خاطرات شهید رضا پورخسروانی از شهید مصطفی اسداللهی زوج
خار چشم ضدانقلاب
طلبه شهید مصطفی اسداللهی زوج در گرما گرم تیر ماه 1346 در شیراز به دنیا آمد و هنوز در شادمانگی ایام کودکی خود، دست در دامان پرمهر پدر و مادر داشت که نگاه سرد و خاموش مادر، بزرگترین غمهای عالم را در وجود او ریخت. وی در اولین سالهای زندگی از نعمت وجود مادر بینصیب ماند. با این همه با حمایت بیدریغ پدر، دوران پرملال زندگی و ایام پراضطراب درس و مدرسه را پشت سر گذاشت اما دیری نپایید که پدر نیز روی در نقاب خاک کشید و بار دیگر مصطفی را با روزهای پر فراز و نشیب زندگی تنها گذاشت. مصطفی پس از پیروزی انقلاب همدوش با برادرش محسن، مسجد محل را پایگاه فعالیتهای فرهنگی و مذهبی خود قرار داده و در این سنگر مقدس، در مبارزه با منافقین و گروهکهای ملحد ضد انقلاب کمر همت بست. وی بعد از حضور در جبهههای جنگ سرانجام در روز 21 تیرماه 1364 حین عملیات قدس 3 تشنه لب به شهادت رسید.
با اوج گیری مبارزات امّت مسلمان ایران و پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری زعیم عالی قدر امام خمینی، فعّالیت های مصطفی نیز روز به روز بیشتر شد به طوری که در کنار دیگر برادران مسجد محل خصوصاً شهید حکمت خواه، شهید تابنده و برادر شهیدش محسن، به کارهای تبلیغی در محل و در سطح شهر می پرداختند. زمان فعّالیت منافقین کور دل، مصطفی در پیشاپیش صفوف حزب الله به مبارزه ی گسترده ای در رویارویی با این گروهک ملحد می پرداخت.
با شروع جنگ تحمیلی، مصطفی همانند دیگر فرزندان انقلاب در تب حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل می سوخت و چندین بار جهت اعزام به بسیج مراجعه نمود، ولی به دلیل کمی سن از اعزام او جلوگیری شد تا آن که در عملیات فتح المبین، برادرش محسن به شهادت رسید و او با شدّت بخشیدن به فعّالیت های خود در سنگر مسجد و مدرسه، عزم خود را در جهت ادامه ی راه برادر جزم نمود و این بار با حضور خود در جبهه های نور علیه ظلمت و رویارویی با کفّار بعثی، راه حق را پیمود و به خیل مجاهدان فی سبیل الله پیوست.
شهید مصطفی اسداللّهی زوج در تاریخ 20 تیر ماه سال 1364 در عملیات قدس 3 در منطقه ای از خاک عراق، دعوت حق را لبّیک گفته و جسد مطهّرشان در کربلای منطقه بر جای ماند.
به امید این که ما نیز با عمل مخلصانه و حضور در جبهه های نبرد و یاری رزمندگان پر توانمان، بازگشای راه کربلا و قدس شریف باشیم. والسّلام
یادش گرامی و راهش مستدام باد
بسم الله الرّحمن الرّحیم
وصیت نامه ی شهید
مصطفی اسداللّهی زوج
«یا ایّتها النّفس المطمئنّة، إرجعی إلی ربّک راضیة مرضیة، فادخلی فی عبادی، و ادخلی جنّتی».(سوره ی فجر، آیات 27 تا 30)
«ای نفس قدسی، مطمئن و دل آرام (و به یاد خدا) امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود به نعمت های ابدی او و او راضی از اعمال نیک توست، باز آی و در صف بندگان خاصّ من در آی و در بهشت (رضوان) من داخل شو».
خدایا! آیا نوبت به ما رسیده است که به حضورت باز آییم و آیا تو از ما راضی هستی و آیا ما در صف بندگان خاصّت درآمده ایم و ان شاء الله در بهشت تو داخل می شویم؟
من مصطفی اسداللّهی زوج، اکنون که برای بار دوم به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده ام و ان شاء الله برای عملیات سرنوشت سازی آماده می شوم، بهتر است چند کلمه ای با برادران و خواهرانم صحبت کنم:
اوّل با سلام به ابرمردی که تبر ابراهیم در دست و با سلام به مردی که عصای موسی در دست و با سلام به خاتم الانبیاء محمّد مصطفی(ص)، مردی که از عربستان، شهری که در ظلمت و جهل فرو رفته بود، شهری که نکبت از آن می بارید ظهور کرد و یک باره در تمامی دنیا ندا در داد که: «قولوا لا اله الّا الله تفلحوا» و دینی نو و کامل تر از دین های پیشین آورد و سلام بر جانشینان برحقّش علی(ع) و فرزند بزرگش حسن(ع) و با سلام به سرور شهیدان، رهرو همه ی نفس های مطمئنّه، ابا عبدالله سیّد الشّهدا(ع)، امام سوم، مرد خدا، مردی که از خدا مأموریت داشت که خود و 72 یارش را فدای اسلام کند. جا دارد سلام گرم خود را بر او بفرستم و از ته دل فریاد برآورم السّلام علیک یا ابا عبدالله و با سلام به فرزندانش ... و فرزند آخرینش که در غیب به سر می برد «امام زمان(عج)» و با سلام به نایب برحقّش (خمینی)، فرزندی که پرچم خونین حسین را بر دوش گرفت و پانزده سال را برای خدا تحمّل کرد، سوز شهادت فرزند را برای خدا تحمّل کرد و هجرت از کشوری به کشور دیگر را برای خدا تحمّل کرد و اکنون با پرچم خونین حسینی بر دوش به کشور آمده و جوانان، لبّیک گو به دست بوسش می روند و این جا بهتر است بگویم ای امام! ما اهل کوفه نیستیم که تو را تنها بگذاریم «تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست» خدایا نمی دانم وصیتم را از کجا شروع کنم، خوب بهتر است همین جا صحبتم را شروع کنم. اوّلین صحبتم به بازماندگانم می باشد:
برادر و خواهرم! حسین(ع) الگوی ماست، حسین(ع) وقتی می خواست به سوی میدان برود یک حرفی به خواهرش زینب(س) زد و گفت خواهرم! مادرم فاطمه از من خیلی بهتر بود ولی خدا می خواست و او رفت و به خدا رسید، پدرم علی(ع) از من خیلی بهتر بود ولی او هم خدا خواست و رفت و برادرم مجتبی از من خیلی بهتر بود ولی او هم خدا خواست و رفت؛ اکنون نوبت به من رسیده و باید من هم بروم و بعد از من مبادا کاری انجام بدهی که در نزد خدا مورد مؤاخذه قرار گیری، مبادا با اعمالت دشمن را شاد کنی و الان به شما می گویم برادر و خواهرم! مادرمان از من خیلی بهتر بود، خدا خواست و رفت، پدرم از من خیلی بهتر بود ولی او هم خدا خواست و رفت، برادرم محسن هم از لحاظ ایمان و هم از لحاظ تقوا از من خیلی بهتر بود ولی خدا خواست و او هم راه خود را آگاهانه شناخت و رفت، چه خوش است آنان که وقت دادن جان به جای گریه، خندیدند و رفتند.
خدایا! نمی دانم چه بگویم، من بنده ی پر رویی هستم، منی که 17 سال عمر کرده ام ولی سراسر عمرم گناه بود، منی که حتّی یک ساعت عمرم به یاد تو نبوده ام. خدایا! مگر من برای تو چه کرده ام که الان از تو شهادت می خواهم، من احساس شرم می کنم. خدایا! قلب من سیاه شده. خدایا! با عین حال که می دانم خیلی گناه کرده ام ولی خدا، با همه ی این حال امید به رحمت تو دارم، می دانم که خدا، ابوذر را تو ابوذرش کردی، خدا، سلمان را تو سلمانش کردی، خدا، حر را تو حرّش کردی، خدا، خمینی را تو خمینی کردی، خدا، دست این همه بندگانت را گرفتی، آیا دست مرا نمی گیری، خدا، قسمت می دهم به آبروی حسین، به آبروی سلمان و ابوذر و حر قسمت می دهم که دست مرا بگیری و ببری آن جا که خالصانت را بردی و خدای من، این را بدان که اگر بخواهی مرا به مرگ طبیعی از دنیا ببری، می گویم و این جا می نویسم که بندی را به گردن جنازه ام بیندازند و روی خاک بکشند و بگویند این بنده ای بود که شهادت را از خدا خواست ولی از بس گناه کرده بود خدا او را شهید نکرد و در این جا که می دانم خدا مهربان است و یار و غمخوار بندگانش هست. چند وصیت دارم که به برادران و خواهرانم می کنم: در شهادت من صبر کنند چون که خدا در قرآن صابرین را به اجر عظیمی بشارت می دهد. مساجد را که سنگر عظیمی هستند و امام آن قدر روی مساجد تکیه دارند خالی نکنید. امام عزیز را یک لحظه تنها نگذارید و تا پای جان از امام و ولایت فقیه پیروی کنید و همیشه بعد از نمازهایتان به او دعا کنید، چون هر چه داریم اوّل از خدا و بعد از وجود رهبر است. نماز جمعه، سنگر عاشقان الله را فراموش نکنید و انقلابمان را به جهان و جهانیان صادر کنید، حزب الله را تشکّل بخشید و سنگر گروه های مقاومت را خالی نکنید، جبهه ها را خالی نکنید و تبلیغات را که امام می فرمایند از اهمّ امورات است به نحو احسن انجام دهید. از وصایای دیگرم این است که ان شاء الله من که شهید شدم مبادا بگذارید دشمنان بیایند و به راحتی بنشینند و به اسلام و شهدا زخم زبان بزنند، به محسن زخم زبان زدند، دل او را شکستند، خدایا دلشان را بشکن. خوب برادران و خواهران، من الان در لباس دامادیم هستم و آن قدر خوشحالم که تا این جا خدا دستم را گرفته و به جبهه آورده و شب شهادت من مثل شب عروسیم است. آیا شما شب عروسی بر من گریه و زاری می کنید؟ من این راه را که راه انبیاء الهی، راه سرور شهیدان حسین(ع) است را آگاهانه انتخاب کرده ام، به خدا قسم می دانم کجا می روم، اگر نمی دانستم هیچ گاه حاضر نبودم به خاطر این راه جانم را فدا کنم. در شهادت من خم به ابرو نیاورید، چنان چه زینب صبر کرد صبر کنید، برای من گریه نکنید، به یاد ابا عبدالله الحسین، به یاد علی اصغر حسین(ع) باشید ... .
صحبت محسن را فراموش نکنید، سینه زنی بکنید برای حسین، به یاد سینه زنی های محسن که به قول امام هر چه داریم از همین سینه زنی هاست. خوب بیش از این وقت گرانبهایتان را نمی گیرم.
اگر جنازه ی من پیدا نشد بی تابی نکنید و اگر پیدا شد جنازه ی این بنده ی حقیر را از مسجد توکّلی تشییع کنید و در دار الرّحمه در قطعه ی شهدا در نزدیکی محسن و بقیه ی شهدا مرا دفن کنید تا شاید محسن و بقیه ی شهدا در روز قیامت مرا شفاعت کنند و اگر مقدور بود مرا سیّد علی محمّد دستغیب در قبر بگذارند و خود آقای دستغیب تلقین را بخواند.
ضمناً یادتان نرود قبل از گذاشتن من درون قبر ان شاء الله 10 مرتبه دعای فرج «إلهی عظم البلاء ...» را بخوانید و بعد مرا دفن کنید و البته اگر مراسم تشییع من در شب صورت بگیرد چه بهتر.
مسأله ی دیگر این است که برادرزاده و خواهران من و همه ی دوستان و آشنایان، شما حقّ زیادی بر گردن من دارید و اگر مرا حلال نکنید من روز قیامت با روی سیاه نمی توانم سوی محشر بیایم، پس به خاطر خدا از حقّ خود بگذرید، ان شاء الله که خدا به شما اجر عظیمی عنایت فرماید و مرا حلال کنید و برایم دعا کنید.
ضمناً تمامی اموالم را به دست .......... می سپارم تا خود به نفع اسلام و مسلمین آنها را خرج کند. از همگی التماس دعا دارم، ضمناً از بد خطّی مرا ببخشید، زیرا وصیت نامه را سریع نوشتم. والسّلام
مصطفی اسداللّهی زوج
23 / 11 / 62
شهید اول: شهید مهدی نظیری
نوحهخوان کرب و بلای حسین (ع)
مهدی نظیری فرزند نوروزعلی 22 مرداد ماه سال 1348 در خانوادهای معتقد و پایبند به اصول مذهبی متولد شد. علاقه به مذهب و روحانیت راه او را به مدرسه علمیه باز کرد و مدتی را به مطالعه دروس دینی در حوزه ابوصالح گذراند. این همه بیشترین عشق او حضور در جبهههای جنگ بود تا زمانی که در شیراز به سر میبرد بیقرار و ناآرام بود و آنگاه که به جبهه میرفت و بازمیگشت تا مدتی خاموش بود. گویی آبی بر آتش وجودش ریخته شده است و باز طولی نمیکشید که آن آتش باز شعلهور میگشت و بیتابانه تدارک رفتن میکرد.
از خاطرات به یاد ماندنی او نوحه و روضههایی بود که میخواند. ساعتها در اتاقی مینشست و به تنهایی با صدایی که مملو از درد و سوز عشق بود نوحههای کربلای حسینی را میخواند. سرانجام این نوحهخوان حسین به راه حسین شتافت و در کربلای ایران همچون مولایش با لبان تشنه به دعوت حق لبیک گفت و ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسین را پاسخ داد؛ زیرا که «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» و یارانش را نوحهخوان غمش نمود. از حدود دو ماه قبل از شهادت و خصوصا آخر زندگیاش بسیار شاد و بشاش مینمود و مکرر خنده بر لبانش میدیدیم. در همین ایام به زیارت امام هشتم(ع) رفت و بعد از بازگشت بار دیگر عازم جبهه شد.
مهدی نظیری طلبه عارف و بسیجی امام زمان و یکی از یاوران انقلاب اسلامی در تاریخ 21تیرماه 64 حین عملیات قدس 3 در جبهه غرب میمه (دهلران) مظلومانه با لبان خشک سر به بالین مولایش ابا عبدالله الحسین(ع) نهاد و همچون علیاصغر با لبان تشنه به لقاءالله پیوست و به یقین شهادت او همچون شهادت تمامی دوستانش تیری در قلب استکبار جهانی خواهد شد.
وصیتنامه شهید مهدی نظیری
بسم الله الرحمن الرحیم
کتب علیکم القتال و هو کره لکم وعسى ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسى ان تحبو ا شیئا و هو شر لکم و الله یعلم و انتم لا تعلمون (بقره 216 ). حکم جهاد براى شما مقرر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است لیکن چه بسیار شود که چیزى را شما ناگوار شمارید ولى به حقیقت خیر و صلاح در آن بسیار و چه بسیار مىشود که چیزى را دوست دارید و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به مصالح امور داناست و شما نادانید. آنان که شهید شدند سوختند و پرتو افکندند و جهان را به نور خود منور نمودند و با پیکرشان کلمه کلمه تاریخ را ساختند و با جانشان به آن روح بخشیدند.
... در طول زندگىام دلم مىخواست که کسى را پیدا کنم و حرف دلم را با او بگویم تا اینکه پیدا کردم و او مرا طلبید و دستم را گرفت و مرا به سر منزل مقصود هدایت کرد. در این مواقع هدف باید الهى باشد. در این قطعه دلم مىخواهد کمى با برادران طلبه صحبت کنم البته آنان همه سروران ما هستند ولى چند سخن را باید گفت. اگر طلبهها با علم بیشترى به شهادت برسند در آن دنیا از دیگر شهیدانى که علمشان کمتر است افضل هستند. از برادران طلبه خواستهام این است که حوزه علمیه این سنگر علمای شهید از جمله شهید آیتالله دستغیب را حفظ کنند و آن را ترک نکنند. بارى دیگر از همان استاد شنیدم که مىگفت هرکس به طلبگى پشت کند پشیمانى بر او نازل خواهد شد. در این زمان و موقعیت مملکت ما هر شخصى هر چند هم که فعالیت کند باز هم کم است. از طرف اینجانب حقیر به برادران گرامى مسجد بگویید که سعى کنند معنویت را از دست ندهند و معنویت شما در حال از دست رفتن است. قرآن بخوانید. خداوند مىگوید کافران از قرآن همان کتاب الهى ترس دارند و همیشه به قرآن مسلح باشید. وصیت مىکنم که اگر پیکرم به شیراز آمد به هنگام به خاک سپردنم چشمانم را باز بگذارید تا منافقین و کفار بفهمند که شهیدان کورکورانه به این راه نرفتهاند و مقلد امام بودهاند و امام را مىشناسند. برادران من سعى کنید شهدا را از یاد نبرید... 8تیرماه 1364
شهید «رضا پورخسروانی» در سال 1343 در شهر شیراز به دنیا آمد. باوجود سن و سال کمی که داشت در راهپیماییهای دوران انقلاب شرکت میکرد و در سن 16 سالگی به جبهه شتافت و در گروه جنگهای نامنظم به فرماندهی شهید چمران به دفاع از کشور پرداخت.
بعد از وارد شدن به سپاه در مخابرات لشکر 19 فجر به ایفای نقش پرداخت و لیاقت وی باعث انتخاب وی بهعنوان معاون مخابرات تیپ فاطمه الزهرا (س) شد. بعد از مدتی بهواسطه عملیات گسترده سپاه، با عنوان معاون مخابرات لشکر 19 فجر به انجاموظیفه ادامه داد. روح شهید پورخسروانی در 22 بهمن سال 64 و آغاز عملیات والفجر 8 آسمانی شد.
در بخشی از وصیت نامه شهید میخوانیم: «.. استادان و معلمان و اولیاء مدرسهام یک حرف کوچک با شما دارم، شما از من میخواستید که تکلیفم را بنویسم من هم تکلیفم را نوشتم نه با قلم روی کاغذ بلکه با خون بر روی خاک. شهادت درسی بود که من از جان آن را خواندم و چون یک شاگرد خوب آن را یاد گرفتم و در کلاسی که معلم آن الله بود و شاگردانش که شهیدان هستند، آن را بهخوبی جواب دادهاند و اگر خواست پروردگار باشد قبول خواهم شد و به کلاس بالاتر ترفیع خواهم یافت...»
در فرازهایی از زندگی این شهید در کتاب «مقیم کوی رضا (ع) به زبان پدرش میخوانیم: «فردای روزی که امام رضا (ع) در خواب مژده تولد رضا را به من داد در بانک حساب پساندازی باز کردم برای زیارت امام رضا. رضا چهاردهماهه بود که به زیارت ثامنالحجج (ع) رفتیم. اولین بار بود که رضا را میبردم نزدیک ضریح مطهر آقا تا رضا به ضریح نزدیک شد دستان کوچکش را در میان شبکههای ضریح کرد و با تمام قدرت آن را گرفت، هر چه او را جدا میکردم باز با تمام وجود خود را به ضریح میچسباند. هر چه کردم او را جدا کنم نشد که نشد. زائران که متوجه رفتار غیرمعمول رضا شده بودند شروع کردند به صلوات. مردم اطراف رضا که عاشقانه ضریح امام را در آغوش گرفته بود حلقهزده و هر کس تکهای از لباس او به عنوان تبرک میکند. یکی از خادمین حرم پیشقدم شد و رضا را با زور از ضریح جدا کرد. آن روز در صحن سقاخانه جشن گرفتند و نقارهخانه حرم شروع کرد به نواختن.
وقتی به مهمانسرا برگشتیم، وقتی لباس پارهپاره رضا را عوض میکردم متوجه جای پنجانگشت سبزرنگ پشت رضا شدم.»
زندگینامه سردار شهید محمود یزدان جو
نویدشاهد: شهید محمود یزدان جو در سال 1343 چون بهار در برگ ریزان باد شکفت و شهر را غرق بوسه و تبسم کرد . در روز 3 شعبان المعظم ، در حالیکه فرشتگان آسمان میلاد سومین آفتاب اشراق را غرق پایکوبی بودند محمود چون شکوفه بر شاخه دستهای خشکیده خزان زده مادر گل کرد و لبخند مهر را بر گونه های افسرده او نشاند .
شهید محمود یزدان جو تحصیلات خود را تا سال اول دبیرستان ادامه داد و در سال 1360 در حالیکه مادر با کاسه پر آب چشم با او وداع می کرد به سلحشوران هشت سال دفاع مقدس پیوست .
عملیانهای فتح المبین و والفجر 8 اگر چه زخمهایی ماندگار بر پیکر منور او نشاند اما مرهم زخم مردم قهرمان پروری بود که لحظه لحظة جنگ را با چشمانی گریان و دلی امیدوار دنبال می کردند .
آن پرنده آبی که دلی به عظمت بزرگترین دریاهای هستی داشت در ادامه دل به امواج خروشان سپرد و با گذراندن دوره های مختلف آموزش غواصی به عنوان یک نیروی زبده و کارآمد در حماسه های ماندگاری چون والفجر 8 شرکت کرد . وی در ادامه با عنوان معاونت گردان دریایی ، سالیانی از عمر عزیز خود را در جهاد و مبارزه گذراند و سرانجام در تاریخ 7 تیر ماه 1365 دریای نیلگون خزر او را چون دری گرانبها در آغوش گرفت .
وصیتنامه شهید محمود یزدانجو
بسم الله الرحمن الرحیم
خوشا با فرق خونین در لقاء یار رفتن سرجدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن
و لاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عندربهم یرزقون
گمان نکنید آنهایی که در راه خدا کشته میشوند مرده اند بلکه آنان زنده اند در پیشگاه خداوند متعال روزی میخورند.
با حمد و سپاس بیکران به درگاه ایزد منان که به من توفیق داد که باز با لباس مقدس رمزم وارد میدان مبارزه و جهاد در راه حق و حقیقت شوم و با درود و سلام بر یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود و نائب برحقش خمینی کبیر و سلام به روان پاک شهیدان جنگ و انقلاب و شهیدان از صدر اسلام تاکنون بخصوص شهداء کربلای حسین (ع) و شهدائی همانند بهشتیها و 72 تن و شهداء و همچنین شهداء عملیات خیبر که واقعاً این شهیدانی که در آبها و باتلاقها شهید میشوند اجر و فضیلت زیادی دارند قدر شهدا را بدانید و از آنها شفاعت بخواهیم و ما هم باید راه آنها را ادامه دهیم چونکه به ما درس چگونه زیستن را و چگونه مردن را آموختند و سلام و درود بر خواهران و برادران مؤمنی که واقعاً خالصانه در راه رضای خدا …… جهت پیشبرد انقلاب اسلامی فعالیت میکنند چه در روستاها و چه در شهرها و چه در کشورها.
ای خدای مهربان من تو خود آگاهی و من هم خودم اقرار میکنم که بنده خوبی نبودهام و شرمنده درگاهت هستم ، خدایا امید بخشش ترا دارم پروردگارا بهترین راه را برای آمرزش گناهانم به جبهه آمدن و جهاد کردن ، برای رضای تو میدانم و از همه چیز دست کشیدم و این راه را برای خود انتخاب نمودم و همیشه از تو طلب شهادت را میکردم. ولی اینبار آنقدر میمانم تا اینکه به آرزوی دیرینهام برسانی ، و من خواب دیدم که باید بعنوان یادگاری خودم وصیتی داشته باشم و نگه هر مومنی باید شبها که به بستر میرود وصیتش را در زیر سر داشته باشد.
میدانم راهی را که پیمودم راهی … بوده و آن راهی بوده که امامان و پیامبران ما و راهی که امام حسین انتخاب کرده بود. و همچنین شهدای دیگر که در راه مبارزه با کفار باین درجه والا رسیدند میروم …… اگر میخواهیید از من چیزی بیاد ماندنی نزد خود داشته باشید بدانید که تنها وصیتنامهام میباشد، به خدای واحد و یگانه قسم که اگر سرمای زمستان همچون شمشیری شود و با هر سوزش قسمتی از بدنم را جدا کند و اگر گرمای تابستان همچون آتش شود و بر هر شعلهای قسمتی از بدنم را بسوزاند و اگر تیرها و ترکشها و موشکها سینهام و تمامی اعضاء بدن مرا پاره پاره کنند هرگز سلاح قرانیم را بر زمین نخواهم گذاشت زندگیم که برای اسلام اثری نداشت ، زندگیم که برای اسلام سودی نداشت امیدوارم که با دادن جان ناقابلم بتوانم خدمتی برای اسلام کرده باشم ای کاش که صد جان داشتم و در این راه فدا مینمودم.
برادران و دوستانم در شهادتم لباس سیاهتان را در آورید و لباس مقدس رزم بپوشید ، خواهرانم شما زینبوار زندگی کنید و حجابتان را رعایت نمائید که خدا هم از شما راضی باشید و بیشتر به فکر جبهه و اسلام باشید و هرکاری که از دستتان برمیآید در رابطه …. با کمک به جبهه انجام دهید و صواب آنان که در این راه خدمت میکنند مثل این است که در خط مقدم جبهه میجنگند و با کفار مبارزه میکنند، ما هرچه داریم از امت حزب ا… و روحانیت است که ما را با رهنمودهایشان و با گفتارشان درس اسلام شناسی دادند. و رهبر ما که امام زمان (عج) و نائب بر حقش که امام امت است دعا کنید و به فرمان باشید و پشتیبان روحانیون باشید که اینها برای ما عزیز هستند واجباتتان از نماز و روزه و جهاد در راه خدا را بجا آورید و دعا جهت پیروزی لشگریان اسلام فراموش نکنید نماز شب را حتیالمقدور بخوانید و نماز جمعه را هر چه با شکوهتر بجای آورید در شبهای جمعه اگر موفق شدید که به بهشت زهرا بیایید قدری برایمان قرآن بخوانید اگر جسدم بدستتان رسید قبل از اینکه بخاک بسپارید اول مرا بر سر قبر دائیم ببرید و بعد هم بر سر قبر دوستانم و بعد از خواندن چند آیه قرآن مرا بخاک بسپارید از همگی شما التماس دعا دارم. من ا …… التوفیق
63/12/22 محمود یردانجو
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار* جنگ جنگ تا پیروزی
شهید محمود یزدانجو + توسل به امام زمان
رزمندگانی که جهت غواصی آموزش میدادیم که شهید حاج محمود به عنوان مربی بودند به انها میگفتیم غواصان یکبار مصرف زیرا میبایست بعد از آموزش میرفتند داخل آب و از طریق راه های آبی به قلب دشمن حمله میبردند و لذا انتظار برگشت آنها را نداشتیم.
یکبار جهت انجام عملیات میبایست یک پل استراتژی موقع عقب نشینی خراب میکردیم که دشمن به ما دسترسی پیدا نکند هرچه میکردیم این پل خراب نمیشد و هرچه غواصان میرفتند یا شهید میشدند یا موفق به خراب کردن پل نمیشدند. یکدفعه دیدم شهید محمود لباس غواصی پوشید. گفتم چه کار میکنی؟ گفت مگر نمیبینی بچه ها همه دارند از بین میروند این وظیفه خودم هست که برم پل را خراب کنم. حتما اشکالی در کاراست خلاصه هرچه به او گفتیم ما به شما نیاز داریم و تو نمیتونی بروی (چون خودش مربی شنا و نجات غریق بود) اما قبول نکرد بالاخره داخل آب پریدند و رفتند نزدیک پل چند دقیقه ای بود پل خراب شد و بعد شهید آمد بالا و سجده شکر به جا آورد.گفتم چه شد چه کردی؟ گفت بین خودمان باشد امام زمان مرا نجات داد. میگفت من چاشتی نارنجک را کشیدم و مدت انفجار را روی یک دقیقه گذاشتم به امید اینکه سریع از آب بیرون میایم اما موقع بالا آمدن راه را اشتباهی رفته بودم و به سیم خاردار برخورد کردم که نمیتوانستم بالا بیایم. به ساعتم نگاهی کردم و دیدم چند ثانیه بیشتر نمانده تا انفجار نارنجک.زندگی نامه شهید
حاج علی کسایی، در روز عید غدیرخم، در تاریخ 1334/05/14 در خانواده ای مومن و انقلابی در شیراز چشم به جهان گشود. از همان ابتدا والدینش درس اسلام شناسی را به وی آموختند. تحصیلات ابتدایی را در شیراز به پایان رساند و در رشته ی زبان و ادبیات عرب از دانشگاه فردوسی مشهد فارغ التحصیل شد.
او جوانی مومن و خداشناس بود، اخلاق و رفتار اسلامی و تقید به انجام فرایض واجب و عبادات روزانه او همه را متحیر کرده بود. در دوران انقلاب در اوج گیری تظاهرات علیه رژیم ظالم پهلوی و ارشاد مردم نقش به سزایی داشت. در دانشگاه عضو انجمن اسلامی بود.
او با فرا رسیدن موعد خدمت در سال 1356 به سربازی رفت. در دوران انقلاب اعلامیه ها و نوارهای امام را به پادگان می آورد و موج انقلاب را دامن می زد. بعد از پیروزی انقلاب به خاطر این که عاشق اسلام و مقلد امام(قدس سره) بود در جبهه های مختلف علیه ضد انقلابیون مبارزه کرد.
او با دستور امام خمینی(قدس سره) با شروع جنگ تحمیلی، با این که خدمت سربازی را به اتمام رسانده بود و کارمند بود از طریق ارتش به جبهه های حق علیه باطل شتافت. ابتدا در هوابرد شیراز به عنوان مسئول عقیدتی سیاسی و سپس در مرکز پیاده ی شیراز به عنوان مسئول آموزش عقیدتی سیاسی به اسلام خدمت کرد.
فعالیت های چشمگیر او باعث شد تا در سال 1360 به دست منافقین ترور شود. در سال 1364 نیز گلوله های بعثی، سینه استاد را از هم شکافت و او پس از بهبودی، دوباره راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل گشت. آخرالامر، او که جانش در تب و تاب شهادت می سوخت، پس از انتقال به منطقه سومار در تاریخ 1366/12/13 در منطقه ی سومار، به آرزوی دیرینه اش رسید و به رحمت واسعه ی الهی دست یافت. پیکر پاک و مطهر این شهید سرافراز میهن در دارالرحمه شیراز در جوار دیگر همرزمانش آرام گرفت.
روی دیوان خانه امام(ره) نشسته بودیم. از هیجان این پیوند در حضور اماممان، سینه ام گنجایش قلب تپنده ام را نداشت. بوسه ای بر دستان و ملکوتی امام زدیم. امام لب باز کرد و خطبه عقد ما را جاری کرد. بعد به عنوان هدیه عقد، این جمله را به ما هدیه کرد:« عزیزانم گذشت داشته باشید، با هم بسازید ان شاء الله که مبارک باشد.»
علی قبل از اینکه به نزد امام برویم به من گفته بود: «ما فقط در دنیا زن و شوهر نخواهیم بود بلکه در بهشت نیز با هم هستیم، بعد هم این آیه را برایم تلاوت کرد:«هم و ازواجهم فی ضلال علی الارائک متکئون…»