نام و نام خانوادگی: حسین شمسی زاده
نام پدر: تقی
تاریخ تولد: 1324/11/03
تاریخ شهادت: 1365/11/07
گردان: فتح – لشگر نجف اشرف
گروهان: امام حسن(ع) – دسته یک
نام عملیات: کربلای 5
محل اعزام: کاشان
تاریخ اعزام: 1365/10/21
محل دفن: گلزار شهدای راوند
زندگینامه شهید حسین شمسی زاده راوندی
حسین شمسی زاده راوندی در سوم بهمن 1324 در راوند از توابع شهرستان کاشان چشم به جهان گشود. پدرش تقی، کشاورز بود و مادرش حسنی نام داشت. حسین در سال1347 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد.
از خصوصیت مهم و بارز شهید خوشرویی و مصالحه بود و برای همه احترام قائل میشد و از هر تلاشی برای حل مشکلات دوستان و مردم دریغ نمینمود، به نماز و مسائل دینی توجه خاصی داشت و به اهل بیت(ع) علاقه وافری داشت و گاهی با مدیحهسرایی سعی در بهتر برگزار شدن مجالس اهل بیت(ع) داشت. پیرو خط امام بود و سعی میکرد اعمال و رفتار خویش را بر اساس سخنان و پیامهای امام تطبیق دهد.
حسین شمسیزاده عمدتاً کارش کشاورزی بود؛ یک شب از پیش آب آمده بود و خسته بود اما شبی بود که نوبت گشت گروهشان در پایگاه محل بود و باید به پایگاه میرفت، با حال خستگی بعد از صرف شام مانند جرقهای از جا برخاست و لباس پوشید و به پایگاه رفت و با اینکه خسته بود تا صبح برای حفاظت و پاسداری به وظیفه محول شده پرداخت.
به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و هفتم بهمن 1365، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش شهید شد. مزار او در زیارت امامزاده سلطان ولی بن امام موسی الکاظم(ع) زادگاهش واقع است.
در عملیات کربلای5 که عملیات تخریبی بود شرکت نمود اما دوستانش که با او بودند فرمانده را در جریان میگذارند و به او میگویند که حسین دارای هفت فرزند است، میخواستند از حضور او در عملیات جلوگیری کنند اما با اتفاقی که برای یکی از برادرها افتاده بود فرمانده ایشان را انتخاب میکند تا به جای او در عملیات شرکت کند، در این عملیات از ناحیه پا زخمی میشود و حین بازگشت به عقب با انفجار خمپارهای ایشان و همراهانش به شهادت میرسند.
" دلنوشتهای از دختر شهید حسین شمسی زاده "
بابای خوبم سلام. مثل همیشه باز هم برایت نامه ای مینویسم که حتما میخوانی. باز دستانت را از پشت همین کاغذ نامه میبوسم. باز با همین کاغذ ناچیز مثل همه دخترانی که هر شب با نگاه پر مهرشان صورت بابا را نگاه میکنند و میگویند: دوستت دارم، من هم مثل آنها بلکه عاشقانهتر میگویم: بابا خیلی دوستت دارم. آنگاه که دست هر دختری را در دست پدرش میبینم شاید این شیطان پلید است که در وجودم میگوید: ای کاش جبهه هرگز تو را قبول نمیکرد و ای کاش گامهای پر صلابتت را هیچ گاه برای رفتن به جبهه استوار نمیکردی چرا که چشمهای منتظر زیادی به راهت خیره شده تا برگردی.
اما آنگاه که نسیم عشق ورزیدن گرفت شمیمش تو را چنان از خود بیخود کرد که همسر و فرزندانت را فراموش کردی و تا ابد به دیدار معشوق شتافتی. یادت هست در آن آخرین عملیات همه تو را از رفتن به جلو منع میکردند و میگفتند : حسین تو عیالواری به فکر خودت نیستی به فکر فرزندانت باش اما تو سوار بر ذوالجناح سالارت، همسفر حسین(ع) شدی و برای همیشه در طومار یاران حسین ثبت شدی. بابای خوبم! بابای مهربانم! بگذار اسمت را تسبیح هر نمازم کنم. بگذار صد مرتبه بعد از هر نماز بگویم : بابا … بابا …
اگر چه در همان کودکی اسمت در دفتر زندگیم پاک شد و صورت نورانیت از جلو چشمانم محو گشت در لحظه تنهاییها مرا دریاب و برای همیشه در کنار خودت نگهدار تا عقده بیپدریم در دنیا، در آن خانه بهشتیات باز شود. پس خوشا به حالم با داشتن چنین پدری، پدری که اگر چه یک جسم بود اما روحش مالامال از صفا و اخلاص بود و معنای زندگی را یکبار برای همیشه درک کرد. راهت را برای همیشه ادامه خواهم داد بابای شهیدم.
وصیتنامه شهید والامقام حسین شمسیزاده راوندی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
((إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ)) (صف:4)
ترجمه: «در حقیقت، خدا دوست دارد کسانى را که در راه او صف در صف، چنان که گویى بنایى ریخته شده از سُرباند، جهاد مىکنند.»
با درود و سلام بر خاتم انبیاء(ص) و علی بن ابی طالب(ع) و دو فرزند بزرگوارش و همه ائمه هدی سیما حجة ابن الحسن(عج) و رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و رزمندگان اسلام.
من چند وصیت اول به برادرانم و خانواده عزیزم و مردم دارم.
اول اینکه ای مردم شما دست از رهبر عزیز بر ندارید که اگر شما سعادت دنیا و آخرت را میخواهید باید گوش به فرمان حضرت امام باشید.
وظیفه ما این است که فرمایشات حضرت امام را از دل و جان قبول کنیم و باید با عمل خود نشان دهید که پیرو امام هستید نه شعار. وجود حضرت امام مانند وجود پیامبر است. دوم اینکه مبادا از جنگ دور باشید و خود را کنار بکشید که بار ذلت روی دوش شما سنگینی خواهد کرد. بروید جبهه اسلام را یاری کنید. و از مرگ نهراسید که هر جا در هر زمان باشید شما را میگیرد. مبادا نفرین آقا علی بن ابی طالب شامل حال شما شود؛ میفرماید: نفرین خدا بر شما باد؛ زیرا که دل خونینم* را با رفتار و کردار خویش آلوده و چرکین نمودید و سینه غرق در آرامش را پر آشوب و خشمآگین کردید. و در مذمت آنها میفرماید: ای مردنماها که فقط از مردانگی صورت ظاهری دارید شما بچگان ترسویی بیش نیستید به خدای بزرگ سوگند که از ضربت برقآسای شمشیر برهنه دشمن گزانترید و ای کسانی که عقلتان بسان طفلان و زنهای تازه قدم به حجله گذارده میباشد ای کاش دیدگانم شما را نمیدید و نمیشناختم.
من فکر کردم که 7 سال از جنگ میگذرد چگونه باشم و عزیزان غرق به خون را مشاهده کنم و وظیفه خود دانستم که باید در جبهه حضور بهم رسانم. اگر من شهید شدم خوشا به سعادتم. من که از آقا حسین بن علی(ع) عزیزتر نیستم که در راه اسلام پاره پاره شد و اگر مفقود شدم عزیزتر از یوسف نیستم و اگر اسیر شدم عزیزتر از موسی بن جعفر(ع) نیستم.
ای خانواده عزیزم!
پیام من این است؛ ای همسر عزیز! که فرزندان عزیزم را خوب تربیت کنی و برای اسلام سربازان خوبی باشند و من از تو عذرخواهی میکنم و تشکر میکنم و ان شاء الله خداوند صبر عظیم و اجر زیادی بدهد.
و من از مادر عزیز هم تشکر میکنم. و خداوند ان شاء الله شما را حفظ کند و مرا ببخشید اگر تندی شده است و همینطور از مردم که اگر بدی دیدهاند به بزرگواری خودشان ببخشند.
خداحافظ
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
نام و نام خانوادگی : محسن شاکر اردکانی
نام پدر : محمدرضا
تاریخ ولادت : اول فروردین سال 1348
میزان تحصیلات : اول دبیرستان
وضعیت تاهل : مجرد
تاریخ شهادت : دوم بهمن ماه 1365
اعزامی از طریق : بسیج
محل دفن : گلزار شهدای راوند
زندگینامه شهید والامقام محسن شاکر اردکانی
محسن فرزند محمد در سال 1348 در منطقه مولوی تهران به دنیا آمد، بعد از دو سال به راوند مهاجرت کردند و محسن در سن 6 سالگی به دبستان رفت و بعد از سپری شدن دوره ابتدایی به مدرسه راهنمایی رفت و دوره راهنمایی را به پایان رساند؛ آن زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز شده بود و محسن با اصرار زیاد به جبهه رفت؛ بعد از سه ماه با اصرار زیاد پدر و مادر برگشت و در دبیرستان امام خمینی ثبت نام نمود، مدتی گذشت و محسن نزد برادرش رفت و گفت: من نمیتوانم در دبیرستان باشم درس بخوانم و در آسایش باشم ولی رزمندگان در جبهه مشغول نبرد با صدامیان باشند. برادر از او میخواهد که قول بدهد وقتی برگشت به درسش ادامه دهد و او نیز قبول میکند.
دوباره محسن ثبت نام میکند و به جبهه میرود؛ برادر تعریف میکند که روزی به چادر آنها مراجعه کردم و دیدم همسنگریهایش همه حدود 35 سال بودند و اذعان میکردند که محسن استاد قرآن ماست و صبحها زودتر از همه برای نماز بیدار میشود و در اجاقی که کنار چادر است هنگام آماده کردن چای به خواندن قرآن نیز مشغول است، به گفتهی همگان او کسی بود که به همه درس شهادت طلبی و تقوا میداد و آنها به خاطر شجاعت و جسارتش روی حرفش حرف نمیزدند.
نحوه شهادت: اصابت ترکش به ناحیه ران پا و قطع شریان رگ و شهادت
متن وصیتنامه شهید محسن شاکر اردکانی
بسم الله الرحمن الرحیم
((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران:169)
مپندارید کسانیکه در راه خداوند کشته میشوند مردهاند بلکه زندهاند ونزد خدا روزی میخورند.
به نام خدا و به نام کسی که همه چیز دردست اوست جانم دردست اوست تاب و توانم در دست اوست و به نام کسیکه خالق جهان است. آفریننده شب و روز ستارگان وخورشید است و درود بر ید واحد خداوند احد و یکتا و سلام بر سالار شهیدان حسین (ع) آن استوره شجاعت و مقاومت وصیتنامه خود را آغاز میکنم من قابل آن نیستم که برای پدر ومادر وخواهران و برادرانم وملت شهیدپرور نامه بنویسیم ولی چند کلمهای را بعنوان وصیت مینویسم.
خدمت پدر مهربانم ومادر ارجمندم معذورم از این که من در طول مدت زندگی برای شما فرزند خوبی نبودهام و غیر از آزار و اذیت کار دیگری برای شما انجام ندادهام. ای شما گوهرهای پر ارزش من انشاءالله مرا حلالم کنید. و از تمام کارهای بد من چشم پوشی خواهید کرد. ای تو مادرم که شبها را به صبح رساندی در حالی که خود بیخوابی میکشیدی و مرا آرام مینمودی من نتوانستم برای شما آن چنانکه باید باشم ولی خودتان مراببخشید و مورد عفو قرار دهید، باشد که خداوند هم مرا مورد لطف خود قرار دهد واز گناهان من درگذرد.
ای خواهران وبرادرانم! مراحلال کنید چون من حقیر برای شما برادر خوبی نبودم و اگر گاهی شما را اذیت میکردم عذر میخواهم و از شما ملت شهید پرور این خواهش را دارم که در مساجد شرکت نمایید و به دعاها بروید و دست از خط رهبر برندارید وخدا نکرده رهبر را تنها نگذارید. ای پدرو مادر و خواهران و برادرانم هرگز در مرگ من گریه نکنید و اشک نریزید بلکه خوشحال باشید چون برادرتان بسوی خداوند خویش رهسپار شده است. گریه نکنید چون دشمنان و منافقان از خدا بیخبر از گریه و ضجه شما خوشحال میشوند. و اگر خواستید در گوشهای تنها و دور از چشم دشمن گریه کنید پدر و مادرم روی جنازه من مقداری گلاب بپاشید چونکه میخواهم اگر امام حسین (ع) مرا قبولم کرد پیش حضرتش معطر باشم و به او بگویم حسین جان (ع) من همیشه در دنیا هم به یاد تو بودم و به یاد مولایم امام علی (ع) هم بودم.
باز خواهشی که دارم این است که در مرگ من گریه نکنید واگر یکی از اعضای بدنم را از دست دادم یا مفقود شدم غصه نخورید زیرا که من عزیزتر از حضرت ابوالفضل(ع) یا امام حسین (ع) و فرزندانش نیستم؛ زیرا که با از دست دادن سر خود و شهید شدن اصحابش اسلام را زنده کرد و به ما درس شهادت و فداکاری آموخت از کلیه فامیلها و دوستان و آشنایان میخواهم که مرا حلال نموده و ببخشید. دائی مهربانم و ننه و همگی مرا حلال نمائید باشد که خداوند شماها را مورد لطف و مرحمت خویش قرار دهد. تقاضا دارم روی پیشانیم یک پارچه ای که برادران رزمنده میبندند ببندید. مطمئن باشید که من برای هدفم یعنی خداوند و زنده نگه داشتن اسلام جانم را فدا کردم و مرا در گلزار شهدای راوند دفن نمائید.
در پایان از برادران وخواهران عزیزم و مجددا از پدر و مادر مهربانم میخواهم مرا عفو نمایند به امید پیروزی خون بر شمشیر و به امید نابودی دشمن.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
نام و نام خانوادگی: سید علی اکبر حسینی
نام پدر: سید محمود
تاریخ ولادت: 1342/1/1
تاریخ شهادت: 1365/12/22
منطقه عملیاتی: شلمچه
محل دفن: گلزار شهدای راوند
به یاد طلبه بسیجی شهید «سید علیاکبر حسینی راوندی»
جذبه معشوق در دشت شلمچه (حدیث دشت عشق)
سید علی اکبر، طلبه فاضل مدرسه علمیه آیتالله یثربی کاشان، پس از اخذ مدرک دیپلم بر سفره با کرامت مکتب جعفری نشست و ریزهخوار معارف اهل بیت(ع) شد. در طول تحصیل حوزوی خود، چندین بار به جبهههای نور علیه ظلمت عزیمت کرد. یک بار در گردان ادوات لشکر 14 امام حسین(ع) خدمت نمود، در عملیات کربلای 5 آرپیجی زن شد و قلب دشمن را نشانه رفت. علاوه بر همه اینها وجودش مایه آرامش و روحیه معنوی بود تا سرانجام در تاریخ 1365/12/22 جذبه معشوق، از شلمچه او را به سوی خود کشانید و پایان زندگی 23 سالهاش شهادت بود و سعادت!پیکر غرقه به خون این طلبه مجاهد پس از تشییع بر روی دستان عاشقان کوی شهادت، در گلزار شهدای راوند کاشان به خاک سپرده شد.
وصیّت نامۀ شهید سیّد علی اکبر حسینی راوندی
بسم الله الرّحمن الرّحیم
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان
((وَمَا لَکُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیرًا)) (سوره نساء، آیه 75)
ترجمه: «و چرا شما در راه خدا [و در راه نجاتِ] مردان و زنان و کودکان مستضعف نمىجنگید؟ همانان که مىگویند: «پروردگارا، ما را از این شهرى که مردمش ستمپیشهاند بیرون ببر، و از جانب خود براى ما سرپرستى قرار ده، و از نزد خویش یاورى براى ما تعیین فرما.»
با درود و سلام بر محضر مقدّس خاتم الانبیاءو علیّ بن ابی طالب (ع) و ائمۀ اطهار، سیّما ولیّ الله الاعظم، امام زمان (روحی له الفدا) و رهبر کبیر انقلاب و همۀ کسانی که در راه خدا به خاک و خون غلطیدند.
من بر حسب وظیفه چند وصیّت دارم، ان شاءالله این وصیّت مورد رضای خدا وامّت شهید پرور قرار گیرد.
خدایا! من چگونه شکر و سپاس تو را بگویم با این همه نعمتهایی که برای ما دادی!.
خدایا! جملۀ گویندگان توانایی مدح و ثنایش را ندارند و شمارشگران عاجزند از شمارش نعمت ها و بخششهای تو، خدایا! شکر می کنم که تو اجازه دادی با تو صحبت کنم، شکر تو را که ما را به راه خودت هدایت کردی.
خدایا! یک عمر به من سلامت دادی، من یک عمر گناه کردم، معصیت کردم، نافرمانی تو را کردم. تو فرمودی این کار را نکنید، من انجام دادم. خدایا! آمدم به جهادی که تو فرمان دادی، تو امر کردی مسلمین را به جهاد در راه خودت، من هم قبول کردم.
خدایا! تو مرا ببخش به بزرگواری خودت.
ای مردم! ای ملّت شهید پرور! ای ملّتی که با فدایی کردن فرزندان خود اسلام را سرافراز کردید! دل پیغمبر را شاد کنید، مبادا سختی ها در شما راه پیدا کند شما را به اسلام مبادا خدای نکرده بد کند.
فرزندان شما مظلومانه در جبهه به خاک و خون می غلطند، مبادا به علّت کمبود، شما از حسین فاطمه دست بردارید! مبادا رهبرکبیرانقلاب را تنها بگذارید و به فریاد مظلومانۀ او لبّیک نگویید.
حالا امام عزیز بر همۀ ما تکلیف کرده که باید به جبهه بروید،کسانی که می توانند بجنگند، امام فرموده است واجب کفائی است و الان بر همۀ کسانی که می توانند بیایند به جبهه، واجب است بیایند چون احتیاج است و فرماندهان فریاد دارند که بیایند و نکند مال و زن و بچّه شما را باز دارد.
این دنیا لهو و لعب است و زود گذر، مولای متّقیان چه سخنان ارزنده ای دارند در نهج البلاغه نسبت به مذمّت دنیا و مبادا مذمّتهای حضرت علی(ع) شامل حال شما هم بشود، نفرینهای آنها شامل حال شما شود. جنگ باعث پیروزی اسلام و سربلندی مسلمین است، باعث پیروزی حق بر باطل است، باعث امتحان کسانی است که فقط شعارهای تو خالی می دهند و کسانی که مؤمن راستین هستند.
در جنگ انسانهای خالص مشخّص میشود، مبادا روز قیامت حسرت بخوریم و انگشت ندامت به دندان بگیریم که دیگر آن روز دیر است. جوانها مبادا در خطّ شیطان قرار بگیرند، من یک گله ای دارم، خدا رحمت کند شهید حسین شمس زاده که او هم گله می کرد و آن این است که چرا بیدار نمی شوید! چرا آسیاب شیطان شده اند ؟! روز پنج شنبه به صورت مفتضح بیرون می آیید کنار قبر شهیدان، خجالت نمی کشید، دردتان نمی آید اینطور عزیزان ما غریبانه به خاک و خون غلطیدند، بدنهایشان میسوزد و مفقود میشوند، شما چگونه روز قیامت جواب خواهید داد ؟! یک مقدار به خود بیایید. من هر وقت می آمدم زیارت با یک دنیا ناراحتی می رفتم، یک مقدار از فرزندان و طفلان شهدا درس بگیرید، این فرزندان هر وقت به یاد پدران خود گریه میکنند مسئولیّت شما بیشتر میشود.
ای خواهر عزیز! تو هم مسئولیّت سنگینی به عهده داری، تو باید با حجاب خود شهیدان را خوشحال کنید که حجاب تو مثل آن است که تو ماشۀ اسلحه را چکاندهای بر قلب یک دشمن. طوری از خانه بیرون بیائید که زهرا(س) خوشحال باشد، فرشتگان بر شما درود بفرستند نه لعنت.
ما شهیدان اگر خدا قبول کند شکایت خواهرانی که پا روی خون شهیدان میگذارند به خدای بزرگ و فاطمۀ زهرا حتماً خواهیم کرد. خدا نگهدار همۀ شما عزیزانی که پاسداری از قرآن کردید باشد.
پدر و مادر عزیزم! من از دور دست شما را می بوسم، انشاءالله اوّل خدا و بعد شماها از سرمن بگذرید و انشاءالله خدا اجر شما را بدهد.
همسر عزیزم! باز من از سرزمین خون و شهادت سلام گرمم را میرسانم و دستت را میبوسم و درود خدا و رسولش بر تو! من شرمنده هستم از زحماتی که کشیدهاید برای من و از آمدن به جبهه و از یاری کردن الله جلوگیری نکردی. من دوست داشتم در کنار تو زندگی کنم ولی باید فرمان امام را از دل و جان قبول میکردم، انشاءالله خداوند اجر بر شما دهد و صبر زیادی به شما و پدرو مادرعزیزم بدهد. همسر عزیزم و پدر و مادرم! فرزند عزیزم را به شما میسپارم و انشاءالله از او خوب مواضبت کنید سرباز دلیری برای اسلام باشد.
برادر و خواهرم! باید شما راه مرا ادامه دهید. برادرم باید اسلحۀ مرا بردارد و خواهرم به وسیلۀ حجاب خود.
خداحافظ شما!
از همۀ فامیل معذرت میخواهم اگر تندی شده است و از همۀ مردم میخواهم مرا به به بزرگواری خودشان ببخشند.
مرتضی جان!
من خیلی دوست داشتم تو را ببینم و من خیلی تو را دوست دارم انشاءالله تو راه مرا ادامه دهی.
ای مردم! من هم مثل شما دوست داشتم در کنار فرزند عزیزم باشم ولی اسلام است، امام حسین(ع) در کنار فرزندانش شهید شد و در کنار بدن مطهّرش فرزندانش را کتک زدند و امام عزیز حجّت را بر همه تمام کرد.
خداحافظ همۀ شما باد!
خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار
والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته
19/11/1365
نام و نام خانوادگی: علیرضا لطفیزاده
نام پدر: امرالله
طلوع: 1351/03/01
عروج: 1365/11/7
محل عروج: شلمچه - عملیات خیبر
محل دفن: دارالسلام گلابچی کاشان
بسم الله الرحمن الرحیم
((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران:169)
آیا چنین میپندارید که شهیدان مانند دیگران مردهاند! نه بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخوردند.
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام و درود به محضر صاحب الزمان(عج) و با سلام و درود خدمت امام امت و شما مردم حزب الله.
شهید و شهادت چه کلمات زیبا و پرمعنایی است که تا کنون نتوانستهایم معنای کامل آن را دریابیم. شهادت چه مقام باارزشی است، مقامی که در روز قیامت همه اهل قیامت به آن غبطه میخوردند و پیامبران به احترام آنان از مرکبها پیاده میشوند. شهید همان کسی است که خداوند دربارهاش همان آیه متن را میفرماید و من نیز از خداوند متعال میخواهم این فیض عظیم را نصیبم کند. اما من آنقدر گناهکارم و گناه کردهام که فکر نمیکنم خداوند متعال چنین فیضی را نصیبم کند.
بار الها، خدایا، معبودا، مولایم! من ضعیف هستم و ناتوان. دوست دارم دشمن چشمهایم را در اوج دردش از حلقه درآورد و دستهایم را در تنگه چزابه قطع کند، پاهایم را در خونین شهر از بدن جدا سازد و قلبم را در سوسنگرد آماج رگبارهایش کند و سرم را در شلمچه از تن جدا نماید تا در کمال فشار و آزار... با دشمنان بجنگم.
گرچه چشمها، دستها و پاها و قلب و سینه و سرم را از تن جدا نماید یک چیز را نمیتواند از من جدا کند و آن ایمان و هدف است که عشق به الله و معشوقم و به مطلق جهان هستی و عشق به شهادت و عشق به امام و اسلام است.
و چند کلمه با دوستان و جوانان عزیز!
ای عزیزان و جوانان! مبادا که در خواب غفلت بمیرید که حسین(ع) در صحرای کربلا شهید شد، علی(ع) در محراب شهادت شهید شد. ای جوانان جهاد اکبر را پیشه کنید و از هواهای نفسانی پیروی نکنید و امروزه بهترین راه برای مبارزه با این هیولای نفسانی هجرت کردن از دیار خود به سوی جبهههاست و اگر نمیتوانید به جبهه بیائید با دعا و نمازهای خود رزمندگان را دعا کنید و همچنین امام عزیز را.
و شما ای پدر عزیزم میدانم که در راه بزرگ کردن من چه زحمتها کشیدی و من هیچ تشکری نکرده بلکه شما را اذیت کردهام و تنها از شما حلالیت میطلبم و از شما میخواهم که مرا حلال کنید و اگر شهید شوم با صبر و شکیبایی خود پوزه دشمنان را به خاک بمالید. در سوگ من گریه نکنید و اگر خواستید گریه کنید برای حسین(ع) گریه کنید.
و شما ای مادر عزیز و گرامیم میدانم که با خون دل خوردن خود با چه زحمت و ناراحتی و چه شب زندهداریها کردی تا مرا بزرگ کنی و به جای اینهمه زحمت شما را اذیت کردم مرا حلال کنید و مرا ببخشید و در سوگ من گریه نکنید. برای علی اصغر(ع) و علی اکبر(ع) و ابوالفضل(ع) که در راه خدا اینگونه شهید شدند گریه کنید نه برای من.
و ای بردران عزیزم! من میدانم که شما را اذیت کردهام و از شما مستمندانه میخواهم که گناهان و بدیهای من بنده حقیر را نادیده بگیرید و مرا حلال کنید و از شما میخواهم که راه مرا دنبال کنید و نگذارید که نام لطفیزاده در جبهه از بین برود و از شما میخواهم که مادر را اذیت نکنید و همچنین شما خواهران، از شما نیز میخواهم که مرا ببخشید؛ چون خیلی شما را اذیت کردم و از شما میخواهم که مرا حلال کنید و از شما میخواهم که حجابهای خود را حفظ کنید، همچون بی بی فاطمه زهرا(س) که حتی با مرد غریبه صحبت نکرد و درس حجاب به شما خواهران داد حجابتان را حفظ کنید و با حجاب کوبنده خود، مشت محکمی بر دهان این جنایتکاران بعث بزنید و در نمازجمعهها و نمازجماعت شرکت کنید و در نمازها رزمندگان و امام عزیز را دعا کنید. ان شاء الله که خداوند متعال به شما توفیق دهد و این وصیتی است از سوی من بنده حقیر و کوچک به شما خواهرانم و همه خواهران دینیام.
مرا عشق حسین دیوانه کرده// دلم را خالی از بیگانه کرده
دل و عشق حسین در راه چو گنجی است// که جا در گوشه ویرانه کرده
وصیتی کرد به من رفیق همسنگرم// که من شهید گر شدم بگو تو با مادرم
طلب نماید از خدا سلامت رهبرم// گریه مکن مادر، من با رفقا میروم
والسلام علیرضا لطفیزاده
1365/10/29
نام و نام خانوادگی: قاسم افضلی
نام پدر: محمد
میزان تحصیلات: سوم راهنمایی
تاریخ ولادت: 1347/1/1
تاریخ شهادت: 1366/4/2
محل شهادت: سردشت
وضعیت تاهل: مجرد
محل دفن: گلزار شهدای یزدل
گزیدهای از زندگینامه شهید والامقام قاسم افضلی یزدلی
شهید قاسم افضلی در سال 1347 در خانوادهای مذهبی و متدین و از نظر اقتصادی متوسط در راوند کاشان دیده به جهان گشود. شش ساله بود که وارد مدرسه شد. ضمن درس خواندن، کار هم میکرد، صبحها مشغول کار در نانوایی و گاهی سنگتراشی و سنگبری بود و عصرها درس میخواند. به هنر نقاشی علاقه خاصی داشت. مراحل تحصیلی از جمله ابتدایی و راهنمایی را در راوند سپری نمود. دوران طفولیت را در دامان پدر و مادری رشد کرد که عشق به ائمه اطهار(ع) و اعتقاد به دین و مذهب در وجودشان شعلهور بود.
شهید افضلی در کارهای خیر و اجتماعی شرکت میجست؛ در ساخت و ساز مساجد و حسینیهها کمک میکرد و بیشتر درآمد خود را خرج اقوام و نیازمندان میکرد. او با شروع نهضت اسلامی ایران در راهپیماییها حضوری فعال داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی با افراد منافق درگیر میشد و در مقابل آنها ایستادگی میکرد.
با شروع جنگ عراق علیه ایران با اینکه سن زیادی نداشت خودش را برای حضور در میدان جنگ آماده کرد و پس از گذراندن دورة آموزشی، وارد جبهه شد. هر وقت که عزم سفر به جبهه میکرد، اول رضایت کامل والدین را میگرفت، بعد راهی میشد.
قاسم چندین مرتبه از طریق بسیج به جبهه اعزام شد و در عملیاتهای کربلای4، فتح فاو و عملیات ماؤوت عراق حضور داشت و در نهایت به همراه یکی از دوستانش به نام شهید هادیان بر اثر انفجار مینی که بر سر راهشان نصب شده بود به شهادت رسیدند. روحشان شاد!
نقل خاطرهای از خانواده شهید:
تازه پیراهن ژرژت مد شده بود و قاسم برادرم برای خودش خریده بود وقتی با اصرار مادرم پیراهن را پوشید مادر به او گفت: چه پیرهن قشنگی! چقدر بهت میاد! إن شاء الله دامادیت!
ولی برادرم بعد از چند دقیقه پیراهن را از تنش درآورد و گفت: مادر این پیراهن رو به برادرام بده اونها میروند دانشگاه و بیشتر از من احتیاج دارند. مادرم گفت: تو این پیراهن را با دسترنج خودت خریدی خودت باید بپوشی! جواب داد: چه فرقی میکنه! وقتی ببینم برادرام لباس خوب پوشیدند خوشحالترم.
قاسم خیلی باگذشت بود و حتی به برادر بزرگتر از خودش میبخشید، مادرم علاقه زیادی به او داشت و بعد از شهادت قاسم نتوانست زیاد در این دنیا بماند و از دنیا رفت.
وصیتنامه برادر شهید قاسم افضلی
سخن خود را با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب و سلام و درود به خانوادههای معظم شهیدان و سلام و درود به ارواح طیبه و پاک شهیدان از صدر تا کنون آغاز میکنم.
ای پدر و مادر عزیز و مهربانم اکنون که رفتن به جبهه واجب شرعی شده و یک تکلیف است من خود را مشمول میدانم به جبهه بروم، امیدوارم زحمات طاقت فرسای خود را حلال نمایید، اگر نتوانستم در این دنیا زحمات شماها را جبران نمایم، ان شاء الله در دنیای آخرت جبران خواهد شد. من آنقدر به جبهه خواهم رفت تا خالص شوم اگر ان شاء الله بر دشمن موفق شوم که پیروز هستم و اگر هم شهید شوم پیروزم که شهادت بهترین و بالاترین خواسته من است.
از برادران میخواهم ضمن درس خواندن به جبههها بروند، نماز را بر پای دارند و به آن عمل کنند. و از خواهر و خواهران دینی میخواهم همانند فاطمه زهرا(س) حجاب را رعایت کنند. و از ملت عزیزم میخواهم جبهه را سرلوحه کارها قرار دهند و از هر نظر که میخواهند چه مالی، چه جانی و چه زبانی از آن حمایت کنند. اگر امروز در وضعیت جبههها قصور کنید آنچنان ضربه مهلکی خواهیم خورد که نسلهای آینده به ما خواهند خندید و باعث ضعف و نابودی اسلام خواهد شد.
سخنان امام را با جان و دل بخرید و هر چه ایشان امر فرمودند انجام دهید که همان مصلحت اسلام است. از مردم میخواهم رعایت حال یتیمان و فرزندان شهیدان را بنمایند و به منافقین اجازه ندهند که در جامعه خود را نشان بدهند و استادانی چون بهشتیها، مطهریها... را از ما بگیرند.
در خاتمه از پدر و مادر و تمامی دوستان و همسایگان طلب حلالیت مینمایم، امید است همگی رستگار و دنیای آخرت را داشته باشیم. والسلام
20/3/1366