نام و نام خانوادگی: حبیب اله عظیمی حسکوئی
نام پدر: قاسم
تاریخ تولد: 1329/1/8
محل تولد: روستای سنسن
میزان تحصیلات: ابتدایی
وضعیت تأهل: متأهل، دارای 5 فرزند
اعزامی از طریق: جهاد سازندگی
تاریخ شهادت: 1368/12/9
محل شهادت: شیخ صالح، اسلام آباد غرب
محل دفن: گلزار شهدای راوند
جهادگر شهید حبیب اله عظیمی
در سال ۱۳۲۹ در روستای سن سن از توابع کاشان چشم به جهان گشود و پس از طی تحصیلات ابتدائی در یکی از کارخانجات کاشان مشغول به کار شد و بر اساس دینی که به انقلاب و اسلام در خود احساس می کرد در تاریخ ۲۶/۵/۶۵ همکاری خود با جهاد سازندگی را آغاز کرد و به عنوان راننده در خدمت رزمندگان جبهه جنوب درآمد، در تاریخ ۱۸/۶/۶۵ در منطقه شیخ صالح از اسلام آباد غرب هدف بمباران شیمیایی دشمن قرار گرفت و سرانجام پس از ۳ سال رنج و سختی ناشی از جراحت شیمیایی در تاریخ ۹/۱۲/۶۸ در یکی از بیمارستانهای کاشان به فیض شهادت نائل آمد.
دو صفحه وصیتنامهی خانوادگی و شخصی از شهید موجود است که پیرامون اموال و دارایی شخصی وصیت نمودهاند.
گوشهای از وصیتنامه شهید حبیب اله عظیمی
پیرو رهبر باشید و هیچگاه گوش به وسوسه هاى شیطانى که از حلقوم شیطان منافقان از خدا بىخبر بیرون مىآید، ندهید و بدانید که نجات ما و سعادت دنیا و آخرت در گرو پیاده شدن احکام اسلام و قرآن مىباشد.
بعد از فوت محل دفن و خاکسپاری بنده در راوند در زیارت ولی بن موسی کاظم(ع) خواهد بود؛ چون همسر و فرزندان بنده در راوند زندگی میکنند.
از همسر، فرزندان، دوستان، آشنایان و اقوام عذرخواهی نموده اگر چنانچه حقی بر گردن بنده دارند. امید است که مورد عفو و بخشش قرار دهند. همگی شما عزیزان را به خداوند منان میسپارم و از همگی طلب مغفرت و آمرزش از درگاه ایزد یکتا دارم.
مورخ 1368/7/22
مطابق با 15 رجب المرجب
والسلام علی عباد الله الصالحین
نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند. امام خمینی(ره)
نام و نام خانوادگی: حسین رفیعی
نام پدر: حبیب اله
تاریخ ولادت: 1330/6/20
میزان تحصیلات: سیکل
وضعیت تاهل: متاهل و دارای پنج فرزند
اعزامی از طریق: بسیج
تاریخ اسارت: تیرماه 1361 عملیات رمضان
مدت اسارت: 9 سال
تاریخ شهادت: 1376/2/1
نحوه شهادت: جراحت ناشی از سانحه تصادف و عمدتا به علت ضربهای که در اسارت به سرش وارد شده بود به شهادت رسید.
محل دفن: گلزار شهدای راوند
خاطراتی از آزاده سرافراز حاج حسین رفیعی زائر کوچههای مدینه
چند روزی است که ما را به استخبارات آوردهاند و میخواهند از موقعیت ما در جبهه ایران مطلع شوند اما بچهها از خود مقاومت نشان میدهند. وقتی میبینند که پرس و جو بیفایده است هر کدام از ما را به یک سلول انفرادی میفرستند؛ توی سلول جای یک نفر بیشتر نیست، الان که تنها شدهام به یاد بچههای مجروح افتادم، داشتیم با بچههای امداد آنها را به عقب میبردیم که ما را گرفتند و به عقبه خودشان آوردند. اول حسابی ما را زدند طوری که رفقای ما فکر کرده بودند که ما را کشتهاند بعد ما را سوار یک وانت کردند و توی شهر میگرداندند صحنههای دلخراش شام یکی یکی برایم مجسم میشد؛ آن از رفتارشان با ما، آن هم از پذیراییشان با قنداقه تفنگ! و حالا هم مردم بغداد ما را بدرقه میکنند آن هم چه بدرقهای! قربان حضرت زینب بشوم که چطور طاقت آورده بود!
بعضیها سنگ میانداختند، بعضیها چوب، بعضی هم آب دهان. حق با حضرت علی -علیه السلام- بود که اینها را نفرین کرده بود. مشغول خواندن دعا میشوم تا در اثر ارتباط با خدا روحم آرام شود که ناگهان با صدای مهیبی از جا تکان میخورم. نگهبان که صدای دعایم را شنیده بود مرا با زور لگد بیرون کشد و برد در یک اتاق دیگر و بعد با تمسخر میگوید: دعا میخوانی آره؟ و مرا هل میدهد روی زمین. سوزشی در بدنم احساس میکنم، خوردههای شیشه که کف اتاق پخش شده بدنم را میآزارد اما نگهبان با چهرهای بر افروخته و با لگدهای پیدرپیاش مرا روی زمین میغلتاند. تمام بدنم خونی شده. خدایا خودت به فریادم برس.
ما را با چشمانی بسته سوار ماشین میکنند، نمیدانم این دفعه مهمان کجا هستیم. بعد از مدتی ما را پیاده میکنند، چشمانمان را که باز میکنند دو صف طویل عراقی جلویم میبینم که همه آماده هستند تا خدمت بچهها برسند. ما را مجبور میکنند از این تونل رد شویم و این ضربات کابل و باتوم است که بر سر و صورت ما فرود میآید، اما بچهها بر خلاف انتظار آنها حتی صدای نالهشان هم بلند نمیشود، فقط زیر لب «یا زهرا(س)» را تکرار میکنند. نزدیک است جان از بدنمان جدا شود که این تونل مرگ به پایان میرسد. همه با سر و صورتی خونین روی زمین ولو میشویم. توان حرکت نداریم دوباره دست به کار میشوند و ما را کشان کشان روانه آسایشگاه میکنند و بعد در حالی که با مشت و لگد دست و پای جا ماندهی بچهها را به داخل آسایشگاه هل میدهند محکم درها را به هم میزنند. با رفتن آنها تعداد زیادی شبح بالای سرم میبینم و از هوش میروم. وقتی به خودم میآیم چهرههای مهربان بچههای خودی را بالای سرم میبینم. لبخندی از سر رضایت میزنم و گویی روحی تازه در بدنم دمیده میشود.
اینجا زندان موصل است. دیگر به فضای اینجا عادت کردهام؛ اتاقی با وسعت 150 متر یعنی به ازای هر نفر یک متر. از لحاظ تغذیهای که فبها!!! هرچند هفتهای به خیال خودشان به ما مرغ میدهند، آنهم آنقدر باید در کاسه آب مرغ شنا کنی تا یک استخوان بال مرغ بیابی!! وقتی چای میدهند مقداری چای را با تاید در یک حلبی میریزند و بعد به زور سر بچهها را داخل حلبی فرو میبرند. صحنههای دلخراشی است. نان خالی هم که میدهند فقط باید دو سه روز خیس بخورد تا قابل جویدن شود.
شنبههای هر هفته منتظر شلاق خوردن بودیم به طوری که با کوچکترین صدایی بدنم به لرزه در میآمد. اما همه این مشکلات را در کنار هم میتوانستیم تحمل کنیم. به خصوص که حاج آقا ابوترابی(ره) نیز با ما بودند. با ایشان خیلی صمیمی بودم و به خاطر فعالیتهای مذهبی در زندان در بیشتر مواقع با هم شکنجه میشدیم. یک دفعه به جرم عاشورا خواندن به دست ابن ملجمهای زمان چنان ضربهای به سرم وارد شد که فرقم شکافت و فقط با عنایت خدا بود که زنده ماندم؛ وقتی میخواستند کلنگ را روی سرم بزنند دستم را روی سرم گذاشتم تا شدت ضربه کمتر شود اما عصب یکی از انگشتانم هم قطع شد. بار دیگر میخواستند به جرم مداحی کردن مرا بسوزانند؛ بنزین را روی سرم ریختند در دل متوسل به حضرت زهرا(س) شدم و گفتم تا قبر شما را زیارت نکردم نمیخواهم از دنیا بروم که نمیدانم چطور شد از سوزاندن من منصرف شدند. بار دیگر در زندان مشغول اذان گفتن بودم مامور عراقی از پنجره به من اشاره کرد که نزدیکش بروم تا چیزی درِ گوشم بگوید، وقتی جلو رفتم چنان گوشم را بین دندانهایش فشرد که خون جاری شد. من هم اقتدا به مولایم حسین – علیه السلام- کردم و در حالی که دستهای آغشته به خونم را به سوی آسمان بلند کرده بودم گفتم: خدایا قبول کن!
خلاصه شکنجههای جسمی از یک طرف، شکنجههای روحی هم از طرف دیگر بچهها را آزار میداد. مثلا نوارهای مبتذل را از بلندگو پخش میکردند یا حتی گاهی فیلم ویدئویی میآوردند که اسراء را منحرف کنند. اما اجازه بدهید کمی هم در مورد فعالیتهای متقابل بچهها صحبت کنم؛ با همه دشواریهایی که در آسایشگاه بود اما بچهها از فرصتها بهترین استفاده را میکردند. هر کس هر حرفهای بلد بود در جهت خدمت به اسراء استفاده میکرد. چه بسا بچههایی که در همان محدودهی زمانی و مکانی سوادشان را زیاد کردند یا درسهای زبان عربی را یاد گرفتند یا شروع به حفظ قرآن کریم کردند.
حالا که اسم قرآن آمد این را هم بگویم که ما در آسایشگاه حتی یک قرآن هم نداشتیم و درون خود نیاز شدیدی به این کتاب آسمانی احساس میکردیم. آسایشگاه مجاور ما با ترفندهای مختلفی توانسته بودند دو سه تا قرآن فراهم کنند. وقتی اعلام نیاز ما را فهمیدند مخفیانه تعدادی کاغذ از اتاق عراقیها برداشتند و شروع کردند به نوشتن قرآن و بعد از طریق درمانگاه که مشترک بین دو آسایشگاه بود قرار گذاشتند و کاغذها را به ما رساندند؛ چون به هیچ عنوان نمیتوانستند قرآنها را جا به جا کنند. این کارها در شرایطی صورت میگرفت که در هر آسایشگاه حداقل سه، چهار تا نیروی نفوذی بود که فعالیت اسراء را به عراقیها خبر میدادند و معمولا اینها افراد شناخته شدهای بودند و جایگاهی بین اسراء نداشتند.
به مناسبتهای مختلف مثل اعیاد یا مسابقات ورزشی که در اردوگاه برگزار میشد اسراء بدون هیچ امکاناتی کارت پُستالهایی را فراهم میکردند که انسان بسیار متعجب میشد امان از آن وقتی که اسم یکی از اسراء توسط منافقین آسایشگاه بدست افسران عراقی میرسید، ابتدا میریختند داخل آسایشگاه و با مشت و لگد و کابل تا سر حد مرگ همه ما را میزدند بعد اگر میدیدند که آن فرد مذکور هنوز هم جان در بدن دارد او را به سلول انفرادی میبردند؛ آن هم چه سلولی! خدا میداند همان حالت ایستاده که داخل میشدی نمیتوانستی تکان بخوری! از همه طرف میخها احاطهات کرده بودند. وقتی خوب حالت جا میآمد آن وقت با اتوی برقی و شوک الکتریکی بود که به جانت میافتادند.
دست آخر هم وقتی خودشان خسته میشدند جنازه نیمه جانت را به درمانگاه میبردند تا به اصطلاح درمان شوی! آن هم چه درمانی! اگر مثلا پایت زخمی داشت که با بخیه و گذشت زمان خوب میشد هزار جور بهانه میآوردند و پایت را قطع میکردند یک سری درمانهای اینطوری!!
وقتی شایعه آزادی ما در اردوگاه پخش شد، عراقیها برای سرپوش گذاشتن بر عملکردشان با اصرار و تبلیغ مطبوعاتی ما را به کربلا بردند. خاطره زیارت کربلا را هم بگویم و این بخش را تمام کنم. گویی هر چه بیشتر آن خاطرات را مرور میکنم تنم بیشتر درد میگیرد و هر لحظه منتظر اتفاق جدیدی هستم.
وقتی ما به کربلا رفتیم، زیارت امام حسین(علیه السلام) خیلی غریب بود؛ خدا میداند یک بند انگشت گرد و غبار روی پنجرههای ضریح بود. چهار طرف ماموران ایستاده بودند که ما دست از پا خطا نکنیم. آقای ابوترابی که جلوتر از بقیه بودند تا مقابل درب ضریح رسیدیم خود را روی زمین انداختند و سینه خیز پیش رفتند در حالی که مکرر سر خود را به زمین میزدند و از ته دل ندای یا حسین(ع) سر میدادند. بقیه بچهها نیز همین عمل را تکرار میکردند. آنقدر معنویت زیاد شده بود که حتی ماموران عراقی نیز به گریه درآمدند، وقتی برای اولین بار نگاهم به ضریح افتاد و غربت آقای غریبم را دیدم گفتم: خدایا! اول امام حسین(ع) را از غریبی نجات بده بعد ما را.
فرصت محدود زیارت به پایان رسید اما نامردها چندتا از بچههایی که بیشتر ناله و زاری کردند شناسایی کرده بودند و وقتی برگشتیم آسایشگاه حسابشان را رسیدند. خدا رحمت کند یکی از همین بچهها را که به جرم گریه بر امام حسین(ع) چنان با کابل بر صورتش نواختند که چشمهایش از حدقه بیرون پرید. خدا لعنت کند یزیدیان را که چنین کینهای با سیدالشهدا داشتند، طوری که یکی از مامورها با افتخار میگفت: «ما امام حسین را کشتیم حالا شما دارید برایش گریه میکنید!» ما را مسخره میکردند.
9 سال رنج و اسارت با همه گفتهها و ناگفتهها به پایان رسید، این را فراموش کردم بگویم که سختترین لحظه اسارت زمانی بود که خبر رحلت امام(ره) را از بلندگوی اردوگاه پخش کردند و پشت سرش نوارهای سرور و شادی و مراسم جشن و پایکوبی عراقیها..
وقتی به خاک مطهر ایران رسیدیم از شدت خوشحالی نمیدانستیم چه باید بکنیم؛ خودمان را روی خاک انداختیم و سجده شکر به جا آوردیم. وقتی وارد شهر شدیم غربت عجیبی بر صفحه دلم نشست؛ از یک طرف جای خالی همرزمانم را میدیدم از طرف دیگر فراموش شدن ارزشهایی که شهدا برای آنها قیام کرده بودند.
بیشتر افراد را میشناختم اما خیلی چیزها عوض شده بود. فکر میکردم که شاید این خیال است که مرا وسوسه کرده اما وقتی 4- 5 سال در بین مردم زندگی کردم فهمیدم که درست احساس کرده بودم، بگذریم..
اینجا که هستم بر اثر شکنجههای دوران اسارت وضعیت مزاجیام به هم ریخته است. فرق سرم هم که شکافته بود و با چند بخیه بزرگ به هم وصل کرده بودند درد میکند. وقتی میخواهم مسح سرم را بکشم درد بیشتری میبرم. شنبهها که میشود خیلی اعصابم به هم میریزد با کوچکترین صدایی از جا میپرم. صحنههای شکنجه در ذهنم مجسم میشود و خیلی معذب هستم شاید باعث ناراحتی اطرافیان شده باشم که در هر حال از آنها طلب عفو دارم.
جای خالی شهدا به خصوص برادرم احمد را که میبینم از خودم بدم میآید؛ حالا که خدا توفیق داد زیارت خانه خودش هم رفتیم و بعد زیارت امام رضا – علیه السلام- دیگر هیچ دغدغهای ندارم. بارها از خدا خواستهام و در نمازم دعا کردهام که «اللهم عجّل فی وفاتی سریعاً» ترجمه: «خدایا مرگ مرا هرچه سریعتر برسان». احساس میکنم وعده اجابت نزدیک است؛ از هر جهت خود را آماده میکنم. از فامیل حلالیت میطلبم، همسر و فرزندانم را به خدا میسپارم و رحل اقامتم را از این دنیای فانی بر میچینم.
برادر آزاده حاج حسین رفیعی در تاریخ 1/2/1376 در حالیکه برای ثبت نام در مانور خلیج فارس به سوی محل کار خود در حرکت بود، در یک سانحه تصادف جراحت زیادی برداشت و بعد از چند روز بستری شدن در بیمارستان و عمدتا به خاطر ضربهای که در اسارت به سرش وارد شده بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
منبع: گاهنامه فرات عشق، شماره 4، سال 1382، پایگاه بسیج خواهران حضرت معصومه(س) راوند
نام و نام خانوادگی: مجتبی طحانی
نام پدر: احمد
تاریخ ولادت: 1339/5/1
وضعیت تاهل: متاهل و دارای سه فرزند؛ دو دختر و یک پسر
تاریخ شهادت: 1375/8/10
اعزامی از طریق: ارتش
محل شهادت: جاده اصفهان- حین ماموریت
محل دفن: زیارت ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند
یادی از شهید مجتبی طحانی "سِرّ امین الله" از زبان همسر شهید
حالا که بعد از هفت سال به یاد حرکات و سکنات آقا مجتبی میافتم به او حق میدهم که اینچنین ناباورانه دل از خانه و زندگیاش بکند و برود. ایشان برای ما الگویی مثالزدنی بود که طبعا ما نیز سعی میکردیم با تقلید از کارهای خوبشان خودمان را به او نزدیکتر کنیم. آقا مجتبی اصلا اهل ریا و خودنمایی نبود. هر روز صبح که میخواست سر کار برود با لباس شخصی میرفت و لباسهای نظامیاش را همراه خود میبرد تا در محل کارش بپوشد وقتی هم علت کارش را میپرسیدم متوجه میشدم که چقدر مراقب است اعمالش رنگ غیر خدا نگیرد.
همیشه به امور مردم رسیدگی میکرد البته مشغولیاتش چه در محل کار و چه در خانه زیاد بود اما با این حال کسی نبود که دست خالی از پیش او برگردد. به بیت المال خیلی حساس بود؛ گهگاهی که با وسائل نقلیه بیت المال به منزل میآمد به هیچ عنوان استفاده شخصی از آن نمیکرد و با وسیله خودش کارهای شخصیاش را انجام میداد.
آقا مجتبی خیلی خوش برخورد و خندهرو بود چه با من و فرزندانش و چه با مردم. شبها که بچهها خواب بودند میرفت بالای سر آنها و مدتی طول میکشید تا برگردد یک شب دنبالش رفتم ببینم در این مدت طولانی چه کار میکند؟ دیدم بالای سر بچهها نشسته و موهای آنها را نوازش میکند و بعد هم مرتب سر بچهها را بوسه میزند.
ویژگی خیلی مهم آقا مجتبی اهمیت زیاد او به نماز اول وقت آن هم به صورت جماعت بود. خدا میداند که هیچ چیز مانع نمیشد که ایشان نمازجماعتش را ترک کند؛ یک بار همکارانش از اصفهان به منزل ما آمده بودند، موقع اذان ظهر بود گفتم: آقا مجتبی امروز نمیخواهد به مسجد بروی! اما ایشان با قاطعیت جواب داد: به مهمانها میگویم من میروم مسجد هر کدامتان مایلید دنبالم بیایید وگرنه من میروم و بر میگردم. اصلا موقع اذان که میشد به هر کاری که مشغول بود آن را رها میکرد. گاهی اوقات که با هم به کاشان میرفتیم برای وقت اذان ما را به نزدیکترین مسجد میرساند و میگفت: اول نماز میخوانیم بعد میرویم.
آقا مجتبی نه تنها خودش نماز را اقامه میکرد بلکه سعی میکرد دیگران را نیز به این فریضه مهم تشویق کند. به یاد دارم پسرمان را از وقتی خیلی کوچک بود برای نماز صبح بیدار میکرد و او را تشویق میکرد که نمازش را حتما بخواند. هیچگاه امر به معروف و نهی از منکر را ترک نمیکرد. مرا نهی میکرد از اینکه با نامحرم صحبت کنم. وقتی زنان همسایه را میدید که حجابشان را رعایت نکردهاند به طور غیر مستقیم به مردانشان تذکر میداد، جز در مواقع ضروری تلویزیون نگاه نمیکرد؛ گاهی به او میگفتم: فلان روحانی حداقل فیلم امام علی(ع) را میبیند، میگفت: فلان روحانی از این جهت فیلم را میبیند که بداند آیا افراد درست نقشها را بازی میکنند یا نه! و میخواهد از آن نتیجهای بگیرد، اما من که چنین نیتی ندارم و لزومی هم نمی بینم که تلویزیون را نگاه کنم.
آقا مجتبی همیشه با وضو بود؛ شبها موقع خواب حتما وضو میگرفت و اذکاری را زمزمه میکرد. روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه میگرفت، به حلال و حرام خیلی اهمیت میداد و سر موقع خمس مالش را میپرداخت، همیشه هم دوست داشت با اقتدا به مولایش امام علی(ع) ساده زندگی کند و گاهی که دوستان به او اعتراض میکردند که چرا انقدر ساده زندگی میکنی در حالیکه میتوانی زندگی مرفهی داشته باشی! ایشان فقط پاسخ میداد: ساده زندگی کردن را دوست دارم.
او دو آرزوی مهم داشت؛ یکی اینکه به زیارت خانه خدا برود بعد عروسی بچههایش را ببیند و مراسم عقد و عروسی آنها را در مکه مکرمه برگزار کند و یا اگر امکانش میسر نشد حتما در مشهد مقدس چنین مراسمی داشته باشد. در مورد فرزندانش خیلی دوست داشت که درس بخوانند و از لحاظ علمی روز به روز پیشرفت کنند.
به مادر من و مادر خودش بسیار احترام میگذاشت؛ روزهای آخر حیات او بود که مادر من و مادر آقا مجتبی به مشهد رفتند، مادرم هنگام رفتن به بچههایم گفت: مبادا مادرتان را اذیت کنید! آقا مجتبی لبخندی زد و گفت: سفارش پدرشان را نمیکنی! روز مادر داشت نزدیک میشد، از بحثهای داغ روز مادر در منزل ما این بود که اول برویم منزل مادر من یا مادر ایشان! اما آن سال هیچ کدامشان اینجا نبودند و آقا مجتبی خود را برای انجام ماموریتی آماده میکرد؛ سعی میکرد وسائل رفاه مرا آماده کند تا در غیاب او کمبودی نداشته باشم و خیلی به من سفارش میکرد که مواظب کوچولویی که در راه دارم باشم اما نمیدانم چرا هر چه به روز ماموریت نزدیکتر میشدیم غمی پنهانی بر وجودم حاکم میگشت و قدرت کار کردن را از من میگرفت، شبها خوابهای بدی میدیدم.
ماموریت آقا مجتبی که شروع شد فشار روحیام بیشتر شده بود تا اینکه روز مادر همان روزی که همیشه با هم بحث میکردیم امروز کجا برویم خبر آوردند که صفای دل آقا مجتبی کار خودش را کرده و در حین ماموریت به ملاقات حق شتافته است.
اربعین آقا مجتبی نشده بود که نوزادی که خیلی انتظارش را میکشید به دنیا آمد. این نوزاد از همان ابتدا مدال دختر شهید را به گردن داشت. الان هم درست است که ظاهرا آقا مجتبی از بین ما رفته است اما نشد ندارد که سراغی از من و فرزندانش نگیرد؛ هنوز هم که هنوز است یکی از دوستانش وقتی از مشهد به منزل ما میآید سوغاتی سفارشی آقا مجتبی را میآورد و آن سوغاتی چیزی نیست جز زیارت امین الله در حرم مطهر امام رضا(ع).
نام و نام خانوادگی: ماشاءالله نقوی
نام پدر: حسین
تاریخ ولادت: 1337/10/1
میزان تحصیلات: دیپلم کلاسیک/ دانشجوی مقطع تحصیلی لیسانس نظامی
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ شهادت: 1360/10/12
نام و منطقه عملیات: محمد رسولالله (ص) در محل تپههای پاوه
مسئولیت: فرمانده گردان پیاده یگان 27 محمد رسول الله (ص)
محل دفن: زیارت امامزاده ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند/ رواق دارالولایه
گوشهای از زندگینامه شهید ماشاء الله نقوی راوندی
سردار شهید ماشاء الله نقوی در سال 1337 در راوند کاشان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را به پایان رسانید و بعد از اخذ مدرک سیکل در راوند به علت فقر مالی شدید به مدت یکسال ترک تحصیل نمود؛ ولی با توجه به اینکه در یک خانواده کاملا مذهبی و معتقد به مبانی اسلامی زاده شده بود و روح بزرگی داشت، خود را مسئول دانسته و به آیندهاش میاندیشید. به این فکر افتاد که خدمتگذاری هر چه بیشتر در راه خدا، دانش و آگاهی بیشتری را پذیراست؛ به همین دلیل و با توجه به علاقهای که به تحصیل داشت درسش را ادامه داد.
ماشاء الله چهار سال آخر تحصیل خود را در روستای لاکان شهرستان رشت گذراند، در زمان طاغوت شهرهای شمال ایران نیز از خطر قوای شاه مصون نبود، نیز از نظر محیط فرهنگی با شهرستان کاشان متفاوت بود اما چون شهید نقوی فردی کاملا خودساخته، با ایمانی محکم و ارادهای راسخ و معتقد به خدای باریتعالی و علاقمند به اهل بیت عصمت و طهارت و علمای بزرگ اسلام بود هیچگونه تغییری در روحیه و منش او ایجاد نشد تا جایی که دیگران را به خود متوجه میساخت. برای نماز اول وقت اهمیت زیادی قائل بود، و نماز شب و تلاوت قرآنش تداوم داشت.
آخرین سال تحصیلی ایشان معاصر با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) بود؛ ایشان در پیروزی انقلاب اسلامی نقش موثری داشت، در تظاهرات علیه رژیم شاه حضور فعال داشت.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مدت یک و نیم سال به کارهایی مانند کمک بنایی و میوهچینی مخصوصا در روزهای گرم ماه مبارک رمضان با زبان روزه مشغول بود و از کارهای طاقتفرسا هیچگونه ابائی نداشت. پس از گذراندن این مراحل و گذشت یک و نیم سال از تاسیس سپاه در تاریخ 1359/3/31 لغایت 1359/4/19 برای عضویت در سپاه به دوره آموزشی در قم اعزام شد و در تاریخ 1359/4/25 به عنوان پاسدار عضو رسمی سپاه شد.
حدود سه ماه از عضویتش میگذشت که به منطقه محروم کردستان برای مدت سه ماه مامور شد و پس از اتمام ماموریت دو ماه در سپاه کاشان مشغول خدمت بود و مجددا به منطقه مریوان اعزام گردید که در این ماموریت در مناطقی همچون پاوه و نوسود هم به خدمت مشغول شد و با گذراندن 10 – 12 ماه ماموریت در آن منطقه که فرمانده گردان 300 نفری از نیروهای مخلص بسیجی بود سرانجام در عملیات «لا إله الا الله – محمد رسول الله (ص)» مورخ 1360/10/12 در تپههای مرزی پاوه به وجه الله نظر افکند و روح ملکوتیاش به سوی معشوق به پرواز درآمد.
نکته قابل ذکر در باره این شهید علاقه وافر وی به علمای اسلام بود؛ چرا که از اوان کودکی با روحانیت مخلص در ارتباط بود و در دوران اولین رئیسجمهوری بنیصدر گوش به فرمان امام و روحانیون بود و کاملا مخالفت خود را با بنیصدر اعلام میداشت و با افرادی که مخالف نظام اسلامی بودند آگاهانه مبارزه و برخورد انقلابی میکرد؛ اعلام میداشت که فدای اسلام ناب محمدی و مخالف اسلام آمریکایی و رفاهطلبی است و با این عقیده و ایمان راسخ بود که به رهبری آن امام فرزانه سر از پا نشناخته به سوی دوست شتافت و مصداق آیه « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ* أُولئِکَ الْمُقَرَّبُون» شد و «فی جَنَّاتِ النَّعیمِ» آرام گرفت.
روحش شاد و راهش پررهرو باد!
وصیتنامه شهید ماشاء الله نقوی راوندی
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فی سَبیلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُون (سوره آل عمران _ آیه 157)
اگر در راه خدا کشته شده یا بمیرد در آن جهان به آمرزش رحمت خدا نائل شوید و آن بهتر از هر چیزی است که در حیات دنیا برای خود فراهم آورید.
حمد و سپاس خدای بزرگ که بنده حقیر را شایسته این دانست که در لباس مقدس جهاد خدمت کوچکی به اسلام عزیز کرده باشم خدای مهربان بر این بنده ناقابل منت نهاد تا اینکه بتوانیم دین خود را به اسلام عزیز ادا کنیم خدایا تو را شکر می کنم که این نعمت عظیم را نصیب من کردی تنها افتخار بنده این است که در راه خدای مهربان و اسلام عزیز تحمل رنج و سختی کنم.
بالاخره انسان در هر زمان و مکان که باشد جانی که خدا به او هدیه کرده است پس خواهد گرفت پس چه بهتر در راه رضای او این جان ناقابل را نثار کنیم.
خداوند بزرگ به بندگان خود بسیار مهربان و رئوف است ما را از ظلم و جهل طاغوت نجات داد و حکومت اسلام و قرآن کریم را به ما هدیه کرد قدر این نعمت بزرگ را باید بدانیم و در پاسداری از آن از جان و مال خود هراسی نداشته باشیم برادران عزیز کمی فکر کنید که در سایه چه حکومتی زندگی می کنید و بر همه ماست که از این حکومت خدا تا آنجا که در توان داریم حمایت و دفاع کینم اگر همه ما فدای اسلام بشویم باز هم این ارزش را دارد که اسلام عزیز زنده بماند.
از این برکت اسلام و الطاف خدای بزرگ است که مملکت مقدس ما با این همه مشکلات باز روی پای خود ایستاده است.
ما مدیون رحمت خدای بزرگ و عنایات امام زمان و زحمات حضرت امام هستیم خداوند انشاءالله ما را شایسته پاسداری از این حکومت مقدس اسلامی بدارد.
1_ برادران عزیز پیروی از امام عزیز و حمایت از او یک امر واجب و شرعی است.
2_ پاسداری از حریم مقدس اسلام و قرآن کریم در حقیقت تسلی خاطر بازماندگان خانواده ها خواهد بود.
3_ از پدر و مادر مهربان می خواهم اگر چنانچه در حق شماها کوتاهی کرده ام مرا ببخشید.
4_ از دوستان و برادران خود می خواهم اگر ناراحتی از این جانب دیده اند مرا حلال کنند.
5_ اگر انشاءالله در راه خدای مهربان کشته شدم مرا با لباس به خاک بسپارید حتماً این کار را بکنید.
6_ از خانواده خود تقاضا دارم در مورد من هیچ ناراحت نباشید بلکه خوشحال باشید زیرا در راه خدای بزرگ و جان دادن افتخار است اگر خدای بزرگ مقبول درگاه خود بفرماید.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته ماشاءالله نقوی
پاینده باد پرچم پر افتخار الله اکبر به رهبری امام خمینی
نام و نام خانوادگی: حمیدرضا خادمپور
نام پدر: پرویز
تاریخ ولادت: 1360/5/30
میزان تحصیلات: سال دوم دانشگاه؛ رشته الکترونیک
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ شهادت: 1380/12/28
نحوه شهادت: سانحه تصادف در حین بازگشت از برقکشی گلزار شهدای گمنام راوند
«درِ باغِ شهادت را نبندید// به ما جا ماندهها ز آن سو نخندید».
از زبان مادر بسیجی شهید حمیدرضا خادمپور
شب که میشه دلم بیشتر میگیره، سکوت شب هیاهوی دلم رو بیشتر میکنه، تپش قلبم بیشتر شده، بغض گلوم رو گرفته که انگار ایندفعه میخواد منو خفه کنه، همه خوابند و من بیدار و چشم به راه؛ چشم به راه کسی که میدونم هیچ وقت بر نمیگرده، نگاهمو به جای خالیت میدوزم و سعی میکنم خیلی آروم گریه کنم که کسی صدامو نشنوه. آخه کدوم مادریه که یه شب بدون جوونش چشم رو چشم بذاره. خیلی سخته وقتی جای خالیتو میبینم و یادم میآد؛ الآن جسمت کجا خوابیده! دلم میخواد امشب بیایی کنار مادر بنشینی و برات حرفهای ناگفته رو بگم، میخوام برات یه دنیا حرف بزنم، محو عکست که روی طاقچهست شدم. الهی برات بمیرم که هنوز صورتت مهربون مونده، چشای من صورت مثل ماهتو میبینه و چشای تو قلب شکسته منو.. چشای تو دل افسرده و تاریک منو.
دلم میخواد همین حالا بیام کنارت روی قبرت بیافتم و به عکس روی قبرت هزار بوسه بزنم، دلم میخواد کنار قبرت چادری بزنم و هیچ وقت از کنارت به خونه برنگردم. دلم میخواد فریاد بزنم که آی مردم! نکنه روی صورت پسرم پا بذارید که من طاقت دیدن چنین صحنهای رو ندارم. دلم میخواد جسمت رو در آغوش بگیرم و صدها بار بگم حمیدم.. حمیدم!!!
یادته؟ چه خاطرهها با هم داشتیم؛ دیدن صورت شاد تو همیشه خستگی رو از تنم بیرون میکرد، اگر غمگین بودم حرفای شیرینت منو میخندوند. اما حالا دیگه من کجا... خندههای اون زمونا کجا؟! قربون دستات برم همیشه کمک حالم بودی که نکنه خسته بشم چقدر بهم احترام میذاشتی؛ شاید خودت میدونستی مثل مهمونی پیش مادر هستی که باید زود بری، یادته وقتی به خاطر خواهر کوچیکت نمی تونستم محرم روضه برم و ناراحت بودم، گفتی: مادر غصه نخور، بچهداری و خونهداری هم اجرش کمتر از روضه امام حسین(ع) رفتن نیست. اما وقتی باز دلِ غمگینم رو دیدی دلت طاقت نیاورد و گفتی کاری میکنم که صدای روضه رو بشنوی؛ یه سیم به بلندگوی مسجد وصل کردی و یه سرش رو به خونه آوردی و نمیدونم چیکار کردی که من هم میتونستم صدای روضه رو از رادیو بشنوم، باور نکردنی بود خونه شده بود مسجد. حتی میتونستم صدای راه رفتن مردم و صدای استکانهای چایی رو هم بشنوم. گفتم حمیدرضا! چجوری این کارو کردی؟ گفتی: این که کاری نداره، کاری میکنم که صدای روضه رو از جاهای دورتری هم بشنوی!
یاد خندههای اون روز که میافتم قلبم آتیش میگیره.. کاش به جای خنده صورتمو روی دستات گذاشته بودم تا گرمی دستات رو بیشتر حس کنم..
از اون وقتیکه برای برقکشی به گلزار شهدای گمنام رفتی، میدیدم حال و هوای دیگهای داری. اگر چه مثل همیشه این بیت شعر رو میخوندی که: «درِ باغِ شهادت را نبندید// به ما جا ماندهها ز آن سو نخندید». اما میدیدم توی صدات یه شور خاصیه؛ شاید خودت بهتر میدونستی که دیگه وقت پر کشیدن و رفته، میدیدی شهدا آغوششون رو به روت باز کردند.
یادته یه روز وقتی از کار برقکشی به خونه اومدی با اینکه دستت رو مخفی میکردی اما زخم روی دستت رو دیدم و وقتی با اصرار علت زخمت رو پرسیدم فهمیدم حین برقکشی این اتفاق برات افتاده. فدای تو پسر فداکارم بشم که گفتی: مادر! شیرینترین و زیباترین لحظه زندگی من همین لحظه بود که در راه خدا و شهدا این اتفاق واسه دستم افتاد.
تو توی بهشت خوشحال از اینکه کنار شهدا نشستی و من توی دنیا غمگین به فراقت نشستم، تو به آرزوت رسیدی و من در حسرت روز دامادی تو.
یادته وقتی از ازدواجت حرف میزدم میگفتی مادر! من ازدواج نمیکنم آخه به فکر تربیت نسلی هستم که میخواد از من به وجود بیاد و توی این جامعه رشد کنه. آه خدایا! قبل از اینکه تو رو تو حجله دومادی ببینم توی حجلهای که به دوش ملائک سوار بود دیدم! اما بالاخره توی خواب به آرزوم رسیدم؛ اون شبی که همیشه آرزوش رو میکردم، یه شب تو خواب دیدم - کاش هر شب بخوابم خواب تو رو ببینم – خواب دومادی تو رو دیدم.
بعد رفتنت اون دخترایی که توی دانشگاه اونا رو امر به حجاب کردی اومدند اما نه مثل اون لحظه که نسبت به تو گستاخی کردند و بهت گفتند: اُمُّل! بلکه پشیمون و با چشایی پر از اشک و آرزوی صبر برای من..
پسرم! خوشحالم که دوستانت هنوز به یادت هستند و راهت هیچ وقت بین خوبا گم نمیشه. حمیدم! گلم! عزیزم! مادر رو فراموش نکن. همیشه به یادم باش و برام دعا کن. دعا کن هر روز که میگذره طاقت دوری تو بر من راحتتر بشه. دعا کن به عنوان یه مادر شهید راهت رو خوب ادامه بدم پسرم! نکنه از دست مادرت ناراحت بشی. نکنه فکر کنی از این که به این راه رفتی ناراحتم، نه! بدان که افتخارم اینه که مادر شهیدم.
وقتی این حدیث رو از پیامبر(ص) خوندم که «در آخر الزمان خداوند شهادت را نصیب بهترین و پاکترین بندگان خود میکند» خیلی خوشحال شدم؛ چون نه تنها مادر شهیدم بلکه مادر یکی از بهترین بندههای خدا نیز هستم. پسرم! این پنجشنبه هم کنار قبرت خواهم اومد با لبی خندان و دسته گلی زیباتر از هر هفته..