نام و نام خانوادگی: مهدی شیخ استرکی
نام پدر: علی اکبر
تاریخ ولادت: 1349/9/26
میزان تحصیلات: اول راهنمایی
شغل: گچ کار
وضعیت تاهل: مجرد
اعزامی از طریق: بسیج
تاریخ شهادت: 1367/3/4
محل شهادت: شلمچه
محل دفن: دارالسلام کاشان
زندگینامه شهید والامقام مهدی شیخ استرکی
شهید مهدی شیخ استرکی در خانوادهای با سابقه مذهبی و فرهنگی و متعهد به اسلام با وضعیت معیشتی در حد متوسط چشم به جهان گشود. او فردی شوخ طبع و خوش اخلاق و به اصول مذهبی پایبند بود و به حد کمال در انجام آنها حساسیت داشت. با توجه به شغل گچکاری اوقات فراغت چندانی نداشت و اگر فراغتی مییافت با ورزش و کتابخوانی میگذراند. نسبت به منافقین و گروههای ضد انقلاب موضع خشم میگرفت و ریشهکن شدن آنها را از خدا میخواست.
از زبان همکلاسی شهید: سال پنجم ابتدایی بودیم در کتاب دینی سورهای از قرآن کریم بود که مهدی در خواندن آن ضعیف بود و نمیتوانست صحیح بخواند یکروز با هم نشستیم و بسیار تمرین کردیم تا کاملا یاد گرفت بعد از اینکه سوره را یاد گرفت در چهرهاش شادی زائد الوصفی دیدم.
شهید شیخ استرکی دوبار به جبهه اعزام شد؛ بار اول به فاو و بار دوم به شلمچه؛ بار آخر که میخواست برود به خانواده توصیه زیادی به صبر و مبارزه با ضد ولایت فقیه داشت. پدر ایشان میگوید: برای بار آخر با هم بودیم، سه بار از من پرسید اگر من شهید شوم چه کار میکنید؟ به او گفتم: تو را به خدا میسپارم و از خدا میخواهم که با پیروزی باز گردی.
وصیتنامه شهید مهدی شیخ استرکی
وصیتنامه اخیر شهید همراه ایشان بوده است؛ از این رو به علت عدم دسترسی به آن، وصیتنامه پیشین او را میآوریم.
بسم رب الشهداء والصالحین
((یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمیعاً)) (نساء:71)
ای اهل ایمان! سلاح جنگ برگیرید و آنگاه دسته دسته با هم به یک بار متفق برای جهاد بیرون بروید.
با درود و سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی این فرزند راستین و برحق امام حسین(ع) و نائب امام عصر و با سلام به شهدای اسلام از آدم تا خاتم و از خاتم تا حسین(ع) تا شهدای کربلای ایران و با درود بیکران به ملت مسلمان و مبارز و همیشه در صحنه.
ای خدای بزرگ و ای قادر متعال تو را شکر و سپاس میگویم از اینکه توفیق شناخت خودت را نصیب این بنده حقیر و ناچیز خود کردی تا موفق شوم به ندای هل من ناصر حسین زمان لبیک گفته و به یاری دین تو بشتابم. ای خدای متعال از تو میخواهم به من آن قدرتی را عطا کنی که فقط تو را به خاطر شایستگی عبادت کنم نه به خاطر ترس از جهنمت و یا به خاطر نعمتهای بهشت. به من آن توفیقی را عطا کن که فقط برای تو جهاد کنم و دفاع از تو.
از تو میخواهم که یک لحظه مرا به خودم وا مگذاری که در همین یک لحظه ممکن است از راه تو منحرف و از صف بندگان خالصت خارج شوم.
برادران و خواهران! قدر اسلام را بدانید قدر امام را بدانید. بدانید که شما در عصری قرار گرفتهاید که تاریخ فراموش نخواهد کرد. شما در عصر امام خمینی پرورش یافتهاید. در عصری زندگی میکنید که اسلام خودنمایی کرده و تمام قدرتهای بزرگ دنیا را به زانو در آورده است. ای ملت عزیز ایران از شما تنها یک خواهش دارم؛ امام عزیزمان را دعا کنید و از پدر و مادرم میخواهم که این فرزند حقیر خود را حلال کنید و از خدا طلب آمرزش کرده که زیاد گناه کردهام.
ای برادران و خواهرانم! این برادر کوچکتان را حلال کرده اگر چه خود اعتراف دارم نتوانستم وظیفه الهی خود را در قبال شما انجام دهم. از شما دوستان و آشنایان میخواهم که اگر خلافی و ناراحتی از من دیدهاند مرا حلال کنند که به این کارشان نیاز دارم.
کسانی که به امام حسین(ع) علاقه دارند باید راه او را تقلید کنند (امام خمینی)
ای خوشا مرگی که توأم با شهادت باشد | در دو عالم رو سفیدی و سعادت باشد |
چون بود در راه اسلام و بود در راه دین | جان خود دادن بود از بینش و عقل و یقین |
راه خون و راه عشق و راه حق و راه راست | جانفشانی در راه معشوق و یار نکوست |
آری آری! راه دین راه شرف راه خداست | این بود راه حسین که شافع روز جزاست |
... بنما نظر بر خط سرخ کربلا | والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته |
مهدی شیخ استرکی
1365/6/18
نام و نام خانوادگی: قاسم حسن زاده
نام پدر: حمزه
تاریخ ولادت: 1348/01/19
میزان تحصیلات: دیپلم تجربی
وضعیت تاهل: مجرد
اعزامی از طریق: بسیج
مدت حضور در جبهه: 6 ماه
تاریخ مفقود الاثر شدن: 1367/03/25
تاریخ دفن: 1380/11/25
محل شهادت: شهر فاو
محل دفن: گلزار شهدای روستای وادقان
کمتر کسی است که پیرمرد محاسن سفیدی را که برای کسب روزی حلال هر روز محلهای از راوند را زیر پا مینهد نشناسد. آری! همه او را میشناسیم ولی عدهای در حالی که تابلوی کوچه شهید حسنزاده را میبینند نگاهی به قدمهای خسته پیرمرد میکنند و دلشان به حال او میسوزد و اینکه چطور فرزندش او را تنها گذاشته، غافل از اینکه او پسرش را به پیشگاه خداوند پیشکش کرده است.
پیرمرد که گویا نگاههای دلسوزانه، او را به یاد جوانیاش انداخته غمی جانکاه تمام چهرهاش را میپوشاند و مثل همیشه شروع میکند به صحبت کردن با جوانش؛
«سلام پسرم! پاره تنم! نمیدانم این چندمین رنجنامهای است که برایت میخوانم به امید اینکه روزی از پس کوچهها به سراغم بیایی و چشم مرا به قامت رعنایت روشن کنی. قاسم جوانم! هر صبح و عصر تمام محلههای شهر را زیر پا مینهم و کوچه به کوچه دنبال بویی از پیراهن یوسفم هستم. گاهی که دستان پینه بستهام طاقت حرکتدادن گاری را ندارد دلم هوای تو را میکند، دعا میکنم که کاش میبودی و مرا یاری میرساندی. اما هر چه به اطراف مینگرم جز در و دیوارهای تکراری چیزی نمیبینم. بغض نشکفتهام میشکند و در پس پرده اشک، قامت زیبای تو را میبینم که از آن سوی کوچه به طرفم میآیی.
الهی! قربانت بگردم قاسمم! چه رشید شدهای چه دلنواز گام بر میداری. ذوق زده میشوم و با اشتیاق فراوان به طرفت میآیم. اما نمیدانم چرا هر چه نزدیکتر میشوم تو را دورتر میبینم. هر چه صدایت میزنم فقط لبخندی میزنی و به رفتنت ادامه میدهی. دیگر از دست خودم هم خسته شدهام. سیزده سال است که مرا تنها در کوچهها میگذاری و میروی. سر بر دیوار دلم میگذارم و های های برای تنهایی خودم میگریم. پسر جوانم! آرزوی دامادی تو را داشتم اما یادم نبود که اسمت را قاسم گذاشتهام و تو همچون قاسم زادهی حسن(ع) عاشق حسین(ع) شدی و با شنیدن ندای حسین زمان، خود را به کربلای جبههها رساندی. آن لحظهای که خبر آمدنت را بعد از سیزده سال دادند هرگز فراموش نمیکنم که چطور چشمان منتظرم را به بدن پاره پارهات منور کردی و دلمان را خوش کردی تا حداقل هر شب جمعه به سراغ قبر خالیات نرویم.
قاسمم! شربت شیرین شهادت گوارای وجودت باد. نمیخواستم با صحبتهایم تو را ناراحت کنم. تو عاشق حسین(ع) بودی و نمیتوانستی تنهاییِ او را ببینی. به یاد دارم که همیشه این شعر را زمزمه میکردی: من که میدانم روزی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم عاشق راه حسین(ع).
پسرم! سلام گرم مرا به مولایمان امام حسین(ع) برسان و از او بخواه که دست ما را هم بگیرد.»
نام و نام خانوادگی: احمد رفیعی
نام پدر: حبیب اله
تاریخ تولد: 10/5/1342
میزان تحصیلات: پنجم ابتدایی
وضعیت تاهل: متاهل، صاحب یک فرزند دختر
تاریخ شهادت: 23/3/1367
محل شهادت: شلمچه
نام عملیات: بیت المقدس7
اعزامی از طریق: سپاه
مدت حضور در جبهه: از سال 1359 تا 1367
محل دفن: گلزار شهدای راوند
زندگینامه سردار شهید اسلام برادر پاسدار احمد رفیعی راوندی
احمد در سال 1342 در خانهای محقّر ولی باصفا در یکی از محلات قدیمی راوند کاشان کوی بند شیخ دیده به جهان گشود. از همان بچگی فردی اجتماعی و با اخلاق بود. در شش سالگی به مدرسه رفت؛ مدیران و آموزگارانش متفق القول بر اخلاق و رفتار نیکویش اذعان داشتند. او دوستدار قرآن و عاشق و دلسوخته اهل بیت(ع) بود. احمد به خاطر فقر مالی و تهیدستی خانوادهاش به تحصیل ادامه نداد و به شغل کارگری و سپس شاگرد بنایی پرداخت.
پانزده سال داشت که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی در شرف پیروزی بود. او با جوانان و عاشقان ولایت دوشادوش روحانیت آگاه و مبارز به فعالیت میپرداخت. در اوایل سال 1356 و اواخر سال 1357 که اوج مبارزات ملت ایران بود فعالیت چشمگیری داشت؛ در تظاهرات خیابانی و راه اندازی و جمع کردن مردم برای راهپیمایی و مراسم در مساجد و تکایا و حسینهها و زدن پوستر امام و شعارهای آن ایام نقش بسزایی داشت. او همیشه کلام و فرمان امام را به گوش دل و جان میخرید و خود را یکی از سربازان انقلاب و امام میدانست؛ بعضی از شبها تا صبح در بیرون از منزل فعالیت داشت و در جمع جوانان با مدیریت روحانیون دلسوز به ساماندهی امور میپرداخت.
بعد از انقلاب نیز در فعالیتهای انجمن اسلامی راوند مشارکت داشت و عضو فعال بود، از جمله فعالیتهای انجمن اسلامی جذب نونهالان، قرائت دعای کمیل در هر شب جمعه، جلسات هفتگی سیاسی و قرائت قرآن و در ایام محرم مراسمات عزاداری اهل بیت(ع) بود. شهید احمد رفیعی در تشکیل پایگاه شهید قدوسی نقش بارزی داشت؛ احمد به فرمان امام جهت تشکیل بسیج و آموزش اسلحه و فنون نظامی جزو اولین نیروهایی بود که آموزش دیده و پس از شدت گرفتن جنگ و تهاجم بعثیون عراق به مرزهای میهن اسلامی مشتاقانه وارد میدان جنگ شد و به جبهههای کردستان تحت فرماندهی حاج همت و سردار کاظمی و دیگر سرداران جنگ وارد پاوه، سردشت، مریوان و کوههای کردستان شد و به فعالیت پرداخت، احمد یکی از چریکهای جنگهای نامنظم شهید چمران در کردستان بود و مدت سه سال و هشت ماه در جبهه کردستان مشغول مبارزه بود و پس از شدت گرفتن عملیاتهای جنوب طبق فرمان فرماندهان محترم لشگر و سپاه به جبهه جنوب اعزام شد.
شهید احمد رفیعی به عنوان پاسدار رسمی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کاشان در ماموریتهای متعدد در جبهههای نبرد و عملیاتهای مختلف شرکت جست و به عنوان تدارکات در لشگرها و محورهای غرب مشغول خدمت به اسلام شد به طوریکه شواهد نشان میدهد او در بیش از 15 تا 20 عملیات حضور فعالانه و با مسئولیتهای متفاوت مستقیم در خط آتش حضور داشت.
تا اینکه سرانجام در تاریخ 23 خردادماه 1367 در آخرین لحظات پذیرش قطعنامه و پاکسازی مناطق مختلف جنگی همراه فرمانده محترم خود در یکی از محورهای شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گشت و تا ابد نام و یادش گرامی و جایگاهش رفیع ماند. روحش شاد و یادش پررهرو باد.
وصیتنامه سردار شهید والامقام احمد رفیعی راوندی
شهید احمد رفیعی از سال 1359 یعنی ابتدای جنگ تا سال 1367 انتهای جنگ در جبهههای حق علیه باطل حضور داشته است، وی وصیتنامههای متعددی نگاشته که وصیتنامه اخیر ایشان مورخ 16/3/1367 را محضر شما عزیزان تقدیم میکنیم:
بسم رب الشهداء والصدیقین
با درود بر یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و با درود بر نائب بر حقش خمینی و با درود بر ارواح پاک طیبه شهداء از کربلای حسینی تا کربلای ایران.
بنابر حسب وظیفهای که داشتم به جبهه رفتم و اکنون «برای چه به جبهه میروی؟» سوالی است در ظاهر ساده و لیکن بسیار مهم! جبهه چه دارد؟ وظیفهی ما چه وظیفهای است؟ آیا وظیفهای که بر گردن ما نهاده شده رفتن به جبهه یا توقف در شهرست؟! روزهای عمر گرانبهایم ساعتها و دقیقهها میگذرد و هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشویم. تاریخ مرگم را نمیدانم کی است؟ و لیکن حس میکنم نزدیک است. قوای جسمانیام دیگر آن قوه گذشته را ندارد. دیگر آن مسائلی که باعث دلخوشی و سرگرمی من میشد دیگر نمیتواند درد مرا تسکین دهد. به این میاندیشم که آخرش چه میشود؟ آیا زندگی دنیویم را چگونه به پایان میرسانم و در روز محشر چگونه ظاهر میشوم؟
مولا علی (ع) میفرماید: پروردگارا! نه ترس از دوزخ و نه طمعی به بهشت دارم؛ آنچه مرا به سوی اعمال نیک و دوری جستن از اعمال بد میکشاند عدالت توست مهربانی تو است، و مهترین صفات عالم در تو نهفته است و همین باعث شده من تو را پرستش کنم. منِ حقیر درکی از روز محشر پیدا نکردهام؛ نمیدانم دوزخ چگونه است و بهشت چگونه؟ آنچه که از قرآن نقل میکنند میشنوم ولی به علت غفلت فراوان تاثیری در من نمیگذارد ولیکن مهربانی خدا را من میبینم پس از عمری غفلت و معصیت و مخالفت کردن با حق خداوند تمامی نقصهایم را بهتر کرده و اعمال ریاکارانهای که داشته انعکاسش را در نظر مردم خوب جلوه داده مبادا رسوا شوم و کوچکترین عمل نیکی که آن هم خدا به من توفیقش را (داده) در نظر مردم بزرگ جلوه داده در اینجاست که من عاشق خدایم میشوم؛ دوست ندارم از او غافل باشم، دوست ندارم گناهی کنم، دوست ندارم کاری که نا خوشایند او است انجام دهم.
در شهر که هستم غفلت و تباهی زیاد و آسایش ظاهری زیاد (است) اما اینها دردم را تسکین نمیدهد، شبها رختخواب گرم و نرم است دردم را تسکین نمیدهد. روزها خوراکیها فراوان است و از همه مهمتر در کنار خانوادهام هستم اما این درد درون مرا تسلی خاطر نمیبخشد.
خدایا هر چه دارم از من بگیر و فقط یک چیز را به من بده و آن هدیه پر ارزش جبهه است. پر ارزشتر از جبهه هم همان شهادت است. خدایا هنوز شهادت را کامل درک نکردهام ولی این را میدانم که شهادت چیز خوبی است؛ متاع پرارزشی است؛ هیچ چیز که نداشته باشد از زنجیر دنیا درآمدن که دارد. اثر غیبت، دروغ تهمت و افترا، شهوت و هوای نفسانی که به اسفل السافلین میکشاند بدور است در عوض در کنار رحمت خداوند قرار دارد، در کنار پاکدلان عالم جای دارد و کنار اباعبدالله قرار دارد، پیش چهارده معصوم قرار دارد.
من هیچ نمیخواهم، خداوند متعال بهشت را به آدمی عطا نکند و فقط در جوار رحمتش باشد و در کنار بندگان صدیقش باشد برایش بس است. بار الها با دلی شکسته و چشمی گریان و سوزی در سینه و آهی که در گلو خفه گردیده و به سویت آمدهام. آه چه زیباست اظهار عشق به معشوق و محبوب.
مولا جان! شرمندهام در برابر رحمتت. آری، گناهان من در مقابل عفو تو ناچیز است. یا رب! چگونه اظهار عجز ننمایم و درخواست نکنم در حالی که مولایم حسین (ع) با بدنی پاره و بیسر باشد و من فردای قیامت با گناهانم در مقابل دریای عظمتت سر بلند نمایم.
الها! معبودا! معشوقا! محبوبا! آمدم آمدم که آماده باشم در کنار رحمت و عظمتت باری چه بگویم که نگفته باشد چه بنویسم که ننوشته باشد هر چه هست در حافظهام، از وصیتنامههای شهداء است و شما عزیزان را وصیت میکنم که حتما وصایا را بخوانید و به مرحله عمل درآورید. اما من بر حسب وظیفه نکاتی را متذکر شوم که در (آمن الذکر تنفع المومنین) عزیزان برادران خواهران مادران جوانان پیرمردان ای مسلمانان! شما را به مکتبتان به مولایتان قسم که اگر احساس وظیفه دارید، اول جبهه را حفظ کنید. کجاست آنکه مدعی بود من مومن هستم. امروز روز پیمان است، امروز روز درنگ نیست. ای حسینیان! آماده باشید روز احساسِ وظیفه و روز از خود گذشتن، روز به مرحلهی اجرا درآوردن ادعاهاست. به پاخیز ای کسی که به عنوان تجلیل آمده، بلند شو، اسلحه به زمین افتاده مرا به دست بگیر و به لشگر مولا بپیوند. به پا خیز، به ندای امام عزیزمان لبیک بگو و جبههها را گرم نگهدار، نگذارید که دشمنان بیش از این بر ما حکومت کنند.
مادران! نشود امروز مزاحم جبهه رفتن فرزندان و عزیزانتان شوید. به خدا قسم فردا باید شرمنده و شرمگین در مقابل زهرای اطهر (س) باشید؛ چگونه جواب زینب کبری (س) را میخواهید بدهید؟
و چند کلمهای در رابطه با جوانان که با وضع عجیبی بر سر گلزار شهدا میآیند، شما را به خدا ای ملت، ای خانواده شهداء جلو این جوانان را بگیرید و نگذارید اصلا وارد زیارت شوند و به آنها بگویید یا بروید آدم شوید اگر نمیخواهید آدم شوید بر سر گلزار شهدا نیایند.
و شما ای خواهران! حجاب اسلامی خود را حفظ کنید و حالا دگر خجالت بکشید و از این شهدا خجالت بکشید و با این وضع نیایید بر سر گلزار شهدا، حالا دگر بس است، بس است!
امیدوارم که خداوند به ما توفیق بدهد که در راه او خدمت کنیم، و خداوند ما را به راه راست هدایت فرماید. و در پایان به همه اقشار ملت توصیه میکنم؛ سخنان امام عزیزمان را آویزه گوش خود قرار دهیم که این امام بود که ما را از بدبختیها نجات داد، امیدوارم که قدر این رهبر را بدانیم، تنها به مقلد بودن ایشان اکتفا نکنیم، به گفتههایش هم عمل کنیم. امیدوارم که خداوند این رهبر را برای همه مسلمین به ویژه ملت ایران حفظ کند و از بلاهای ارضی و سماوی به دور باشد. ان شاء الله.
ضمنا از همه دوستان و آشنایان؛ برادران، خواهران، مادرم و به ویژه همسر گرامی حلالیت میطلبم. امیدوارم که همه مرا حلال کنند و از همسرم میخواهم که فرزندم را فرزندی تربیت کند که راه رو حسین(ع) و حسین زمان باشد. ان شاء الله.
محل دفن گلزار شهدای راوند
مورخ 16/3/1367
امام را تنها نگذارید، امام را دعا کنید.
نام و نام خانوادگی: سید حسن صالحی
نام پدر: سید حسین
تاریخ ولادت: 1335/2/20
میزان تحصیلات: حوزوی
وضعیت تاهل: متاهل و دارای سه فرزند
اعزامی از طریق: ارتش
تاریخ شهادت: 1367/4/31
نام محل و عملیات: عملیات مرصاد، میمک
محل دفن: امامزاده حبیب بن موسی(ع) کاشان
زندگینامه شهید بزرگوار طلبه عالم و دانشمند شهید حاج سید حسن صالحی
شهید سید حسن صالحی 20 اردیبهشت ماه 1335 در خانوادههای مذهبی و روحانی متولد شد پس از پایان تحصیلات ابتدایی برای ادامه تحصیل وارد مدرسه حوزه علمیه شد و با موفقیت تا استادی پیشرفت کرد و از اساتید حوزه علمیه آیت اله یثربی کاشان بود. وی بارها به جبهه اعزام شد تا اینکه پنجم مردادماه 1367 در عملیات مرصاد در میمک به شهادت رسید.
ایشان عاشق شهادت بود و گاهی در حضور همه دعا میکرد که خداوند این فیض عظیم را نصیبشان کند و در وصیتنامهاش میخوانیم : خدایا مرا شهید بمیران که شهدا زندهاند و شهادت کرامت است.
شهید حاج سید حسن صالحی خدمت به خانواده شهدا را افتخار میدانست و فرزندان شهدا را بسیار تکریم میکرد. به نقل از دختر وی: حدود سه سال و نیم که در راوند کاشان بودیم به دلیل اینکه پدرم امام جماعت مسجدی در آنجا بود، آن موقع من و خواهرم در مقطع ابتدایی بودیم. مدرسه ما نسبت به منزل نسبتاً دور بود ما از ایشان تقاضا میکردیم که ما را با ماشین به مدرسه ببرد ایشان در کمال مهربانی میگفتند عزیزان من! در مدسه شما چندین فرزند شهید هستند و یا کسانی که پدرشان در جبهه است شما فرقی با آنها ندارید ممکن است با این کار آنها ناراحت و دچار حسرت شوند، مثل بقیه پیاده بروید.
شهید بسیار متواضع و باگذشت بود.
به نقل از دختر وی: پدر بزرگم باغی داشتند. مادر بزرگم یک سبد سیب سفارشی برایمان چیده بودند. وقتی نزدیک خانه رسیدیم پدرم پیرمردی از همسایهها را دید و سیبها را به وی داد. مادرش گفت من بهترین سیبها را برایت چیدم. شهید در جواب میگوید: اگر شما مرا دوست دارید و خواسته من برایتان مهم است من دوست دارم بهترین سیبها را به این پیرمرد بدهم.
شهید ساده زیست و اهل مطالعه بود و دیگران را نیز به مطالعه تشویق میکرد. برای حل اختلافات اهالی کوشش میکرد. به حضور در نماز جمعه، عرصههای فرهنگی و جنگ و جهاد مقید بود. همیشه خود پیشقدم میشد و دیگران با دیدن رفتارشان به شوق میآمدند. همسر شهید نقل میکند: فصل تابستان بود ایشان آمدند و از وضع رزمندگان در جبهه و سختیهایی که آن عزیزان میکشیدند برایمان گفتند. آنقدر زیبا ترسیم نمودند که ما قانع شدیم تنها پنکه خود را تقدیم جبهه کنیم.
فرازی از وصیت نامۀ روحانی شهید حجت الاسلام حاج سیّد حسن صالحی
بسم الله الرحمن الرحیم
«لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسینا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ» (بقره: 286)
ترجمه: «خداوند هیچ کس را جز به قدر توانایىاش تکلیف نمىکند. آنچه [از خوبى] به دست آورده به سود او، و آنچه [از بدى] به دست آورده به زیان اوست. پروردگارا، اگر فراموش کردیم یا به خطا رفتیم بر ما مگیر، پروردگارا، هیچ بار گرانى بر [دوش] ما مگذار هم چنان که بر [دوشِ] کسانى که پیش از ما بودند نهادى. پروردگارا، و آنچه تاب آن نداریم بر ما تحمیل مکن و از ما درگذر و ما را ببخشاى و بر ما رحمت آور سرور ما تویى پس ما را بر گروه کافران پیروز کن.»
غم از دست دادن فرزندانتان را با افتخاراتی که نصیب اسلام و انقلاب شده تسکین دهید.
حمد و سپاس خدائی را که این عالم را با نظم آفرید و این جهان را با دلیل قرار داد که این عالم خالقی دارد و سپاس معبودی را که نعمت عقل و خرد و اندیشه به ما عطا فرمود و سپاس خدائی را که تمام غوّاصان در دریای علم و اندیشه هنوز به کنه ذاتش پی نبرده و نخواهند برد که « الله اکبر من ان یوصف»
به کنه ذاتش خرد برد پی | اگر رسد خس به قعر دریا |
«اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ جُنْدِکَ فَإِنَّ جُنْدَکَ هُمُ الْغَالِبُونَ وَاجْعَلْنِی مِنْ حِزْبِکَ فَإِنَّ حِزْبَکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَاجْعَلْنِی مِنْ أَوْلِیَائِکَ فَإِنَّ أَوْلِیَاءَکَ لاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ»
ترجمه: «خدایا مرا از سپاهیانت قرار ده؛ چرا که همانا تنها سپاه تو پیروز است، و مرا از حزب خود قرار ده که تنها حزب تو رستگار است و هم از دوستانت قرارم ده که بر دوستانت ترسى نیست و اندوهگین نمیشوند.»
خداوندا ! میخواهم چیزی را که لیاقت آنرا ندارم ولی این آیۀ «اُدعونی اَستَجِب لکم» به من امید آنرا داد بخواهم.
خدایا ! مرا جزء سپاهیانت قرار دهی که سپاهیانت پیروزند و مرا جزء حزب خودت قرار دهی که حزبت رستگارند و مرا از اولیاء خودت قرار دهی که اولیائت حزنی از گذشته و اندوهی از آینده ندارند و مرا شهید بمیران که شهدا زندگانند و شهادت کرامت است « القتل لنا عادة و کرامتنا الشّهادة ».
خداوندا ! با اینکه گناه سرتاپایم را گرفته ولی دل آرامی دارم چون تو « قابل التّوب و غافر الذّنب » هستی « یا ستّار العیوب اِغفر ذنوبی … یا سریع الرّضا » من هرچه هستم بندۀ تو هستم.
میدانم درست بندگی نکردم، پا روی عقل و علم خویش نهادم و از فرامین تو سر باز زدم ولی تو ای خدای رحمان و رحیم ! چون مرا دوست داشتی هزاران ترافیک سر راهم بوجود آوردی که خطا نروم و بندۀ روسیاه خود را از راه بیراه نجات دادی که خود فرمودی: «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» (بقره: 257).
خداوندا ! « اهدنا الصّراط المستقیم » که همان ثبات قدم در طاعت توست و ثبات قدم در نبرد با دشمنان توست که خود فرمودهای : « أن اعبدونی هذا صراط مستقیم ».
خداوندا ! تصمیم و ارادۀ پولادین عطا بفرما که رضایت تو را به دست آورم « رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ (بقره: 250)»
خداوندا ! خیلی دوست دارم با تو حرف بزنم که در این گفتنها لذّت است که خود فرمودهای « واعلموا انّ الله سمیع علیم » و به حکم بالوالدین احسانا چند جملهای با شما ای پدر و مادر عزیزم دارم که در لابلای این کلمات کم رنگ شدت علاقه مرا بخودتان با رنگی پر فروق خواهید دید و ضمنا عذر و پوزش از تقصیراتم را.
نام و نام خانوادگی: امیرعلی مصلحی
نام پدر: شکر اله
تاریخ ولادت: 1346/9/10
میزان تحصیلات: دیپلم
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ شهادت: 1372/7/15
نام عملیات: محرم
مدت حضور در جبهه: چهار سال
اعزامی از طریق: بسیج
محل دفن: زیارت ولی بن موسی الکاظم(ع)
زندگینامه شهید امیرعلی مصلحی
جرعه جرعه تا وصل
امیر رفتار و کردارش بسیار خوب و در عین جدیت شوخطبع بود و ما از بودن با او لذت میبردیم؛ همرزمانش میگفتند: امیر با شوخیهایش تحمل سختیهای جنگ را برای ما آسان میکرد. قرآن زیاد میخواند و به همه ما سفارش میکرد: با نور قرآن خانههای خود را نورانی کنید. در مورد انتخاب دوست حواسش خیلی جمع بود که دوستانش افراد با خدایی باشند و بتوانند دست او را نیز بگیرند.
از زبان مادر شهید: در احترام به من و پدرش که دیگر اسوه بود؛ خدا میداند جز با گفتاری پسندیده با ما سخن نگفت. پانزده ساله بود که مدرسه را رها کرد و روانه جبهه شد. پدرش خیلی امیر را دوست داشت و میخواست در کارها به او کمک کند اما امیر شرکت در جبهه را لازمتر میدانست برای همین مدرسه را رها کرد و رفت.
یک شب خواب دیدم رفوزه شده، صبح از او پرسیدم: امیرجان! مگر مدرسه نمیروی؟ گفت: معلممان شهید شده، به نظر شما درست است که ما اینجا در خانه باشیم در حالی که دشمن به مرزهای کشور ما حمله کرده است؟
بعد از چند سال حضور در جبهه یک شب خواب دیدم که مرا با عنوان "مادر شهید" صدا میزنند، از خواب پریدم و دلهره وجودم را فراگرفت که چه اتفاقی برای پاره تنم افتاده است. صبح که شد دوتا پاسدار آمدند و گفتند: پسرتان زخمی شده و در بیمارستان شیراز بستری است. سریع روانه شیراز شدیم. وقتی پیدایش کردم دیدم خیلی بیحال و رنگ پریده روی تخت افتاده و پتو روی پایش کشیده بود. گفتم: امیرجان! پات طوری شده؟ پای سالمش رو تکان داد و با خنده گفت: «نه میبینی که سالمِ سالمه». یک متکا روی پای دیگرش گذاشته بود که من متوجه قطع پایش نشوم. وقتی علتش را پرسیدم گفت: «دکتر گفته باید متکا روش باشه تا سرما نخوره» وقتی دیدم سوال از خودش بیفایده است و واقعیت را به من نمیگوید، از پرستار در مورد جراحت پرسیدم، تا گفت یک پا ندارد مثل اینکه سقف اتاق روی سرم خراب شد، اما امیر اصلا عین خیالش نبود و با ما شوخی میکرد. من هم برای اینکه باعث ناراحتی او نشوم خودم را کنترل کردم. از آن روز تا حالا هر آدم سالمی را میبینم به یاد پسرم میافتم و برایش اشک میریزم.
بعد از مدتی از یک پای مصنوعی استفاده میکرد اما مشکلات سر جای خودش بود. هر چند وقت یکبار پایش عفونت میکرد و چرک و خون از محل قطع پایش میآمد؛ اما نمیگذاشت ما این صحنهها را ببینیم و غصه بخوریم. بعضی وقتها هم میرفت دارالسلام سر قبر دوستان شهیدش، وقتی از میپرسیدم: امیر کجا بودی؟ با خنده میگفت: رفتم سر قبر پام!
ترکشی هم توی سرش جا خوش کرده بود و خیلی اذیتش میکرد. هر چند وقت یک بار که سیتیاسکن میگرفت، میگفت: «ننه! سرم حال اومد..» وقتی حرف ازدواجش میشد مخالفت میکرد و میگفت: من با این وضعیت جراحتم هیچ وقت دختر مردم را اسیر خود نمیکنم.
یازده سال با جراحتش سوخت و ساخت اما بینهایت شهادت را دوست داشت. من هم وقتی این علاقه و بیتابیش را میدیدم برای شهادتش دعا میکردم و میگفتم: امیر آن دنیا کوپن من خواهد بود. این اواخر حال و هوای امیر کاملا عوض شده بود معلوم بود که مشغول دلکندن از دنیاست. ترکش توی سرش کار دستش داده بود. دکترها هم جواب سربالا میدادند. ما خیلی غصه میخوردیم اما بالعکس خودش خیلی خوشحال بود.
تا اینکه اوایل پاییز سال 1372 امیرِ ما هم آسمانی شد.
بر دور لبت نوشته " یُحیی و یُمیت " | من مات من العشق فقد مات شهید |
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست | یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدهست |
وصیتنامه جانباز شهید امیرعلی مصلحی
با سلام و درود بر منجی عالم بشریت مهدی موعود (عج) واسط بین غیبت و شهود و نائب بر حقش پیر جماران ناخدای کشتی پرتلاطم انقلاب اسلامی من این مطلب را بیان میکنم تا اگر چنانچه به شهادت رسیدم یادگاری بعنوان وصیتنامه از اینجانب باقی مانده باشد قبل از هر چیز تقاضایم از خانوادههای شهدا این است که هرگز در شهادت عزیزانشان گریه نکنند و اگر میخواهند گریه کنند به یاد شهدای کربلا و مظلومیت سالار شهیدان حسین بن علی (ع) گریه کنند.
و اما تو ای مادرم! این فرزند تو یک امانت بود، پس چه بهتر است که آن را به بهترین وجه به صاحب اصلیاش قادر منان تحویل دهی. مادرم! چنانچه افتخار شهادت نصیبم شد ناراحت مباش و صبور باش.
و شما ای پدر مهربانم! که درس ایثار و شهادت را به من آموختی، همچون پدران دیگر شهدا روبروی دشمن استقامت کن و مگذار که دست دشمن به این آب و خاک مقدس و خونین برسد.
و اما تو ای برادر عزیزم! که در خدمت سپاه اسلام و قرآن هستی، بیش از پیش تلاش کن و مکتب شهادت و شهامت را به دیگران بیاموز و کاری کن که دیگر دشمن زخم زبان نزند.
و اما تو ای خواهر مهربانم! چنان زینبگونه عمل کن که بار دیگر تاریخ تکرار شود و تو پیامرسان خون برادرت باش. از تو تقاضا میکنم هرگز برای من گریه نکنی و هر وقت به یاد من افتادی و خواستی گریه کنی بیاد علیاکبر(ع) امام حسین(ع) گریه کن و هرگز صدای نالهات را بلند نکن؛ زیرا دشمن با صدای گریه تو شادی میشود.
در خاتمه از پدر و مادر و برادر و خواهران و فامیل و رفقایم میخواهم که مرا حلال کنند و اگر ظلمی به آنها روا داشتهام از روی نادانی بوده است. إن شاء الله خداوند همه گناهان ما را ببخشد و بیامرزد. آمین یا رب العالمین.