شهید عبدالحسین برونسی، متولد ۱۳۲۱
محل تولد: روستای گلبوی کدکن( تربیت حیدریه)
تاریخ شهادت: ۱۹ اسفند ۱۳۶۳
–
مادر شهید: در مقطع تحصیلی ابتدایی با این که همزمان با تحصیل کار هم می
کرد، نمره هایش همیشه خوب بود. یک روز گفت «از فردا اجازه بدین مدرسه نرم…
اون مدرسه دیگه نجس شده!»
علت را پرسیدیم.
با غیظ گفت: دیروز این معلم طاغوتی رو با یک دختری دیدم که …» از فردا گذاشتیمش مکتب به یاد گرفتن قرآن.
شهید
برونسی در خاطراتش می نویسد: در دوران سربازی و در پایان دوره آموزشی
یکبار من را از طرف پادگان بردند بیرجند، جلوی یک خانه ویلایی بزرگ. گفتند
از این به بعد در اختیار صاحب این خانه هستی!
وارد خانه که شدم دریکی از اتاق ها باز بود. گفتم یا الله، صدای زن جوانی بلند شد:
یا الله گفتنت دیگه چیه؟! بیا تو!
زیر لب گفتم خدایا توکل بر خودت. داخل که رفتم، چشم هایم یکهو سیاهی رفت…
گوشه اتاق روی مبل، زن جوان بی حجابی لم داده بود. با یک آرایش غلیظ و حال
بهم زن!
بلافاصله از اتاق زدم بیرون. گوشم بدهکار هارت و هورتش نشد…
خدمتکارهای خانم دنبالم بودند که دوباره من را بکشانند داخل. ولی حریفم نشدند.
وقتی موضوع به گوش مافوقم در پادگان رسید، قرار شد به عنوان تنبیه تمام
توالت ها را تمیز کنم. امیدوار بودند زیر بار نظافت توالت ها کمر خم کنم و
کوتاه بیایم.اما وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی شوند کوتاه آمدند.
– همسر شهید: بعضی ها از تقسیم اراضی* خوشحال بودند ولی عبدالحسین ناراحت.
صاحب زمین گفته بود زمین ها از شیر مادر حلال تر.
اما در جوابش گفت اگر شما هم راضی باشی حق یتیم رو نمی شه کاری کرد.
بعد هم رفتیم مشهد و در مغازه سبزی فروشی مشغول کار شد، یک روز آمد و گفت:
نمی روم. پرسیدم چرا؟ گفت آدم درستی نیست سبزی ها را می ریزه توی آب که
سنگین تر بشه. بعد رفت تو لبنیاتی، آنجا هم زیاد نماند. گفتم چطور؟ گفت کم
فروشی می کنه، جنس بد و خوب را قاطی می کنه. از فردایش رفت سرگذر برای
بنایی، کم کم تو کار جا افتاد و بعد از مدتی شاگرد می گرفت. دستمزدش هم از
قبل بهتر شده بود.
– همرزم شهید: همیشه سخت ترین مسیرها را توی عملیات ها به گردان عبدالله می دادندکه مسئولیتش با شهید برونسی بود.
روی همین حساب هم پیش خودی ها و دشمن معروف شده بود. توی رادیو عراق اسمش را با غیظ می آوردند و برای سرش جایزه گذاشته بودند.
– همسر شهید: یک بار یکی از بچه های خودمان را باید سریع می رساندیم بیمارستان. در آن شرایط سخت ، به ماشین بیت المال که جلو خانه بود دست نزد. سریع رفت یک تاکسی گرفت. تا این حد در استفاده از اموال عمومی دقیق بود و حساس!
– همرزم شهید : یکسره این طرف و آن طرف می دوید، شناسایی، تحویل گرفتن نیرو، دائم توی خط می رفت و هزار و یک کار و گرفتاری داشت ولی یک دفعه نشد شهرداریش (شستن ظروف و نظافت) را بده به دیگری.
–
همرزم شهید : بعد عملیات رمضان برایم تعریف کرد موقعی که عملیات لو رفت و
در آن شرایط سخت، گیر کردم، شما هم که گفتی برگردیم، ناامیدیم بیش تر شد.
تنها راه امیدی که مانده بود توسل به واسطه های فیض الهی بود. توی همان حال
صورتم را گذاشتم روی خاک و متوسل شدم به وجود مقدس حضرت زهرا (س) و با
حضرت راز و نیاز کردم. یکدفعه صدای خانمی به گوشم رسید. صدایی ملکوتی که به
من فرمودند. این طور وقت ها که به ما متوسل می شوید ما هم از شما دستگیری
می کنیم ناراحت نباش…
چیزهایی را که دیشب به نیروها گفتم و دستورهایی که برای حرکت نیروها دادم، همه اش از طرف خانم بود.
خبر آن عملیات مثل توپ صدا کرد خیلی زود خبرش به پشت جبهه رسید و سؤال همه
این بود آقای برونسی شما چطور این همه تانک و نیرو را منهدم کردین؟ آن هم
با کمترین تلفات؟! خونسرد جواب داد من هیچ کاره بودم.
– همرزم شهید: برونسی از آنهایی بود که از مرز خودیت گذشتند. در سخنرانی صبحگاهی پیش از عملیات گفت دیگه نمی تونم در این دنیا طاقت بیاورم. و در جمع خصوصی تر گفت اگر من توی این عملیات شهید نشدم به مسلمانی خودم شک می کنم. در این عملیات دیدار یار است. امیدوارم گمنام شهید شوم جنازه ام به یاد سالار شهیدان، کنار آب فرات و کنار او بماند.
– همسر شهید: شب آخر گفت امشب سفارش شما رو خدمت امام رضا (ع) کردم از آقا خواستم که گاهی لطف بفرمایند و بهتون یک سری بزنند شما هم اگر یک وقت مُشکلی داشتین فقط برین خدمت حضرت. بعد عملیات بدر بالاخره هم آن خبر آمد، به آرزویش که بابتش زجرها کشیده بود رسید. جنازه اش مفقود شده بود… همیشه آرزویش بود که به تبعیت از مادرش حضرت زهرا (س) قبرش بی نام و نشان باشد.
– مقام معظم رهبری: شهید برونسی تحصیلات عالیه که نداشت، وقتی سخنرانی می کرد تأثیر حرفش از آدم های تحصیل کرده به مراتب بیش تر بود، کاملاً تحت تأثیر قرار می داد. روحیه انقلابی این است.
در
قسمتی از وصیت نامه شهید برونسی می خوانیم : من با چشم باز این راه را
پیموده ام و ثابت قدم مانده ام. خوب به آیت قرآن گوش کنید و سرمشق زندگی
تان قرار دهید. آیت قرآن را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پنهانی نکند.
فرماندهی برای من لطف نیست یک تکلیف شرعی است. مسلماً در راه امر به معروف و
نهی از منکر از مردم نادان زیان خواهید دید، تحمل کنید و بر عزم راسخ تان
پایدار باشید.
طرح تقسیم اراضی که در دی ماه ۱۳۴۱ توسط شاه اعلام شد و طبق آن املاک و اراضی بزرگ را به قطعات کوچکتر تقسیم می کردند.
در عملیات کربلای 5 ، زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود، حسین خرازی پیگیر جدی این کار شد، که در همان حال خمپاره ای در نزدیکی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید. حسین خرازی فرمانده لشگر 14 امام حسین علیه السلام بود. آنچه می بینید 50 قاب از زندگی این سردار است.
تصویر مردی استوار با یک دست که قرآن میخواند، فرماندهای دلیر که با یک دست میکروفن را گرفته و برای نیروهایش سخنرانی میکند از ماندگارترین صحنههای دفاع مقدس است. شهید حسین خرازی، فرمانده لشکر 14 امامحسین(ع) همانند یک بسیجی شجاع جنگید و با اخلاص تمام نیروهایش را هدایت کرد. شهید خرازی اسفند ماه و در جریان عملیات خیبر جانباز شد و یک دستش را از دست داد و در هشتم اسفند 1365 در جریان عملیات کربلای5 به شهادت رسید. به مناسبت سالروز شهادت این سردار بزرگ، با اسدالله احمدی که در دو عملیات بزرگ دفاع مقدس راوی شهید خرازی بودند، گفتوگویی انجام دادیم که در ادامه میخوانید.
آشنایی شما با شهید خرازی به دفاع مقدس برمیگردد یا قبل از شروع جنگ ایشان را میشناختید؟
من با شهید خرازی زمان جبهه و جنگ آشنا شدم. از زمان عملیات فتحالمبین من
راوی ایشان شدم، از همانجا اسمشان را شنیدم و خودشان را دیدم. در دو
عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس توفیق داشتم تا در کنارشان باشم. بعد از
این دو عملیات هم شهید خرازی را میدیدم ولی در این دو عملیات به طور خاص
در کنارشان بودم.
فرماندهان شهید دفاع مقدس بهترین الگو برای
معرفی به مردم و مدیران هستند. شهید خرازی در سادهزیستی و مسئولیتپذیری
چطور آدمی بودند و چگونه رفتار میکردند؟
بیشتر شهدا با وجود تفاوتها، ویژگیهای نزدیک به هم زیادی داشتند. در
مقطعی که بنده کنار شهید خرازی بودم، ایشان را یک انسان کمتوقع و پرکار
دیدم. یکی از ویژگیهایی که بیشتر فرماندهان از جمله ایشان داشتند، بیشتر
عمل کردن و کمتر حرف زدن بود. برخلاف چیزی که امروز شاهد هستیم و بیشتر
مسئولان حرفهای خوب زیاد میزنند و کمتر عمل میکنند، فرماندهان بزرگ دفاع
مقدس بیشتر به چیزی که اعتقاد داشتند عمل میکردند. آن زمان اصلاً بحث
مالی مطرح نبود. سختی تجسم دوره هشت سال دفاع مقدس در همین است که چطور
انسانهایی در یک شرایط خاص با کمترین امکانات جنگی و دست خالی
جنگیدند.شاید ترسیم چنین شرایطی برای انسانهای امروزی سخت باشد. جالب است
بدانید یکی از مواردی که فرماندهان، رزمندگان را تهدید میکردند مربوط به
شرکت ندادن آنها در عملیاتها بود. این نکته بسیار زیبایی است. معمولاً در
ارتشهای دنیا هر کسی سعی میکند خودش را از میدان خطر دور کند ولی ما
موارد متعددی را داشتیم که رزمندگان و فرماندهان از اینکه در عملیات شرکت
نکنند ناراحت میشدند و اگر یک روز فرماندهای میخواست زیرمجموعهاش را
تهدید کند، آنها را از شرکت در عملیاتها منع میکرد. شهید خرازی را من یک
انسان ساده، بدون تکلف و مخلص دیدم. متأسفانه امروز برخی نتوانستهاند بین
توکل و تلاش ارتباط درستی برقرار کنند ولی شهید خرازی و مجموعهشان کاملاً
توانسته بودند این ارتباط را به وجود بیاورند و حفظ کنند. آنها همه تلاش
خودشان را انجام میدادند و در عین حال توکل هم میکردند. یعنی طوری نبود
که یک جا سستی و تنبلی کنند و بعد به قضا و قدر بسپارند. ما امروز شیپور را
از دهان گشادش میزنیم و به خاطر همین جواب نمیگیریم. شهید مطهری
میفرمایند گوش و زبان بس است و چیزی که امروز زیاد داریم حرف زدن و شنیدن
است و متأسفانه عمل نیست. در عملیات فتحالمبین وقتی دوستان به مشکل
برخوردند قرار بود روز قبل عملیات به شناسایی بروند که با اعتقاد زیادی
دعای «وجعلنا» را میخواندند و میرفتند و موفق هم بودند.
شما خودتان از نسل همین رزمندگان هستید و به نظرتان این منش و روش از کجا میآمد؟
در آن مقطع تاریخی عملکردها بود که افراد را نشان میداد. اگر فردی در بروز
استعدادها و شجاعت قوی عمل میکرد وقتی در یک جمع قرار میگرفت بدون هیچ
منیتی با احساس مسئولیت بالا سعی میکرد به مجموعه خدمت کند. فرماندهان هم
وقتی میدیدند این شخص چنین توانمندیهایی دارد با آغوش باز او را
میپذیرفتند. رابطه بین فرمانده و نیروهایش از بالا به پایین نبود بلکه بر
اساس محبت و باور قلبی بود. ما در مجموعه نیروهای مردمی و سپاه این روحیه
را به خوبی میدیدیم. تبعیت، عشق و علاقه فرمانده و نیروها را شاهد بودیم.
خودم با چشمانم رابطه شهید خرازی و کادرهای تیپ را میدیدم. قدرت یگانها عمدتاً به فرماندهشان است و میدیدیم وقتی فرماندهان شهید میشدند شوک بزرگی به نیروها وارد میشد. مثلاً وقتی حاج احمد و شهید همت از یگان خارج شدند یگان با افت شدیدی مواجه شد. این به خاطر رابطه مجموعه با فرماندهی بود. بارها دیده بودم شهید خرازی احساس میکرد برخی همکارانش در تیپ از وظایفشان کوتاهی کردهاند و هنگامی که با توپ و تشر صحبت میکرد، آنها با جان و دل میپذیرفتند. وقتی ایشان دستور میداد همان باور، اعتماد و محبت سبب میشد آنها فرمان را با جان و دل اجرا کنند. وقتی فرمانی از سوی شهید خرازی صادر میشد برای نیروها در حکم فرمان حضرت امام بود و رزمندگان هر کاری میکردند تا آن دستور را به نحو احسن انجام دهند. من بارها و بارها این موضوع را مشاهده کردم. برای مثال وقتی برای نیروهای اطلاعات فرمان شناسایی منطقه میآمد، اصلاً بحث خطرات مطرح نبود و جان اولویت دوم نیروها بود. اولویت اول اجرای مأموریت و وظیفه بود.
یکی از خاطراتم به عملیات بیتالمقدس برمیگردد. یکی از یگانهایی که محاصره خرمشهر را کامل کرد تیپ 14 امام حسین(ع) بود. یکی از فرمانده گردانها اعلام کرد که نیروهایمان به اروند رسیدهاند. معنای این حرف محاصره خرمشهر بود. شهید خرازی گفت: شما خودت رفتی یا بچهها گفتهاند؟ گفت: بچهها گفتهاند. شهید خرازی گفت: خودت برو و ببین نیروها رسیدهاند یا نه.
فکر کنم شهید موحددوست بود و بعد از 40 دقیقه که تماس برقرار شد، گفت: خودم رفتم و با آب اروند وضو گرفتم. رابطهها بر اساس محبت از سطوح پایین بود و تا بالا میآمد. مثلاً همانطور که یک بسیجی فرمانده تیپ گردانش را دوست داشت این فرماندهان هم برای حفظ نیروهایشان احساس مسئولیت زیادی میکردند. یکی از فرمانده لشکرها در عملیات والفجر8 چون غواصها حضور داشتند دستور داد عسل خریدند تا نیروهایی که داخل آب میروند رطوبت آب به سلامتیشان آسیب نزند. در یکی از عملیاتها وقتی یکی از یگانهای تیپ شهید خرازی تعدادی شهید و مجروح داد اخمهایشان درهم رفت و ناراحتی از چهرهشان میبارید. اینها همه از خلوص افراد میآمد.
شهید خرازی در صحبتهایشان بیشتر روی چه موضوعاتی تأکید داشتند و نبوغ نظامی و فرماندهیشان در عین رفاقت با نیروها به چه شکل بود؟
قاطعیت و صلابت در عین لبخندهای همیشگی و فرماندهی بر قلبها را داشتند.
ایشان روی خلوص نیت تأکید داشتند. من فکر میکنم امروزه یکی از معضلاتی که
مسئولان ما با آن دست به گریبانند خدشهدار شدن خلوص و ضعیف شدن تقواست.
فیلمی از شهید خرازی مربوط به عملیات والفجر8 دیدم که با غواصها صحبت
میکند و به خاطر غافلگیری دشمن تأکید دارد اگر زخمی هم شدید سروصدا نکنید.
بعد میگوید اگر هم زخمی شوید درد ندارد و به دست خودش اشاره میکند و
ادامه میدهد زمانی که مجروح شدم درد احساس نمیکردم. بعد بلافاصله توبه
میکند و میگوید ریا شد. شاید در آن لحظه به ذهنش خطور کرده تا خودش را
مثال بزند و سریع از بابت این کارش ناراحت میشود. یا در عملیات فتحالمبین
اتفاقی افتاد و قرار شد عملیات یک شب عقب بیفتد و نیروها پای کار رفته
بودند. ایشان بین راه دستور داد عقب بیایند و در آن لحظه برای آرامش خودش
شروع به خواندن آیتالکرسی کرد. در بین نیروهای نظامی چنین مسائلی مرسوم
نیست و فقط دستورات خشک نظامی وجود دارد.
چرا این مسائل امروز برای ما دست نیافتنی است؟
مشکل امروز ما در جامعه این است که در عمل باور قلبی نداریم. اگر کاری را
برای خدا کردیم حتماً نتیجه میدهد. تحمل رزمندگان در جنگ، تحمل اسرا در
اسارت یا تحمل زندان برای مبارزان مخالف شاه در قبل از انقلاب با توکل به
خدا صورت گرفت. با اراده خالص جلو آمدند و خدا هم توان برای مقاومت را در
وجودشان گذاشت. وگرنه خیلی از منافقین که در عملیات مرصاد دستگیر شدند با
کوچکترین حرکتی بریدند و همه را لو دادند. آقای اصفهانی ترانهای با این
مضمون میخواند: «جماعت یک دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن/ برید از اونا
بپرسید که شنیدهها رو دیدن» که خیلی آن را دوست دارم. متأسفانه گاهی در
حوزه دفاع مقدس تحریفهایی صورت میگیرد و باعث میشود جوانان حرف راست را
هم باور نکنند. چند روز پیش عکسی از شهید مهدی باکری در تلگرام دیدم.
چهرهای خاکی و خسته و نشسته و در همان نگاه اول اگر کسی نشناسد نمیفهمد
او فرمانده لشکر است. مسائل جنگ را متأسفانه یکسری از راویان با اغراق و
شکل دیگری بیان کردند و باور اتفاقات را برای مردم کم کردند. در صورتیکه
اصلاً نیازی به تحریف نیست و دفاع مقدس مثل یک گنج پربار است که در هر
لحظهاش دهها نکته نهفته است. در جنگ بچهها عملیات انجام میدادند و اگر
مشکلی پیش میآمد میفهمیدند از کجا ضربه خوردهاند و سریع جبران میکردند.
به خاطر همین روزهای اول جنگ کسانی که کوچکترین اطلاعاتی از مسائل نظامی
نداشتند جزو بهترین طراحان عملیاتها شدند اما در روایتگری به این شکل نبود
و پس از گذشت زمان حرفها هم بال و پر گرفتند و این قسمت بیشترین ضربه را
به شهدا و رزمندگان زد.
در پایان از ارادت شهید حسین خرازی به امام خمینی و شهدا بگویید.
نسبت به امام و شهدا ارادت ویژه و خاصی داشتند. در والفجر4 راوی ایشان کس
دیگری بود و تعریف میکرد تعدادی از بچههای اطلاعات لشکر به منطقه
کوهستانی میروند و گویا حین مأموریت به شهادت میرسند. ایشان از شهادت
نیروهایش خیلی اذیت شد و تا چندین روز خیلی گرفته و ناراحت بود. شهید خرازی
در یکی از سخنرانیهایشان میفرمایند:«همواره سعیمان این باشد که خاطره
شهدا را در ذهنمان زنده نگهداریم و شهدا را به عنوان یک الگو در نظر داشته
باشیم که شهدا راهشان، راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند که در این راه
شهید شدند.» خودشان هم با اینکه در جریان عملیات خیبر یک دستش را از دست
میدهد و جانباز میشود ولی این جانبازی کوچکترین خللی بر مسئولیتپذیری و
جنگیدنشان وارد نکرد.
مادر شهید خرازی به نقل برخی از خاطرات فرزندش پرداخت و گفت: حسین برای مسئله حق الناس و رعایت حقوق دیگران ارزش زیادی قائل بود و تفاوتی میان خودش و دیگران قائل نمی شد. یکی از هم رزمان او برایم تعریف کرد که یک بار در جبهه برای همه آبگوشت پخته بودند و در ظرفی دل و قلوه آن را برای فرمانده ها جدا گذاشته بودند. حسین وقتی متوجه قضیه می شود با همان یک دستش که در جنگ سالم مانده بود، این ظرف را بلند می کند و آن را داخل ظرف اصلی غذا سرازیر می کند و می گوید بین ما هیچ تفاوتی وجود ندارد و اگر غذایی هست همه باید از آن به طور برابر استفاده کنند.
و همچنین درباره روزهای منتهی به شهادت فرزندش گفت: زمانی که هنوز خبر شهادت حسین را نمی دانستیم، شبی در خواب دیدم که سوار بر یک هلیکوپتر شده و در آسمان حرکت می کنم و از آن بالا بر سر مردم گل می ریزم. صبح که از خواب بیدار شدم پسر بزرگم به من گفت مادر گریه و شیون نکنید که حسین شهید شده است.
وی با بیان اینکه ۳۲ سال از شهادت فرزندم می گذرد و در این سال ها مسئولان بسیاری به خانه ما رفت و آمد کرده اند، اظهار کرد: خاطرات حسین را بارها و بارها گفته ایم و خیلی ها آنها را در کتاب ها نوشته و چاپ کرده اند، اگر قرار به گفتن باشد دیگر گفته ایم، بس است، دیگر وقت عمل رسیده است.
سردار حسن آقایی از رزمندگان غیور هشت سال دفاع مقدس و هم رزم شهید حسین خرازی نیز گفت: در زمان عملیات فتح المبین درگیری های شدیدی میان ما و دشمن رخ داد. دشمن از سمت چپ و راست و پشت سر ما را محاصره کرده بود. از آقای محسن رضایی نامه آمد که با این وضعیتی که پیش آمده بهتر است عقب نشینی کنید، اما حاج حسین مخالف بود و معتقد بود در این صورت نیروهایش تلفات بسیاری خواهد داد. خیلی به او اصرار کردند ولی او مقاوت کرد و قبول نکرد و در نهایت عملیات فتح المبین با مدیریت و مسئولیت شخص حاج حسین خرازی انجام گرفت و ثمره شیرینی داشت و ما توانستیم در این عملیات ۱۵ هزار نفر از افراد دشمن را به اسارت بگیریم.
وی افزود: او فرمانده ای بود که دوش به دوش نیروهایش حرکت می کرد و در مقر فرماندهی اش نمی نشست تا نیروهایش را به جلو بفرستد و خودش در امان بماند. او هر ماه ۱۲۰۰ تومان حقوق می گرفت و آن را برای سلامتی رزمنده های گردانش صدقه می داد. اگر برای ماموریت به تهران یا اصفهان می رفت با ماشین و هزینه سپاه می رفت، ولی اگر به مرخصی می آمد محال بود از آنها استفاده کند و حتما از جیب خودش هزینه می داد.
وی ادامه داد: حاج حسین تعصب و وسواس شدیدی درباره بیت المال داشت. او موقع برگشت از جبهه هرگز از پول سپاه برای هزینه بنزین و غذای بین راهش استفاده نمی کرد. لازم است که مسئولان کشور این حرف ها را بشنوند و الگوی عملشان قرار دهند.
1) مرحله اول عملیات که تمام می شود، آزاد
باش می دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک ، عین
یک تکه یخ . انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما. از راه نرسیده، می گوید«می
خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟» می گویم « چشمت
به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی
کارشون کنیم .» چند دقیقه می نشیند.تحویلش نمی گیریم،می رود. علی که می آید
تو ، عرق از سر و رویش می بارد. یک کمپوت می دهم دستش. می گویم «یه نفر
اومده بود ، لاغر مردنی. کمپوت می خواست بهش
ندادیم. خیلی پر رو بود. » می گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه
دست هم نداشت؟ » می گویم « آره . همین» می گوید « خاک ! حاج حسین بود .»
2) نشسته بودم روی خاک ریز . با
دوربین آن طرف را می پاییدم . بی سیم مدام صدا می کرد. حرصم در آمده بود.
–
آدم حسابی . بذار نفس تازه کنم . گلوم خشک شد آخه . گلویم ، دهانم ، لب
هام
خشک شده بود . آفتاب مستقیم می تابید توی سرم. یک تویوتا پشت خاکریز ترمز
کرد. جایی که من بودم، جای پرتی بود.خیلی توش رفت و آمد نمی شد. گفتم« کیه
یعنی؟» یکی از ماشین پرید
پایین . دور بود درست نمی دیدم. یک چیز هایی را از
پشت تویوتا گذاشت زمین . به نظرم گالن های آب بود.
بقیه اش هم جیره ی غذایی بود لابد. گفتم «هر کی هستی خدا خیرت بده مردیم
تو این گرما.»
برایم دست تکان داد و سوار شد. یک دست نداشت. آستینش از شیشه ی ماشین
آمده بود بیرون، توی باد تکان می خورد.
3) وسط معبر،کف
زمین،سنگر کمین زده
بودند؛ نمی دیدمشان . بچه ها تیر می خوردند. می
افتادند. حاجی از روی خاک ریز آمد پایین . دوربین را پرت کرد توی سنگر
.گفت « دیدمشون. میدونم باهاشون چی کار کنم.» سن و سالی نداشت . خیلی،
شانزده یا هفده.حاج حسین دست گذاشت روی شانه اش.
گفت« می تونی ؟ خیلی خطرناکه ها.» گفت « واسه ی همین کارا اومدیم حاج
آقا!» سوار شد. پشت فرمان بلدوزر گم می شد. بیل بلدوزر را تا جلوی صورتش
آورد بالا . حاج حسین داد زد « گاز بده برو جلو. هر وقت گفتم . بیل رو
بیار
پایین، سنگر شونو زیرو رو کن. باید خیلی تند بری.» یک دفعه دیدیم بلدوزر
ایستاد .حاج حسین از روی خاکریز پرید آن طرف . داد زد « بچه ها بدوین.»
دویدیم دنبالش ، بدون اسلحه . خودش نشسته بود پشت فرمان ، با همان یک دست
. گاز می داد ، سنگر عراقی ها را زیر
و رو می کرد.
4)حق با من بود. هر وقت فکرش را می کردم می دیدم حق
با من بوده.ولی چیزی نگفتم. بالاخره فرمانده
بود.یکی دو ماه هم بزرگ تر بود.فکر کردم « بذار از
عملیات برگردیم،با دلیل ثابت میکنم براش.» از عملیات برگشتیم. حسش نبود.
فکر کردم «ولش کن. مهم نیست. بی خیال.» پشت بی سیم
صدایش می لرزید.مکث کرد. گفتم « بگو حاجی . چی می خواستی بگی؟ » گفت «فانی!
دو سال پیش یادته؟ توی در؟ حق باتو بود. حالا که فکر می کنم ، می بینم حق
با تو بوده. من معذرت میخوام ازت .»
5) بی سیم چی حاجی بودم . یک وقت هایی خبر های خوب از خط می رسید و به حاجی
می گفتم. بر می گشتم میدیدم توی سجده است. شکر می کرد توی سجده اش. هرچه خبر بهتر،
سجده اش طولانی تر. گاهی هم دو رکعت نماز می خواند.
6) با قایق گشت می زدیم . چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند.
بهمان. سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان . ایستادیم و حال و
احوال . پرسید « چه خبر؟ » - آره حسین آقا . چند روز بود قایق خراب شده
بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت
بزنیم. مراقب بچه ها باشیم. عصر که می شه ، می پریم پایین ، صبحونه و ناهار
و شام رو یک جا می خوریم. » پرسید « پس کی نماز می خونی؟ » گفتم « همون
عصری.» گفت « بیخود.» بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب
ایستادیم، نماز خواندیم.