زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

شهید قاسم افضلی سخنان امام را با جان و دل بخرید و هر چه ایشان امر فرمودند انجام دهید که همان مصلحت اسلام است



نام و نام خانوادگی: قاسم افضلی

نام پدر: محمد

میزان تحصیلات: سوم راهنمایی

تاریخ ولادت: 1347/1/1

تاریخ شهادت: 1366/4/2

محل شهادت: سردشت

وضعیت تاهل: مجرد

محل دفن: گلزار شهدای یزدل

 


 گزیدهای از زندگینامه شهید والامقام قاسم افضلی یزدلی

شهید قاسم افضلی در سال 1347 در خانواده‌ای مذهبی و متدین و از نظر اقتصادی متوسط در راوند کاشان دیده به جهان گشود. شش ساله بود که وارد مدرسه شد. ضمن درس خواندن، کار هم می‌کرد، صبح‌ها مشغول کار در نانوایی و گاهی سنگتراشی و سنگبری بود و عصرها درس می‌خواند. به هنر نقاشی علاقه خاصی داشت. مراحل تحصیلی از جمله ابتدایی و راهنمایی را در راوند سپری نمود. دوران طفولیت را در دامان پدر و مادری رشد کرد که عشق به ائمه اطهار(ع) و اعتقاد به دین و مذهب در وجودشان شعله‌ور بود.

شهید افضلی در کارهای خیر و اجتماعی شرکت می‌جست؛ در ساخت و ساز مساجد و حسینیهها کمک میکرد و بیشتر درآمد خود را خرج اقوام و نیازمندان میکرد. او با شروع نهضت اسلامی ایران در راهپیمایی‌ها حضوری فعال داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی با افراد منافق درگیر می‌شد و در مقابل آن‌ها ایستادگی می‌کرد.

با شروع جنگ عراق علیه ایران با اینکه سن زیادی نداشت خودش را برای حضور در میدان جنگ آماده کرد و پس از گذراندن دورة آموزشی، وارد جبهه‌ شد. هر وقت که عزم سفر به جبهه می‌کرد، اول رضایت کامل والدین را می‌گرفت، بعد راهی می‌شد.

قاسم چندین مرتبه از طریق بسیج به جبهه اعزام شد و در عملیات‌های کربلای4، فتح فاو و عملیات ماؤوت عراق حضور داشت و در نهایت به همراه یکی از دوستانش به نام شهید هادیان بر اثر انفجار مینی که بر سر راهشان نصب شده بود به شهادت رسیدند. روحشان شاد!

نقل خاطرهای از خانواده شهید:

تازه پیراهن ژرژت مد شده بود و قاسم برادرم برای خودش خریده بود وقتی با اصرار مادرم پیراهن را پوشید مادر به او گفت: چه پیرهن قشنگی! چقدر بهت میاد! إن شاء الله دامادیت!

ولی برادرم بعد از چند دقیقه پیراهن را از تنش درآورد و گفت: مادر این پیراهن رو به برادرام بده اونها میروند دانشگاه و بیشتر از من احتیاج دارند. مادرم گفت: تو این پیراهن را با دسترنج خودت خریدی خودت باید بپوشی! جواب داد: چه فرقی میکنه! وقتی ببینم برادرام لباس خوب پوشیدند خوشحالترم.

قاسم خیلی باگذشت بود و حتی به برادر بزرگتر از خودش میبخشید، مادرم علاقه زیادی به او داشت و بعد از شهادت قاسم نتوانست زیاد در این دنیا بماند و از دنیا رفت.

وصیتنامه برادر شهید قاسم افضلی

سخن خود را با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب و سلام و درود به خانوادههای معظم شهیدان و سلام و درود به ارواح طیبه و پاک شهیدان از صدر تا کنون آغاز میکنم.

ای پدر و مادر عزیز و مهربانم اکنون که رفتن به جبهه واجب شرعی شده و یک تکلیف است من خود را مشمول میدانم به جبهه بروم، امیدوارم زحمات طاقت فرسای خود را حلال نمایید، اگر نتوانستم در این دنیا زحمات شماها را جبران نمایم، ان شاء الله در دنیای آخرت جبران خواهد شد. من آنقدر به جبهه خواهم رفت تا خالص شوم اگر ان شاء الله بر دشمن موفق شوم که پیروز هستم و اگر هم شهید شوم پیروزم که شهادت بهترین و بالاترین خواسته من است.

از برادران میخواهم ضمن درس خواندن به جبههها بروند، نماز را بر پای دارند و به آن عمل کنند. و از خواهر و خواهران دینی میخواهم همانند فاطمه زهرا(س) حجاب را رعایت کنند. و از ملت عزیزم میخواهم جبهه را سرلوحه کارها قرار دهند و از هر نظر که میخواهند چه مالی، چه جانی و چه زبانی از آن حمایت کنند. اگر امروز در وضعیت جبههها قصور کنید آنچنان ضربه مهلکی خواهیم خورد که نسلهای آینده به ما خواهند خندید و باعث ضعف و نابودی اسلام خواهد شد.

سخنان امام را با جان و دل بخرید و هر چه ایشان امر فرمودند انجام دهید که همان مصلحت اسلام است. از مردم میخواهم رعایت حال یتیمان و فرزندان شهیدان را بنمایند و به منافقین اجازه ندهند که در جامعه خود را نشان بدهند و استادانی چون بهشتیها، مطهریها... را از ما بگیرند.

در خاتمه از پدر و مادر و تمامی دوستان و همسایگان طلب حلالیت مینمایم، امید است همگی رستگار و دنیای آخرت را داشته باشیم. والسلام

20/3/1366

شهید محمدرضا منصوری شناسنامه‌اش را دستکاری کرده بود آخر به خاطر اینکه هنوز 15 سالش بود اعزامش نمی‌کردند،


نام و نام خانوادگی: محمدرضا منصوری

نام پدر: حسینعلی

تاریخ ولادت: 1350/3/20

حرفه: قنادی

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1367/1/28

منطقه شهادت: فاو

محل دفن: یادبود مزار در گلزار شهدای راوند


  یادی از شهید مفقودالاثر بزرگوار محمدرضا منصوری

شهید محمدرضا منصوری در سال 1350 در راوند کاشان چشم به جهان گشود. اخلاق بسیار خوبی داشت و فردی اجتماعی و مذهبی بود، به نماز و روزه اهمیت میداد و همیشه توصیه به نماز اول وقت میکرد. با فامیل و وابستگان طوری رفتار کرده بود که همه او را دوست داشتند.

پدرش میگفت: محمدرضا اوقات فراغتش را در خانه به مادرش کمک میکرد و نمیگذاشت مادرش خسته شود. شهید بزرگوار روحیه بسیار خوبی داشت و قبل از شهید شدنش به پدرش گفته بود تا پانزده روز دیگر در این محله حجله خواهند زد. ایشان قبل از شهادتش میدانست شهید خواهد شد و وقتی کاری در منزل انجام میداد به پدر و مادر خود میگفت: «این کار را برای شما انجام میدهم به عنوان یادگاری از من داشته باشید».

شهید منصوری به خواهران توصیه میکرد که در کوچه و خیابان حجاب خود را حفظ کنند و زیاد در کوچه نایستند و غیبت این و آن را نکنند.

علاقه ایشان به امام خمینی(ره) بسیار زیاد بود و موقعی که سخنرانی حضرت امام(ره) از تلویزیون پخش میشد از روی صفحه تلویزیون چهره امام را میبوسید. به جوانان همسن خود توصیه میکرد که از امام پیروی کنند؛ که سخنان امام همان سخنان انبیاء و امامان است.

وصیتنامه شهید مفقودالاثر محمدرضا منصوری به دست خانواده نرسید اما به صورت شفاهی قبل از رفتن به جبهه به پدرش گفته بود که من شهید خواهم شد و دوست دارم وقتی شهید شدم در هوای آزاد باشم، گفته بود اگر جسدم را آوردند در اتاق زیارت خاکم نکنید میخواهم پیش شهدای دیگر باشم.

نحوه شهادت: وقتی که نیروهای عراقی فاو را بازپس گرفته بودند محمدرضا همراه نیروهای همرزمش برای جلوگیری از نیروهای عراقی به شهر فاو عازم شدند و بعد از چند روز تلاش در تاریخ 1367/1/27 به فیض شهادت نائل گشت. روحش شاد.

پیکر این شهید جاوید الاثر هنوز به میهن بازنگشته است و پدر و مادر گرامیشان در فراق فرزند شهید خود سر به تیره تراب نهادند. روحشان شاد.

از زبان خواهر شهید محمدرضا منصوری

شناسنامهاش را دستکاری کرده بود آخر به خاطر اینکه هنوز 15 سالش بود اعزامش نمیکردند، کپی شناسنامهاش را داریم، آنقدر تاریخ تولدش را دستکاری کرده و کپی گرفته تا مگر قبولش کنند. شش ماهی به جبهه رفت و مدتی طول کشید تا برای دفعه دوم عزم جبهه کرد ما فکر میکردیم دیگر نمیخواهد برود، وقتی متوجه شدم دوباره قصد دارد برود گفتم: به خدا اگر حرف جبهه را بزنی صدتا شیون میزنم، گفت: اگر قرار باشد همه اینطور شانه خالی کنند پس چه کسی برای دفاع از کشور برود؟ چه کسی سنگرها را حفظ کند؟

وقتی شهید ابوالفضل شاهی را تشییع میکردند به پدر گفته بود: خوش به حالش! پدرم گفته بود: حالا مگه داماد شده که اینجوری حسرتش رو میخوری؟ محمدرضا جواب داد: شهادت خیلی از دامادی بالاتره! پدر میگوید: پس پدرش چی؟ با داغ فرزندش چه کنه؟ محمدرضا جواب داد: خدا صبرش را میدهد.

پدرم که اصرار محمدرضا برای جبهه رفتن را میبیند میخواهد برایش زن بگیرد شاید منصرفش کند بنابراین فردی را وادار میکند تا او را برای ازدواج راضی کند، او میگوید من میدانم این کار پدر است میخواهد من ازدواج کنم که جبهه نروم.

به او میگویند: خب چه عیبی دارد بمان و زندگی کن! جواب میدهد چه خبر است در این دنیا؟ جز اینست که چند گونی برنج و لوبیا بیشتر خواهم خورد خبر دیگری هم نیست.

روزی که محمدرضا میخواست اعزام شود ایام عید بود، مادر ظرف آجیلی میآورد و پسته و بادامهایش را جمع میکند و در کیف محمدرضا میگذارد.

تا پای اتوبوس بدرقهاش رفتیم، داخل اتوبوس که نشست بیقراری ما را دید و صندلیاش را با دوستش عوض کرد تا دیگر نبینمش.

یکی از همرزمانش میگوید: شب عملیات دیدم با خودکار چند جملهای روی ساق پایش نوشت، برگه وصیتنامهاش را هم گذاشت درون جیب پیراهنش. گفتم: این چه کاریه؟ اومدی و شهید شدی ما چه چیزی برای خانوادهات ببریم؟ جواب داد: ولم کنید بذارید یه خورده باد دنیا به بدنم بخوره.

پدرم اتاقی رو در امامزاده ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند خریده بود؛ محمدرضا میگفت: من اگر شهید شدم دوست ندارم توی اتاق دفن شوم. مدتی بعد خبر آوردند که مفقودالاثر شده. کیفش را که آوردند باز کردیم و دیدیم هنوز پسته و بادامهای عید توی کیفش بود.

 

شهید ابوالفضل شاهی ای ملت پشت سر این رهبر بزرگ حرکت کنید به فرمان رهبر باشید و پشت جبهه را گرم نگه دارید.


نام و نام خانوادگی: ابوالفضل شاهی

نام پدر: ماشاءاله

تاریخ ولادت: 1350/6/15

تاریخ شهادت: 1366/12/24

محل شهادت: حلبچه

محل دفن: گلزار شهدای راوند


 

 گوشهای از زندگینامه شهید والامقام ابوالفضل شاهی

ابوالفضل در سال 1350 در خانوادهای مذهبی و عاشق ولایت چشم به جهان گشود. وقتی به دنیا آمد پدرش به خدمت سربازی اعزام شد. علت نامگذاری او به خاطر خدمت پدر بزرگوارش در هیئت حضرت ابوالفضل(ع) بود. ابوالفضل همیشه همراه پدرش در مسجد و مراسم مذهبی شرکت میکرد. او عاشق خدمت به اسلام بود؛ از این رو وقتی به سن 15 سالگی رسید با دست بردن در شناسنامه خود موفق شد به آموزش نظامی در اصفهان اعزام شود.

در عملیات کربلای 5 شرکت کرد و در شب عملیات از ناحیه پای چپ مجروح شد و با این وجود یک اسیر عراقی را به پشت جبهه آورد. بعد از دوماه که بهبودی نسبی پیدا کرد بلافاصله خودش را به جبهه رساند.

شهید شاهی همچنین در منطقه کردستان شرکت کرد؛ در شب عملیات پیشرویهای زیادی داشتند تا اینکه فرمانده گردان چند نفر داوطلب میخواهد که بروند و یک قبضه توپ ضدهوایی عراقیها را بیاورند و ابوالفضل اولین داوطلبی است که اعلام آمادگی میکند. او به همراه چهار نفر عازم منطقه مورد نظر میشود و مشغول آوردن توپ ضدهوایی میشوند که ناگهان یک مین زیر پای یکی از رزمندگان منفجر میشود و او به همراه سه نفر از رزمندگان در آنجا به شهادت میرسند. پیکر پاک ایشان در تاریخ دوم فروردینماه 1367 به دیار خود بازگشت. روحش شاد!

وصیتنامه برادر رزمنده شهید ابوالفضل شاهی راوندی

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و در هم کوبنده ظالمان و با درود و سلام بر دوازدهمین ستاره درخشان آسمان ولایت و امامت حضرت حجت بن الحسین العسکری مهدی (عج) و با سلام خدمت فرزند زهرا فرمانده کل قوا رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی و نائب رهبری ... و با سلام بر تمامی شهدا؛ این شاهدان شهد بقاء و درود و صبر فراوان برای خانودههای شهدا، مفقودین، اسراء و سلام و درود بر تمامی جیوش الهی  رزمندگان زاهد و به حقیقت پیوسته و با سلام بر ملت سلحشور و انقلابی، ملت سلحشور: فرزندی بودم در کنار پدر و مادر، بزرگ شده مکتب تشیع. آن روزی که توان فهمیدن را داشتم، عشق و علاقهام نسبت به خاندان تشیع به خصوص حسین بن علی(ع) در همان دوران کودکی در من تجلی یافت؛ هنگامی که دستان کوچکم برای سینه زدن در عزاداری حسین(ع) بر تن ناقابلم میخورد دلم یاد حسین کرده بود.

آری! گم گشتهای را از دست داده بودم که فراغ آن را میکشیدم تا اینکه خداوند تبارک و تعالی عنایتی به بنده گنهکارش نمود و لیاقت رفتن به سوی راهی که نور و منور است، حق و حقیقت است، شهد و شهادت است، میعادگاه عاشقان و تجلیگاه ایمان و دانشگاه انسانسازی است؛ محلی که ملائکه افتخار میکنند، محلی که روزهایی نه چندان دور جایگاهی برای پیامبر بود، برای آن پیامبری که با اهل ظلم جنگید، محلی بود که در آن مولای متقیان با منافقان کوردل به نبرد برخواست و بالاخره سرزمین کربلائی یعنی جبهه را به من عطا نمود، آنچنان کربلائی که زنده میکند کربلای حسین(ع) را یارانی در آنجا میجنگند که حماسه سازان حسینیاند. پس ای مردم آگاه باشید که اگر واقعا خدا را نه برای پرستیدنش بلکه برای خواستنش میخواهید معرفت به این جنگ و نبرد و شهداء و امام و ملت پیدا کنید که اگر غفلت کنید هیچ چیز نخواهید داشت.

آری! هر کس در حکومت عدل، خود را در فشار ببیند و بر علیه ظلم بر نخیزد فشار ظلم و ظالم بر او بیشتر خواهد شد و اکنون نوری که در تاریکی شب در ظلماتی که چشمهای ما انسانها این نور را درک نمیکند ظهور کرد قدر این نور را بدانید.

و اما پیامم به ملت شهید پرور، من کوچکتر و فقیرتر از آن هستم که پیامی به شما یاوران حسین زمان بدهم. بدانید که دنیا محل گذر است و همه باید از این دنیا رخت بر بندیم و هیچ ظالمی در جهان پایدار نمانده است. پس ای ملت پشت سر این رهبر بزرگ حرکت کنید که اگر راه سعادت میخواهید بسم الله و اگر میخواهید در برابر خون شهیدان این وارستگان از دنیا، سرافراز باشید به فرمان رهبر باشید و پشت جبهه را گرم نگه دارید.

در پایان وصیتی به خانوادهام دارم. پدر و مادر گرامی! اگر چه فرزند ایدهآلی برای شما نبودم از شما میخواهم که حلالم کنید و زینبوار رفتار کنید. امامتان را تنها نگذارید.

 

دلا! این عالم فانی به یک ارزن نمیارزد

به دنیا آمدن بر زحمت رفتن نمیارزد

اگر صد سال در دنیا شراب زندگی نوشی

به آن یک لحظه تلخی جان کندن نمیارزد

 

خداوند به همه ملت ایران تقوا و احساس مسئولیت کردن، و به معلولین صبر عنایت بفرما!

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

شهید ابوالفضل شاهی

شهید سیدجواد کرمانی معاد و قیامت را خیلی یاد کنید. از گناه و محافل گناه فراری باشید


نام و نام خانوادگی: شهید سیدجواد کرمانی

نام پدر: سید محمد

تاریخ ولادت: 1345/1/1

میزان تحصیلات: دانشجوی رشته تکنسین اتاق عمل

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1367/1/29

نام عملیات: بازپسگیری فاو

اعزامی از طریق: بسیج سپاه پاسداران کاشان

تاریخ دفن: 1376/11/24

محل دفن: گلزار شهدای راوند

 


 یادی از شهید والامقام سید جواد کرمانی راوندی

سیدجواد کرمانی در سال 1345 در راوند در خانوادهای مذهبی و فقیر از نظر اقتصادی به دنیا آمد؛ اما لقمه حلال مهمترین عامل توجه وی به اسلام از دوران طفولیت شد. او در رابطه با رفتار با پدر و مادر بسیار محبتآمیز و کمال خلوص نیت در وی مشاهده میگردید. در خانواده بسیار عاطفی و به مسئله اسلام و رهبری بسیار توجه داشت. به شدت از غیبت پرهیز میکرد و وقتی دوستان را میدید بدون مقدمه ابتدا از ایشان حلالیت میطلبید که این مسئله موجب تعجب برخی میشد. او از روحیه بسیار عالی با عشق به شهادت و پیروزی قوای اسلام برخوردار بود.

سید جواد با حضور فعال در کتابخانه انجمن اسلامی راوند به کتابداری مشغول بود و تبلیغات واحد فرهنگی انجمن را نیز بر عهده داشت. او بیشتر به مسائل فرهنگی راوند اهمیت میداد و خود را درگیر مسائل دیگر نمیکرد. علاوه بر تخصصهای رزمی وی دفتر خاطراتی دارد که با شور و نوایی دیگر توسط شهید نگارش شده است. در زمینه هنر گاهی به خط و نقاشی به خصوص در مدح اهل بیت (ع) میپرداخت.

نحوه شهادت: بنا به اظهارات فرمانده گروهان عبدالله از گردان امیرالمومنین(ع) لشگر امام حسین(ع) شهید سیدجواد کرمانی تیربارچی گروهان بوده و با تحت پوشش دادن آتش و مقاومت تا آخرین گلوله توانسته تعداد بسیاری از نیروهای گروهان و گردان را نجات دهد، این اظهارات به تایید فرمانده گردان امیرالمومنین(ع) رسیده است؛ لازم به ذکر است که در آن هنگام فرمان عقبنشینی نیروها صادر گردیده بود و این خود نهایت ایثار این شهید میباشد.

وصیّت نامۀ شهید والامقام سیّد جواد کرمانی راوندی

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ‏

«وَ قاَتِلُوهُمْ حَتى لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکونَ الدِّینُ کلُّهُ للَّهِ » (انفال: 39)

«و با ستمکاران بجنگید تا فتنه و ضدّ خدا از زمین برچیده شود وتنها دین خدا زمین را فراگیرد.»

با سلام به محضر جدّ بزرگوار و نجات بخش جهان بشریّت حضرت محمۀد ابن عبد الله (ص) و با سلام به پیشگاه مقدّس ائمّۀ اطهار (س) و با سلام به حضور فرماندۀ قیامگران حقّ ، حضرت ولیّ عصر و نائب بزرگوارش و با سلامی حضور امّت میهن اسلامی.

این حقیر نه لیاقت شهادت دارم و نه لیاقت سخن گفتن و سفارش نمودن به این ملّت بزرگ و قهرمان را ولی اگر خدای مهربان از فیضش شهادت را نصیب نمود چند کلمه‌ای از امّت الهی میهنم توقّع دارم و می‌خواهم که بعنوان سخنی از فرزند کوچکشان عمل نمایند.

از ملّت غیور و وفادار می‌خواهم که صحبتها و خواسته‌های رهبر مهربان را در زندگی خود پیاده کنند. اگر با چشم دل بنگریم می‌بینیم امروز عین عاشوراست و امام جلودار و پیشوای مبارزه با ظلم و ستمکاران است و همۀ یزیدیان دست به دست هم داده و در صدد ریشه کن ساختن اسلامند. حالا هر کس که حسینی است پیرو خمینی است. اگر آرزو داشتیم روز عاشورا حسین (ع) را یاری کنیم حالا صحنۀ عاشورا تکرار شده است و حسین زمانه راهرو و یاور می‌طلبد. اکنون زمان آزمایش و امتحان تک تک ماهاست. پس همّت والا دارید و خودتان را آماده کنید برای نبردی طولانی و پایان‌ناپذیر چرا که حسینی‌ها همیشه با یزیدی‌ها در نبردند، با مال و با جانمان اسلام را یاری کنیم تا پیش سیّد الشّهداء ‌رو سفید باشیم.

از پدران و مادران بزرگوار می‌خواهم تا در تربیت اسلامی فرزند انشان کوشاتر باشند ‌و جوانان دلاورمان بایستی بیشتر از اینها به قرآن و تعالیم اسلامی رو کنند. معاد و قیامت را خیلی یاد کنید. از گناه و محافل گناه فراری باشید. تقوی و ترس از عدالت خدا را در خودتان زیاد کنید. نمازها را اول وقت بخوانید و به نماز بیشتر از همه چیز اهمیّت دهید. بیائید در فضای معطّر میهن اسلامیمان که خداوند جلوه گر شده ما هم خدا را در قلبهایمان راه دهیم و تمامی اعمالمان را منطبق بر رضایت پروردگار کنیم و از هر کاری و ا زهر حرفی که منجر به اختلاف و پراکندگی گردد پرهیز کنیم. بیائید برای خاطر خوشنودی  پیامبرمان دست یکدیگر را دوستانه بفشریم و حقیقتاً یکدیگر را دوست داشته باشیم و یکدل باشیم تا به وحدت برسیم و جلوی فسادها را بگیریم.

در آخر از همه می‌خواهم که خدا را زیاد یاد کنید و گریه به درگاه خدا را از یاد مبرید و به دعا خیلی توجّه کنید و فرزندانتان را در جبهه ها دعا کنید تا پیروزی ها را سرعت بخشید. از جوانان وفادار میهنم می‌خواهم تا پایه‌های اعتقادی و دینی خود را محکم کنند. معرفت اسلامی را بیاموزند.

از همۀ آشنایان می‌خواهم چنانچه از حقیر بدی دیده‌اند یا غیبتی در مورد آنها روا داشته‌ام یا چیزی طلب دارند حلال نمایند. از خداوند می‌خواهم شهادت را که از کودکی عاشق آن بوده‌ام نصیب نماید. رهبر دلسوز را طول عمر کرامت نماید. به همۀ شیعیان مخصوصاً جوانان پاکدل بیداری عطاء نماید و پدر و مادرم را صبر عنایت نماید.

وَ السلَامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُْدَى

20/11/66  لشکر امام حسین(ع)

سیّد جواد کرمانی

شهید محسن شاهرودیان پسرم من برای تو خط شهادت و برای تو دخترم حجاب را بیش از هرچیز توصیه میکنم


نام و نام خانوادگی: محسن شاهرودیان

نام پدر: علی

تاریخ ولادت: 1341/1/1

وضعیت تاهل: متاهل/ صاحب دو فرزند

میزان تحصیلات: دانشجوی رشته ادبیات فارسی

شغل: معلم

اعزامی از طریق: بسیج

تاریخ شهادت: 29/1/1367

محل شهادت: شهر فاو

محل دفن: یادبود مزار در دارالسلام کاشان


  گوشهای از زندگینامه شهید محسن شاهرودیان

شهید مفقود الاثر محسن شاهرودیان در سال1341درکاشان متولد شد. دوران تحصیل خود را در کاشان گذراند. وبه دبیرستان امام خمینی (ره) کاشان رفت. و پس از آن به شغل شریف معلمی مشغول شد. در سال 1360بیست ساله بود که ازدواج کرد. مدتی را در شهرک علامه قطب راوندی در راوند ساکن بود (بعد از شهادتش مدرسهای در شهرک قطب راوندی به نام ایشان نامگذاری شده است).40روز از زندگی مشترک را نگذرانده بود که از طریق بسیج به کردستان رفت. هفت بار متناوب به جبهه رفت هر بار سه ماه درسیستان و کردستان و دیگر جبههها بار دیگر در سال 1365 به جبهه رفت و آموزش غواصی دید و شش ماه دوره دید و در عملیات کربلای 4 شرکت کرد. در فروردین ماه 1367 در باز پس گیری فاو توسط عراق به شهادت رسید و مفقود الاثر شد تا در دل مومنین جای گیرد از او دو فرزند؛ یک دختر و یک پسر باقی مانده است. روحش شاد!

فایل صوتی زندگینامه شهید از زبان همسرش

http://www.negahmedia.ir/media/show_podcast/35963

 

متن وصیتنامه رزمنده دلیراسلام شهید محسن شاهرودیان

بعد از حمد و ثنای الهی و شهادت به رسالت پیغمبر اسلام و ولایت بلافصل امام علی(ع) و امامت یازده فرزند

پاکش در آخرین لحظهها به شما وصیت میکنم که وصیتنامه اقتصادی اینجانب در دو برگه یکی در ساکم

است و یکی هم به امانت پیش ... است و اما بعد وظیفه خود دیدم مطالبی را بنویسم اول برای مادر بزرگوارم که عمر خود را به خاطر من رنج کشید و زحمات زیادی را متحمل شد هم برای ما به منزله مادری مهربان و دلسوز و هم به منزله پدری زحمتکش بود. مادر عزیزم از اینکه نتوانستم برای تو کاری انجام دهم مرا ببخش و امیدوارم که خداوند به ما اجر عظیم عنایت کند.

و اما شما همسرم امید است که بعد از شهادت اینجانب انشاءالله مثل قبل و همانطوری که بودهای در برابر مصائب صبر پیشه کنی و من همسر خوبی برای تو نبودهام امید است که مرا حلال کنی و اما شما فرزندانم اگر میخواهید که در دنیا و آخرت رستگار باشید از همین حالا مواظب خود باشید و از همین حالا مقدمات نماز را شروع کنید و انشاءالله از سن دبستان نماز خواندن را شروع کنید و از جاده شرع و اسلام خارج نشوید پسرم من برای تو خط شهادت و برای تو دخترم حجاب را بیش از هرچیز توصیه میکنم و این کلام من نیست که کلام خدا و پیغمبر اوست. عزیزانم بدانید که خیر دنیا و آخرت شما در اسلام و پیروی از روحانیت مبارز و اصیل است و دست از ولایت فقیه برندارید و بر پوزه دشمنان آنها بزنید.

عزیزانم آنگاه که ما را در قبرمیگذارند و نکیر و منکر از ما سؤال و جواب میکنند تنها چیزی که به درد میخورد عمل صالح و دوستی اهلبیت عصمت و طهارت است و من شما را به تقوی الهی وصیت میکنم قبل از آنکه جوانی شما مصرف شود و از بین برود بر واجبات خود مواظب باشید و از حرام خدا دوری کنید و بر

مستحبات و مکروهات مواظب باشید و برای من از خدا طلب آمرزش کنید. از خدا طلب رحمت میکنم امید

است که خداوند همه ما را رستگار بفرماید در پایان اگر من به شهادت رسیدم از حاج آقای خراسانی برای نماز گذاشتن بر من دعوت کنید چون عجله در نوشتن داشتهام کمی بدخط است مرا ببخشید. خدایا آنان که در مجلس، این عده معدودی که پا روی خون شهداء میگذارند رسوا و خوار و ذلیل گردان، خدایا امام و پیروان راستین او را بر کفر جهانی پیروز و در ظهور حجه بر حق خود تعجیل بفرما.

والسلام.