شهید غلام رضا خاکسار در سال 1343 در یکی از محلات جنوب تهران(خانی آباد) به دنیا آمد و تا کلاس ششم ابتدایی درس خواند و چون وضع مالی خانواده اش خوب نبود، برای کمک به امر معاش خانواده به کار مشغول شد و بعد از آن همیشه در بستر بیماری بود، هنوز سنش قانونی نشده بود که انقلاب اسلامی رخ داد و غلام رضا با شرکت در راهپیمایی ها به عنوان فردی متعهد و مسلمانی مبارز حضور فعال خود را در صحنه های تظاهرات حفظ کرد و از همان موقع عشق به جمهوری اسلامی و وامام امت در وجود او نمایان شد و به مرور این علاقه زیاد و زیادتر می شد تا اینکه در سال 61 به همراه یکی از نزدیکان به پادگان دوکوهه رفت و زمانی که آن فضا و محیط عارفانه و عاشقانه و بی ریای جبهه را دید بعد از یک هفته تصمیم گرفت که به تهران باز گردد و به عضویت بسیج بیست میلیونی درآید و در آموزش نظامی و تاکتیکی و کلاس های ایدیولوژی شرکت نماید. او حتی شب ها در خیابان ها مساجد نگهبانی می داد.خودسازی رابه طور جدی و کامل آغاز نمود و تصمیم گرفت که هر شب جمعه به هیئت محل(مکتب المهدی) برود و از ان جا که علاقه ی شدیدی به مکتب اهل بیت(علیهم السلام) داش، خود را خدمت گزار و خادم مولایمان ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) می دانست..
در سال 61 به همراه یکی از نزدیکان به پادگان دوکوهه رفت و زمانی که آن فضا و محیط عارفانه و عاشقانه و بی ریای جبهه را دید بعد از یک هفته تصمیم گرفت که به تهران باز گردد و به عضویت بسیج بیست میلیونی درآید و در آموزش نظامی و تاکتیکی و کلاس های ایدیولوژی شرکت نماید. او حتی شب ها در خیابان ها مساجد نگهبانی می داد.خودسازی رابه طور جدی و کامل آغاز نمود و تصمیم گرفت که هر شب جمعه به هیئت محل(مکتب المهدی) برود و از ان جا که علاقه ی شدیدی به مکتب اهل بیت(علیهم السلام) داشت، خود را خدمت گزار و خادم مولایمان ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) می دانست. شهید غلام رضا با اینکه فقط سواد ابتدای داشت، اما از هوش و عقل و شعور و معرفت خدادادی برخوردار بود و حتی این اواخر از هر نظر به تکامل رسیده بود خط زیبای او زبان زد دیگران بود. از دیگر خوصیات مهم غلام رضا محبت به دیگران و بی ریایی، فداکاری، دلسوزی، درستکاری و خلوص نیت را می توان نام برد. بیشتر اوقات بیکاری خود را در خانه به نوشتن نوحه های اهل بیت و شهدا و گوش دادن به نوارهای مذهبی و مطالعه ی کتاب های اسلامی و ورزشی می گذراند.
او طی دوران جنگ تحمیلی بارها به جبهه اعزام شد و طی این سالها بارها زخمی و شیمیایی شد. آخرین روزی که برای خداحافظی نزد من آمده بود چهره ای نورانی و دوست داشتنی داشت ولی نمی دانستم که این چهره ی نورانی نشان دهنده ی پیوستن او به لقاءالله است. او در عملیات کربلای 8 در کنار دریاچه ی ماهی (شلمچه) به فیض شهادت نایل آمد. به گفته ی همرزمانش، غلام رضا شیری بود که در میان آتش و خون به پیش می رفت با این که خود آرپی جی زن بود در جلوی دیگران حرکت می کرد و گویا تعداد زیادی از بعثیان کافر را به هلاکت می رساند و وقتی که مهمات خودش به پایان می رسد از مهمات دوستانش استفاده می کند و برای خاموش کردن کمین دشمن پیش قدم می شود و با پرتاب هر نارنجک، آیه ی مبارکه ی(وجعلنا) را می خواند و نارنجک ها را به سوی دشمن می اندازد و در آخر زمانی که نارنجک هایش به پایان می رسد، نارنجکی از سوی دشمن جلوی پایش می افتدو او با ایثارگری و شجاعت خود نارنجک را در آغوش می گیرد که مبادا دوستان دیگرش آسیبی ببینند. و در همین لحظه است که به معبود خود و به چیزی که عشق می ورزید رسید. عروج خونین و پرواز پر شکوهت از عالم ملک به ملکوت اعلا و نظارت به وجه الله بر پویندگان راهت مبارک باد.
شهید غلام رضا با اینکه فقط سواد ابتدای داشت، اما از هوش و عقل و شعور و معرفت خدادادی برخوردار بود و حتی این اواخر از هر نظر به تکامل رسیده بود خط زیبای او زبان زد دیگران بود.
از دیگر خوصیات مهم غلام رضا محبت به دیگران و بی ریایی، فداکاری، دلسوزی، درستکاری و خلوص نیت را می توان نام برد. بیشتر اوقات بیکاری خود را در خانه به نوشتن نوحه های اهل بیت و شهدا و گوش دادن به نوارهای مذهبی و مطالعه ی کتاب های اسلامی و ورزشی می گذراند.
او طی دوران جنگ تحمیلی بارها به جبهه اعزام شد و طی این سالها بارها زخمی و شیمیایی شد. آخرین روزی که برای خداحافظی نزد من آمده بود چهره ای نورانی و دوست داشتنی داشت ولی نمی دانستم که این چهره ی نورانی نشان دهنده ی پیوستن او به لقاءالله است. او در عملیات کربلای 8 در کنار دریاچه ی ماهی (شلمچه) به فیض شهادت نایل آمد. به گفته ی همرزمانش، غلام رضا شیری بود که در میان آتش و خون به پیش می رفت با این که خود آرپی جی زن بود در جلوی دیگران حرکت می کرد و گویا تعداد زیادی از بعثیان کافر را به هلاکت می رساند و وقتی که مهمات خودش به پایان می رسد از مهمات دوستانش استفاده می کند و برای خاموش کردن کمین دشمن پیش قدم می شود و با پرتاب هر نارنجک، آیه ی مبارکه ی(وجعلنا) را می خواند و نارنجک ها را به سوی دشمن می اندازد و در آخر زمانی که نارنجک هایش به پایان می رسد، نارنجکی از سوی دشمن جلوی پایش می افتدو او با ایثارگری و شجاعت خود نارنجک را در آغوش می گیرد که مبادا دوستان دیگرش آسیبی ببینند. و در همین لحظه است که به معبود خود و به چیزی که عشق می ورزید رسید. عروج خونین و پرواز پر شکوهت از عالم ملک به ملکوت اعلا و نظارت به وجه الله بر پویندگان راهت مبارک باد..
فلیقاتل فی سبیل الله الذین یشرون الحیوة الدنیا بالاخرة ومن یقاتل فی سبیل الله فیقتل او یغلب فسوف نؤتیه اجراً عظیما»؛ مؤمنان باید در راه خدا با آنان که زندگی مادی دنیا را به آخرت برگزیدند جهاد کنند و هرکس در جهاد به راه خدا کشته شد یا فاتح گردید پس او را در بهشت ابدی اجری عظیم دهیم.
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام امت و امت شهید پرور و با عرض سلام به خانواده ی عزیزم، این بنده ی حقیر و محتاج و ضعیف درگاه حق تعالی در نظر داشتم به پدر و مادر و نزدیکان و آشنایان چیزی به عنوان وصیت ننویسم چرا که خودم را جزء صالحان امام زمان (عج) و پذیرفته شدگان درگاه حضرت حق تعالی نمی بینم و وقتی به گذشته ام می نگرم سراسر معصیت و گناه می بینم و مگر نه این که شهدا از نیکان هستند و شرط به فیض شهادت نایل آمدن اخلاص و عمل نیک است که من نه عمل نیک دارم نه اخلاص، اما وقتی نگاهی به رحمت واسعه ی الهی انداختم خودم را برای شهادت آماده کرده ام و مقصود و هدفم از رفتن به جبهه یاری کردن اسلام و دفاع از ناموس و شرفم است و باید از آن دفاع کنیم ، وسیله ام شهادت است که خلعت الله اکبر پوشیده است و در این راه گام زده ام و اگر خونم ریخته شد آن را در راه مریدان امام هدیه کرده ام.
پدر و مادر ای شماهایی که قدرتان را ندانستم و در لحظه ی آخر احساس می کنم که نیاز شدید به رضایت شما نسبت به خودم دارم. از شما حلالیت می طلبم و اگر حلالیت شما نصیبم شود بر این حلالیت مباهات می کنم و از شما می خواهم اگر از خود چیزی در این دنیای فانی گذاشته ام در مسیر اسلام خرج کنید. شما را به خاطر خدا و رسول خدا ترک کردم و عازم جبهه ی حق علیه باطل هستم بدانید که قلبم با شماست و همواره با شما خواهد بود و غم و اندوه به خود راه ندهید؛ زیرا آن که به من جان و حیات داده اینک جانم را خریده و من هم با کمال میل جانم را هدیه می کنم و باز می گردم به سوی او؛ « انالله و اناالیه الراجعون».
مادرم ، مادری که تنها آرزوی فرزند برای شما خوشبختی است. اگر من شهید شدم خوشبختی شما هم فرا می رسد و هیچ وقت از کارهای من برای دیگران تعریف نکن و اگر جنازه ام بدستتان نرسید سعی کن مثل دیگر مادران شهیدان صبر داشته باشی. مادر قبر حضرت فاطمه الزهرا (ع) گم نیست پس باید استقامت کرد و اگر خواستی گریه کنی در خلوت گریه کن آن هم برای اباعبدالله الحسین (ع).
اشک های مادر شهیدان است که سیلی از آن روان می شود و کاخ ستمگران و جباران را از ریشه می کند و در گورستان تاریخ دفن می کند و در آخر از خانواده ی محترم و گرامی ام می خواهم که راه امام را دنبال کنند که راه خداست شهادت مقطعی از حرکت تکاملی است که انسان به وجود مطلق می پیوندد و از طغیان و زبونی در می آید تا بتواند به ملاقات حق برود، مطمئناً باید یکی را انتخاب کنید یا حسین (ع) و شهادت و یا یزید کفر را.
مکتب اسلام مکتبی است که انسان می سازد و کارخانه ی انسان سازی دارد و به او راه می دهد و ایمان می بخشد تا هیچگاه سر تسلیم در برابر ظلم و ستم فرود نیاورد ، اکنون با قلبی مالامال از عشق به الله به سوی جبهه برای دفاع از اسلام می روم تا به ندای « هل من ناصر ینصرنی » امام امت خمینی بت شکن لبیک گویم و بگویم که ای امام این جان ناقابل چیزی نیست که در راه خدا تکه تکه شود. ای کاش هزار جان داشتم و در راه خدا هدیه می کردم ، من راهم را آگاهانه و خالصانه انتخاب کردم که اگر شهید شدم با صدای رسا به گوش منافقان و کفار برسانید که ما با آگاهی و شناخت کافی بدون هیچ چشم داشتی در این راه قدم نهادیم. دوست دارم شهید شوم نمی خواهم که مرگ سراغم بیاید می خواهم خودم سراغ مرگ بروم ، چه مرگی بهتر از این که انسان در راه خدا کشته شود.
ای پدر و مادر عزیز اگرچه فرزند خوبی برایتان نبودم اما امیدوارم مرا ببخشید و بدانید که دوست ندارم وقتی که شهید شدم گریه کنید چون از گریه های شما منافقین وخدانشناس ها خوشحال می شوند ، دوست دارم فکر کنید که شب عروسی من است و روی دامادی مرا می بینید وخوشحال هستید.
و تو ای برادر بزرگم که هیچ وقت حرف تو را گوش نکردم و به حرفهایت توجه نمی کردم امیدوارم که مرا ببخشی و تو ای برادر عزیزم جوانانی مثل شما رشید و دلیر باید پاسدار حرمت خون این شهدا باشید وهمواره کارهایتان فقط برای رضای خدا باشد، چون چیزی در این دنیای فانی باقی نمی ماند ، از تمام فامیل های دور و نزدیک بخواهید که اگر از من بدی دیده اند مرا ببخشند وسلام مرا به تک تک آنها برسانید و برای روح شهدای اسلام از حسینی تا خمینی ، فاتحه بخوانید.
بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد. دوست دارم تا وقتی که جنگ است امام و رزمندگان را دعا کنید. انشاء الله.
در عملیات کربلای 5 ، زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود، حسین خرازی پیگیر جدی این کار شد، که در همان حال خمپاره ای در نزدیکی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید. حسین خرازی فرمانده لشگر 14 امام حسین علیه السلام بود. آنچه می بینید 50 قاب از زندگی این سردار است.
تصویر مردی استوار با یک دست که قرآن میخواند، فرماندهای دلیر که با یک دست میکروفن را گرفته و برای نیروهایش سخنرانی میکند از ماندگارترین صحنههای دفاع مقدس است. شهید حسین خرازی، فرمانده لشکر 14 امامحسین(ع) همانند یک بسیجی شجاع جنگید و با اخلاص تمام نیروهایش را هدایت کرد. شهید خرازی اسفند ماه و در جریان عملیات خیبر جانباز شد و یک دستش را از دست داد و در هشتم اسفند 1365 در جریان عملیات کربلای5 به شهادت رسید. به مناسبت سالروز شهادت این سردار بزرگ، با اسدالله احمدی که در دو عملیات بزرگ دفاع مقدس راوی شهید خرازی بودند، گفتوگویی انجام دادیم که در ادامه میخوانید.
آشنایی شما با شهید خرازی به دفاع مقدس برمیگردد یا قبل از شروع جنگ ایشان را میشناختید؟
من با شهید خرازی زمان جبهه و جنگ آشنا شدم. از زمان عملیات فتحالمبین من
راوی ایشان شدم، از همانجا اسمشان را شنیدم و خودشان را دیدم. در دو
عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس توفیق داشتم تا در کنارشان باشم. بعد از
این دو عملیات هم شهید خرازی را میدیدم ولی در این دو عملیات به طور خاص
در کنارشان بودم.
فرماندهان شهید دفاع مقدس بهترین الگو برای
معرفی به مردم و مدیران هستند. شهید خرازی در سادهزیستی و مسئولیتپذیری
چطور آدمی بودند و چگونه رفتار میکردند؟
بیشتر شهدا با وجود تفاوتها، ویژگیهای نزدیک به هم زیادی داشتند. در
مقطعی که بنده کنار شهید خرازی بودم، ایشان را یک انسان کمتوقع و پرکار
دیدم. یکی از ویژگیهایی که بیشتر فرماندهان از جمله ایشان داشتند، بیشتر
عمل کردن و کمتر حرف زدن بود. برخلاف چیزی که امروز شاهد هستیم و بیشتر
مسئولان حرفهای خوب زیاد میزنند و کمتر عمل میکنند، فرماندهان بزرگ دفاع
مقدس بیشتر به چیزی که اعتقاد داشتند عمل میکردند. آن زمان اصلاً بحث
مالی مطرح نبود. سختی تجسم دوره هشت سال دفاع مقدس در همین است که چطور
انسانهایی در یک شرایط خاص با کمترین امکانات جنگی و دست خالی
جنگیدند.شاید ترسیم چنین شرایطی برای انسانهای امروزی سخت باشد. جالب است
بدانید یکی از مواردی که فرماندهان، رزمندگان را تهدید میکردند مربوط به
شرکت ندادن آنها در عملیاتها بود. این نکته بسیار زیبایی است. معمولاً در
ارتشهای دنیا هر کسی سعی میکند خودش را از میدان خطر دور کند ولی ما
موارد متعددی را داشتیم که رزمندگان و فرماندهان از اینکه در عملیات شرکت
نکنند ناراحت میشدند و اگر یک روز فرماندهای میخواست زیرمجموعهاش را
تهدید کند، آنها را از شرکت در عملیاتها منع میکرد. شهید خرازی را من یک
انسان ساده، بدون تکلف و مخلص دیدم. متأسفانه امروز برخی نتوانستهاند بین
توکل و تلاش ارتباط درستی برقرار کنند ولی شهید خرازی و مجموعهشان کاملاً
توانسته بودند این ارتباط را به وجود بیاورند و حفظ کنند. آنها همه تلاش
خودشان را انجام میدادند و در عین حال توکل هم میکردند. یعنی طوری نبود
که یک جا سستی و تنبلی کنند و بعد به قضا و قدر بسپارند. ما امروز شیپور را
از دهان گشادش میزنیم و به خاطر همین جواب نمیگیریم. شهید مطهری
میفرمایند گوش و زبان بس است و چیزی که امروز زیاد داریم حرف زدن و شنیدن
است و متأسفانه عمل نیست. در عملیات فتحالمبین وقتی دوستان به مشکل
برخوردند قرار بود روز قبل عملیات به شناسایی بروند که با اعتقاد زیادی
دعای «وجعلنا» را میخواندند و میرفتند و موفق هم بودند.
شما خودتان از نسل همین رزمندگان هستید و به نظرتان این منش و روش از کجا میآمد؟
در آن مقطع تاریخی عملکردها بود که افراد را نشان میداد. اگر فردی در بروز
استعدادها و شجاعت قوی عمل میکرد وقتی در یک جمع قرار میگرفت بدون هیچ
منیتی با احساس مسئولیت بالا سعی میکرد به مجموعه خدمت کند. فرماندهان هم
وقتی میدیدند این شخص چنین توانمندیهایی دارد با آغوش باز او را
میپذیرفتند. رابطه بین فرمانده و نیروهایش از بالا به پایین نبود بلکه بر
اساس محبت و باور قلبی بود. ما در مجموعه نیروهای مردمی و سپاه این روحیه
را به خوبی میدیدیم. تبعیت، عشق و علاقه فرمانده و نیروها را شاهد بودیم.
خودم با چشمانم رابطه شهید خرازی و کادرهای تیپ را میدیدم. قدرت یگانها عمدتاً به فرماندهشان است و میدیدیم وقتی فرماندهان شهید میشدند شوک بزرگی به نیروها وارد میشد. مثلاً وقتی حاج احمد و شهید همت از یگان خارج شدند یگان با افت شدیدی مواجه شد. این به خاطر رابطه مجموعه با فرماندهی بود. بارها دیده بودم شهید خرازی احساس میکرد برخی همکارانش در تیپ از وظایفشان کوتاهی کردهاند و هنگامی که با توپ و تشر صحبت میکرد، آنها با جان و دل میپذیرفتند. وقتی ایشان دستور میداد همان باور، اعتماد و محبت سبب میشد آنها فرمان را با جان و دل اجرا کنند. وقتی فرمانی از سوی شهید خرازی صادر میشد برای نیروها در حکم فرمان حضرت امام بود و رزمندگان هر کاری میکردند تا آن دستور را به نحو احسن انجام دهند. من بارها و بارها این موضوع را مشاهده کردم. برای مثال وقتی برای نیروهای اطلاعات فرمان شناسایی منطقه میآمد، اصلاً بحث خطرات مطرح نبود و جان اولویت دوم نیروها بود. اولویت اول اجرای مأموریت و وظیفه بود.
یکی از خاطراتم به عملیات بیتالمقدس برمیگردد. یکی از یگانهایی که محاصره خرمشهر را کامل کرد تیپ 14 امام حسین(ع) بود. یکی از فرمانده گردانها اعلام کرد که نیروهایمان به اروند رسیدهاند. معنای این حرف محاصره خرمشهر بود. شهید خرازی گفت: شما خودت رفتی یا بچهها گفتهاند؟ گفت: بچهها گفتهاند. شهید خرازی گفت: خودت برو و ببین نیروها رسیدهاند یا نه.
فکر کنم شهید موحددوست بود و بعد از 40 دقیقه که تماس برقرار شد، گفت: خودم رفتم و با آب اروند وضو گرفتم. رابطهها بر اساس محبت از سطوح پایین بود و تا بالا میآمد. مثلاً همانطور که یک بسیجی فرمانده تیپ گردانش را دوست داشت این فرماندهان هم برای حفظ نیروهایشان احساس مسئولیت زیادی میکردند. یکی از فرمانده لشکرها در عملیات والفجر8 چون غواصها حضور داشتند دستور داد عسل خریدند تا نیروهایی که داخل آب میروند رطوبت آب به سلامتیشان آسیب نزند. در یکی از عملیاتها وقتی یکی از یگانهای تیپ شهید خرازی تعدادی شهید و مجروح داد اخمهایشان درهم رفت و ناراحتی از چهرهشان میبارید. اینها همه از خلوص افراد میآمد.
شهید خرازی در صحبتهایشان بیشتر روی چه موضوعاتی تأکید داشتند و نبوغ نظامی و فرماندهیشان در عین رفاقت با نیروها به چه شکل بود؟
قاطعیت و صلابت در عین لبخندهای همیشگی و فرماندهی بر قلبها را داشتند.
ایشان روی خلوص نیت تأکید داشتند. من فکر میکنم امروزه یکی از معضلاتی که
مسئولان ما با آن دست به گریبانند خدشهدار شدن خلوص و ضعیف شدن تقواست.
فیلمی از شهید خرازی مربوط به عملیات والفجر8 دیدم که با غواصها صحبت
میکند و به خاطر غافلگیری دشمن تأکید دارد اگر زخمی هم شدید سروصدا نکنید.
بعد میگوید اگر هم زخمی شوید درد ندارد و به دست خودش اشاره میکند و
ادامه میدهد زمانی که مجروح شدم درد احساس نمیکردم. بعد بلافاصله توبه
میکند و میگوید ریا شد. شاید در آن لحظه به ذهنش خطور کرده تا خودش را
مثال بزند و سریع از بابت این کارش ناراحت میشود. یا در عملیات فتحالمبین
اتفاقی افتاد و قرار شد عملیات یک شب عقب بیفتد و نیروها پای کار رفته
بودند. ایشان بین راه دستور داد عقب بیایند و در آن لحظه برای آرامش خودش
شروع به خواندن آیتالکرسی کرد. در بین نیروهای نظامی چنین مسائلی مرسوم
نیست و فقط دستورات خشک نظامی وجود دارد.
چرا این مسائل امروز برای ما دست نیافتنی است؟
مشکل امروز ما در جامعه این است که در عمل باور قلبی نداریم. اگر کاری را
برای خدا کردیم حتماً نتیجه میدهد. تحمل رزمندگان در جنگ، تحمل اسرا در
اسارت یا تحمل زندان برای مبارزان مخالف شاه در قبل از انقلاب با توکل به
خدا صورت گرفت. با اراده خالص جلو آمدند و خدا هم توان برای مقاومت را در
وجودشان گذاشت. وگرنه خیلی از منافقین که در عملیات مرصاد دستگیر شدند با
کوچکترین حرکتی بریدند و همه را لو دادند. آقای اصفهانی ترانهای با این
مضمون میخواند: «جماعت یک دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن/ برید از اونا
بپرسید که شنیدهها رو دیدن» که خیلی آن را دوست دارم. متأسفانه گاهی در
حوزه دفاع مقدس تحریفهایی صورت میگیرد و باعث میشود جوانان حرف راست را
هم باور نکنند. چند روز پیش عکسی از شهید مهدی باکری در تلگرام دیدم.
چهرهای خاکی و خسته و نشسته و در همان نگاه اول اگر کسی نشناسد نمیفهمد
او فرمانده لشکر است. مسائل جنگ را متأسفانه یکسری از راویان با اغراق و
شکل دیگری بیان کردند و باور اتفاقات را برای مردم کم کردند. در صورتیکه
اصلاً نیازی به تحریف نیست و دفاع مقدس مثل یک گنج پربار است که در هر
لحظهاش دهها نکته نهفته است. در جنگ بچهها عملیات انجام میدادند و اگر
مشکلی پیش میآمد میفهمیدند از کجا ضربه خوردهاند و سریع جبران میکردند.
به خاطر همین روزهای اول جنگ کسانی که کوچکترین اطلاعاتی از مسائل نظامی
نداشتند جزو بهترین طراحان عملیاتها شدند اما در روایتگری به این شکل نبود
و پس از گذشت زمان حرفها هم بال و پر گرفتند و این قسمت بیشترین ضربه را
به شهدا و رزمندگان زد.
در پایان از ارادت شهید حسین خرازی به امام خمینی و شهدا بگویید.
نسبت به امام و شهدا ارادت ویژه و خاصی داشتند. در والفجر4 راوی ایشان کس
دیگری بود و تعریف میکرد تعدادی از بچههای اطلاعات لشکر به منطقه
کوهستانی میروند و گویا حین مأموریت به شهادت میرسند. ایشان از شهادت
نیروهایش خیلی اذیت شد و تا چندین روز خیلی گرفته و ناراحت بود. شهید خرازی
در یکی از سخنرانیهایشان میفرمایند:«همواره سعیمان این باشد که خاطره
شهدا را در ذهنمان زنده نگهداریم و شهدا را به عنوان یک الگو در نظر داشته
باشیم که شهدا راهشان، راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند که در این راه
شهید شدند.» خودشان هم با اینکه در جریان عملیات خیبر یک دستش را از دست
میدهد و جانباز میشود ولی این جانبازی کوچکترین خللی بر مسئولیتپذیری و
جنگیدنشان وارد نکرد.
مادر شهید خرازی به نقل برخی از خاطرات فرزندش پرداخت و گفت: حسین برای مسئله حق الناس و رعایت حقوق دیگران ارزش زیادی قائل بود و تفاوتی میان خودش و دیگران قائل نمی شد. یکی از هم رزمان او برایم تعریف کرد که یک بار در جبهه برای همه آبگوشت پخته بودند و در ظرفی دل و قلوه آن را برای فرمانده ها جدا گذاشته بودند. حسین وقتی متوجه قضیه می شود با همان یک دستش که در جنگ سالم مانده بود، این ظرف را بلند می کند و آن را داخل ظرف اصلی غذا سرازیر می کند و می گوید بین ما هیچ تفاوتی وجود ندارد و اگر غذایی هست همه باید از آن به طور برابر استفاده کنند.
و همچنین درباره روزهای منتهی به شهادت فرزندش گفت: زمانی که هنوز خبر شهادت حسین را نمی دانستیم، شبی در خواب دیدم که سوار بر یک هلیکوپتر شده و در آسمان حرکت می کنم و از آن بالا بر سر مردم گل می ریزم. صبح که از خواب بیدار شدم پسر بزرگم به من گفت مادر گریه و شیون نکنید که حسین شهید شده است.
وی با بیان اینکه ۳۲ سال از شهادت فرزندم می گذرد و در این سال ها مسئولان بسیاری به خانه ما رفت و آمد کرده اند، اظهار کرد: خاطرات حسین را بارها و بارها گفته ایم و خیلی ها آنها را در کتاب ها نوشته و چاپ کرده اند، اگر قرار به گفتن باشد دیگر گفته ایم، بس است، دیگر وقت عمل رسیده است.
سردار حسن آقایی از رزمندگان غیور هشت سال دفاع مقدس و هم رزم شهید حسین خرازی نیز گفت: در زمان عملیات فتح المبین درگیری های شدیدی میان ما و دشمن رخ داد. دشمن از سمت چپ و راست و پشت سر ما را محاصره کرده بود. از آقای محسن رضایی نامه آمد که با این وضعیتی که پیش آمده بهتر است عقب نشینی کنید، اما حاج حسین مخالف بود و معتقد بود در این صورت نیروهایش تلفات بسیاری خواهد داد. خیلی به او اصرار کردند ولی او مقاوت کرد و قبول نکرد و در نهایت عملیات فتح المبین با مدیریت و مسئولیت شخص حاج حسین خرازی انجام گرفت و ثمره شیرینی داشت و ما توانستیم در این عملیات ۱۵ هزار نفر از افراد دشمن را به اسارت بگیریم.
وی افزود: او فرمانده ای بود که دوش به دوش نیروهایش حرکت می کرد و در مقر فرماندهی اش نمی نشست تا نیروهایش را به جلو بفرستد و خودش در امان بماند. او هر ماه ۱۲۰۰ تومان حقوق می گرفت و آن را برای سلامتی رزمنده های گردانش صدقه می داد. اگر برای ماموریت به تهران یا اصفهان می رفت با ماشین و هزینه سپاه می رفت، ولی اگر به مرخصی می آمد محال بود از آنها استفاده کند و حتما از جیب خودش هزینه می داد.
وی ادامه داد: حاج حسین تعصب و وسواس شدیدی درباره بیت المال داشت. او موقع برگشت از جبهه هرگز از پول سپاه برای هزینه بنزین و غذای بین راهش استفاده نمی کرد. لازم است که مسئولان کشور این حرف ها را بشنوند و الگوی عملشان قرار دهند.