می کرد. تکبیر می گفت. بعد از تبعید امام از عراق به مقصد نامعلوم، شبانه برای نشان دادن خشم ملت ایران، کنسولگری عراق را در خرمشهر به آتش کشید. برنامه  چریکی بعدی اش زمینه سازی برای اعتصاب شرکت نفت بود.

 6بنی‏ صدر دستور داده بود که باید نیروهای مستقر در هویزه عقب‏نشینی کنند و به سوسنگرد بیایند. حسین می‏گفت: هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا می‏توانیم به عراق ضربه بزنیم. شخصاً با بنی‏صدر هم صحبت کرده بود. وقتی که دید راه به جایی نمی‏برد، نامه‏ای به آیت‏الله خامنه‏ای نوشت و گفت که تعداد اسلحه‏ های ما از تعداد نیروها هم کمتر است، ولی می‏مانیم!

 7چهارم دی 1359 بیست تا سی نفر از جوانان با دست خالی، اما با دل استوار از ایمان و توکل، مقابل دشمن تا دندان مسلح ایستادگی کردند. هیچ کس زنده نماند!


 8عراقی‏ها با تانک از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری که هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازه‏ها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی که در کنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره و آیت‏ الله خامنه‏ ای.

مادر حسین نیز شیرزنی بود. بعد از تبعید امام در سال 1342، تلگرافی برای شاه فرستاد: «اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کرده‏ای و اگر مسلمان نیستی، بگو ما تکلیف خودمان را بدانیم.» زینب‏وار در تمام سختی‏ها ایستادگی کرده بود. در سال 67 به رحمت ایزدی رفت و بنا به وصیتش در کنار حسین، در هویزه آرام گرفت.

 10اتاق کوچکى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. یکى از شب‏ها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم. نیمه‏ هاى شب بود که نهج البلاغه می‏خواند. من نگاه کردم به ایشان، دیدم چهره ‏اش برافروخته شده و دارد اشک می‏ریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه کردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز کردم، دیدم همان خطبه‏اى است که حضرت على (ع در فراق یاران باوفایش ناله می‏کند و مب‏فرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست...

11حسین را انداختند توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد. چند روز بعد صدای نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود. مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد. می گفتند تو 11به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه  حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یکبار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا این‌که از سقف آویزانش می کردند