شهید سیدمجتبی
علمدار
سیدمجتبی در یازدهم دیماه سال ۱۳۴۵ در شهرستان ساری چشم به جهان گشود.
در سن ۱۷ سالگی به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی به پادگان منجیل
رفت و پس از چندی با مسئولیت گروهان سلمان از گردان مسلم به کردستان، اهواز و هفتتپه
منتقل شد.
سید با حضور در عملیاتهای کربلای ۱، کربلای ۵، کربلای ۸ و ۱۰، والفجر ۸ والفجر ۱۰
چندین بار مجروح شد.
او در تاریخ ۱۷. ۴. ۱۳۶۶ ملبس به لباس مقدس سپاه شد و پس از پایان جنگ در واحد
اطلاعات عملیات لشکر ۲۵ کربلای ساری مشغول خدمت شد.
سیدمجتبی بیشتر عمرش را وقف مداحی کرد. او با عشق به امام حسین (ع) و امام زمان(عج)
و ارادت به امام حسن مجتبی(ع) همیشه به ذکر مدح و مصیبت این بزرگواران میپرداخت.
او در طول دوران دفاع مقدس بر اثر مجروحیتهای مختلف طحال، بخشی از روده خود را از
دست داد و به دلیل میگرن عصبی و میکروبی که در گلویش وجود داشت، هرسال تقریباً از
اوایل زمستان به شدت بیمار میشد.
سرانجام سید مجتبی در اوایل دیماه سال ۱۳۷۸ به دلیل جراحات شیمیایی در قسمت «ایزوله»
بیمارستان بستری شد و در تاریخ 11 بهمن 1378 هنگام اذان مغرب بعد از یک هفته بیهوشی
کامل چشم گشود و شهادتین را زمزمه کرد و بعد به شهادت رسید.
خاطراتی از شهید علمدار
راوی: حمید رضا فضل اللهی
زمانی که آمدیم اینجا، در این منطقه ساختمانی وجود نداشت، پدربزرگ ما اینجا ساختمانی بنا نمود و یک اتاق هم به اسم حسنیه درست کرد که سید هم در همین حسینیه به دنیا آمد و بزرگ شد. به خاطر همین هم، لطف ائمه به خصوص امام حسین علیه السلام شامل حالش شد. او علاقه ی زیادی به امام حسین علیه السلام و ائمه اطهار علیهما السلام داشت.
علمدار صدا نداشت؛ اما ...
سید مجتبی علمدار، مداحی را جایی یاد نگرفت . در جبهه بین مداحیهای دیگران میانداری می کرد؛ تا این که آهسته آهسته تمرین کرد و یاد گرفت . سید صدا نداشت، اما صدایش یک سوز خاصی داشت، که اصلا آدم را می گرفت و شیفته ی خود می کرد در مداحی سبک خوبی هم داشت؛ می گفت: دنبال سبکی می گردم که جوانها را جذب کند و با محتوا هم باشد. می گفت: باید با این جوانها کار کرد و نگذاشت تا آنها گرفتار تهاجم فرهنگی شوند. اما بعضی مداحها سبکهایی می خوانند آدم شرمش می شود وقتی آنرا می شنود!
من خودم تا به حال مثل سید مجتبی علمدار، ندیده ام؛ آدم عجیبی بود! وقتی درباره مصیبت ائمه می خواند، انگار آن صحنه ها را می دید! بعضی مداحها فقط حالت گریه می گیرند، اما سید اول خودش گریه می کرد و مردم هم از گریه ی او گریه می کردند. وقتی زیارت عاشورا را شروع می کرد، همینطور اشک می ریخت.
عاشق مصیبت حضرت رقیه سلام الله علیها بود وقتی می گفت: تو گوشش زدند! از حال گریه اش احساس کردم او این صحنه را می بیند.
جذب جوانان
شیوه خاصی هم در جذب جوانان داشت گاهی حتی خود من هم به سید می گفتم: اینها کی هستند می آوری هیأت؟ به یکی می گویی بیا امشب تو ساقی باش؛ به یکی می گویی این پرچم را به دیوار بزن و ول کن بابا!
می گفت: نه! کسی که در راه اهل بیت هست که مشکلی ندارد، اما کسی که در این راه نیست، اگر بیاید توی مجلس اهل بیت و گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید، می رود و دیگر هم بر نمی گردد؛ اما وقتی او را تحویل بگیرید، او را جذب این راه کرده اید.
برنامه هیأت او، اول با سه چهار نفر شروع شد، اما بعد رسیده بود به سیصد، چهارصد جوان عاشق اهل بیت، که همه اینها نتیجه تواضع، فروتنی و اخلاص سید بود.
یک درس بزرگ برای بعضی مداحها!
یک بار یکی از بچه های هیأت آمد و به سید گفت: تُو مراسم ها و روضه اهل بیت علیهما السلام، اصلاً گریه ام نمی گیرد! سید گفت: اینجا هم که من خواندم، گریه ات نگرفت؟! گفت: نه! سید گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است، من دهنم آلوده است، که تو گریه ات نمی گیرد!
این شخص با تعجب می گفت: عجب حرفی! من به هر کس گفتیم، گفت: تو مشکلی داری، برو مشکلت را حل کن، گریه ات می گیرد! اما این سید می گوید مشکل از من است!
بعدها می دیدم که او جزو اولین گریه کنندگان مصائب ائمه اطهار علیهما السلام بود.
در مداحی دنبال عاشقی بود، نه چیز دیگر!
سید، وقتی مداحی می کرد، یک سنگینی و وقار خاصی داشت و در ازای مداحی، پول هم نگرفت؛ می گفت: اگر در ازای مداحی کردنم پول بگیرم، چطوری فردای قیامت می توانم بگویم برای شما خواندم ؟!می گویند : خواندی ، پا داشش را گرفتی ! من اصلا ائمه را با پول مقایسه نمی کنم !
یکی از بچه ها تعریف می کرد ، می گفت : مشهد که بودیم ، سید داخل حرم شروع به مداحی کرد ، بعد پیرمرد گفت : از نظر شرعی تکلیف می کنم !باید بگیرید !سید پول را گرفت بعد آورد و انداخت توی ضریح امام رضا علیه السلام همه ی کارهای سید صلواتی بود.
یک نمونه از تأثیرات مداحی شهید علمدار
دو تا برادر بودند که بظاهر هیأتی نبودند- وبه قول بعضی ها - آن تیپی. این دو شیفته ی سید شده بودند وبه خاطر دوستی با سید واره هیأت سدند. یک روز مادر اینها شک می کند که چرا شبها دیر به خانه میآیند؟!. سک شب دنبال آنها راه می آفتد ، می بیند پسرایش رفتند داخل یک زیرزمن،این خانم هم پشت در می هشیند و گوش می دهد؛ متوجه می شود از زیر زمین، صدای مداحی میآید. بعد از تمام مراسم، مادر متوجه می شود فرزندانش مشغول نماز شده اند. با دیدن این صحنه، مادر هم تحت تأثیر قرار می گیرد و او هم به این راه کشید می شود خود سید بعدها تعریف کرد که این دوتا برادر یک شب آمدند، گفتند: سید! مادر ما می خواهد شما را ببیند. رفتم دیدم خانمی است چادری؛ گفت: آقا سید! شما من را که نماز نمی خواندم، نماز خوان کردی! چادر به سر نمی کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم! از شما داریم. این خانم بعدها تعریف کرد که سید به من گفت: من هر چه دارم از این فرزندان شما دارم! اینها معلم اخلاق من هستند!
بعد از شهادت سید بنده خدایی به من می گفت: مطلبی را می خواهم به شما بگویم؛ یک روز غروب، داشتم با موتور از خیابان رد می شدم؛ سید را در پیاده رو دیدم؛ باران هم می بارید؛ گفتم: بروم سید را هم سوار کنم؛ بعد با خودم گفتم من با این شلوار لی و این وضعیت ریش و سیبیل. دوباره گفتم: هر چه بادا باد! ایستادمو گفتم: سید! یا علی! می توانم برسانمت! سید گفت: خوشحال می شوم!
در بین با خودم گفتم: خدایا! وضعیت ظاهری من با سید شبا هتی به هم ندارند. به همین گفتم: سید! ببخشید ما اینطوری هستیم!
سید نگاهی کرد و گفت: تو از من هم بهتری!
قوانین شهید سید مجتبی علمدار برای نزدیکی به خدا
قانون اول
خداوندا ! اعتراف می کنم به این که قران را نشناختم و به آن عمل نکردم .حداقل روزی
۱۰ آیه قران را باید بخوانم ، اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیل نتوانستم این ۱۰
آیه را بخوانم روز بعد باید حتما یک جزء کامل بخوانم
تاریخ اجرا : ۴/۵/۱۳۶۹
قانون دوم
پروردگارا اعتراف می کنم از این که نمازم را به معنا خواندم و حواسم جای دیگری بود
در نتیجه دچار شک در نماز شدم . حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم اگر به هر
دلیل نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای یک ۲۴ ساعت را
بخوانم .
تاریخ اجرا : ۱۱/۵/۱۳۶۹
قانون سوم
خدایا اعتراف می کنم از این که مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم
ولی نشد.حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرب بخوانم اگر به هر دلیل
نتوانستم روز بعد باید ۲۰ ریال صدقه و ۸ رکعت نماز قضا به جا بیاورم.
تاریخ اجرا ۲۶/۵/۱۳۶۹
قانون چهارم
خدایا اعتراف می کنم از این که شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم
حداقل در هر هفته باید دو شب نماز شب بخوانم و بهتر است شب پنج شنبه و شب جمعه باشد
اگر به هر دلیل نتوانستم شبی را به جا بیاورم باید به جای هر شب ۵۰ ریال صدقه و ۱۱
رکعت نماز را به جا بیاورم .
تاریخ اجرا : ۱۶/۶/۱۳۶۹
قانون پنجم
خدایا اعتراف میکنم به اینکه (خدا میبیند ) را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای
عزیز کردن خود کار کردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبحهای جمعه
سوره الرحمن را بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته
بعد ۴ صبح زیارت عاشورا و یک جز قران بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره
الرحمن بخوانم باید قضای آنرا در اولین فرصت به اضافه ۲ حزب قران بخوانم.
تاریخ اجرا :۱۳/۷/۱۳۶۹
قانون ششم
حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر
دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم باید به ازای هر صلوات ۱۰ ریال صدقه بدهم و
۱۰۰ صلوات بفرستم.
تاریخ اجرا : ۱۸/۸/۱۳۶۹
قانون هفتم
حداقل باید در هر بیست و چهار ساعت ۷۰ بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم
این عمل را انجام دهم در بیست و چهار ساعت بعدی باید ۳۰۰ بار استغفار کنم و باز هم
۳۰۰ به ۶۰۰ تبدیل می شود.
تاریخ اجرا : ۳۰/۹/۱۳۶۹
قانون هشتم
هر کجا که نماز را تمام میخوانم باید ۲ روز روزه بگیرم.بهتر است که دوشنبه و
پنجشنبه باسد.اگر به هر دلیل نتوانستم این عمل را انجام دهم در هفته بعد باید به
جای دو روز ۳ روز و به ازای هر روز ۱۰۰ریال صدقه بپردازم.
تاریخ اجرا : ۱۹/۱۱/۱۳۶۹
قانون نهم
در هر روز باید ۵ مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم.اگر به هر دلیلی
نتوانستم این عمل را انجام دهم روز بعد باید ۱۵ مسئله را بخوانم.
تاریخ اجرا : ۱۴/۱/۱۳۷۰
قانون دهم
در هر بیست و چهار ساعت باید ۵ بار تسبیحات حضرت زهرا (س) برای نماز های یومیه و ۲
بار هم برای نماز قضا
بگویم.اگر به هر دلیل نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار
۳ مرتبه این عمل را تکرار کنم.
تاریخ اجرا : ۱۵/۳/۱۳۷۰
متن وصیتنامهای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه میخوانید:
«بسمه تعالی
وصیت میکنم مقدار دارایی ناچیزی که دارم غیر از ثلث آن مابقی به همسرم سیده فاطمه موسوی برسد و از ایشان تقاضا دارم نهایت توان خود را برای بهتر تربیت کردن تنها بازماندهام، یعنی دختر عزیزم سیده زهرا علمدار به کار بگیرند و از خداوند منان برای ایشان و دخترم طلب توفیقات وافر الهی را دارم.
از همسر عزیزم تقاضا دارم این بندهی حقیر سراپا گناه را در کوتاهی و قصور و تقصیرات مورد عفو و بخشش خود قرار دهد؛ چرا اینکه خداوند عفو کنندگان را دوست دارد.
همینطور از یادگارم میخواهم از اینکه برای او پدر خوبی نبودم مرا ببخشد، خداوند به ایشان مقامات عالی و دنیوی و اخروی عنایت فرماید، از پدر و مادرم نیز طلب عفو و بخشش مینمایم. همینطور از کلیه کسانی که به نحوی حقی گردن حقیر دارند بخاطر خداوند بخشندهی مهربان از این بندهی آلوده درگذرند.
وصیت میکنم مرا در گلزار شهدا ساری دفن کنند و تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوستانم متبرک شده را بروی صورتم بگذارند و قبل از آن که مرا در قبر بگذارند مداحی داخل قبرم برود و مصیبت جده غریبم فاطمه زهرا (س) و جد غریبم حسین (ع) را بخواند و از مستمعین گرامی میخواهم که اشک چشمشان را داخل قبر من بریزند تا در ظلمت قبر نوری شود و این را باور کنید که از اعماق قلبم میگویم من از ظلمت قبر و فشار قبر خیلی میترسم.
شما را به حق پنج تن آل عبا تا میتوانید برایم دعا کنید و نماز شب اول قبر برایم بخوانید و زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید و بسوی آرامگاه میبرید تا میتوانید مهدی (عج) فاطمه (س) را صدا بزنید.
کی واهمه دارد ز مکافات قیامت
آنکس که بود در صف محشر به پناهت
73/4/13»
خاطراتی عجیب از شهید حجت الاسلام محسن درودی به مناسبت 25دی سالگرد شهادت این روحانی بزرگ تقدیم مخاطبان می شود.
نام ونام خانوادگی: محسن درودینام پدر: الله قلی تحصیلات: طلبه سطح سه مسئولیت: عقیدتی سیاسی لشکر10 سیدالشهداء علیه السلامتاریخ تولد: 1346/5/30تاریخ شهادت: 1366/10/25محل تولد: تهران محل شهادت: ماووت عراق محل دفن: بهشت زهرا سلام الله علیها تهران - قطعه 29 ردیف 4 شماره 7
طلبة مدرسه شهید حقانی بود. آنقدر کمحرف و محجوب بود که کسی رویش نمیشد با او حرف بزند. کم حرف میزد، ولی درست و به جا. یک دنیا صداقت و عفت روی هر کلمة حرفی بود که از دهانش خارج میشد. مثل ما نبود، از هر ده کلمهای که حرف میزد، نُه تای آن به درد آدم میخورد. اهل روزه مستحبی بود؛ توی تابستانهای طولانی و گرم خوزستان. کمتر پیش میآمد برود مرخصی. به قول معروف، جبهه که میرفت لنگر میانداخت. بعد از شهادتش یک شب آمد توی خواب یکی از دوستانش، نورانی بود و لطیف. درست مثل همان روزها، لبخند روی لبش بود. گفت: جای من خیلی خوب است، با بچهها بگوبخند داریم. جای شما خالی…***
عصبانیتش را ندیدم
به قول بچههای مسجد، کلاسش خیلی بالا بود. کافی بود نامی از امام زمان(عج) ببری، زار زار گریه میکرد. رفتار و منش محسن با همه بچههای مسجد حضرت علیاکبر(ع) فرق داشت، کارها و رفتارش پخته و حساب شده بود. واقعاً بعضی وقتها به سن و سالش شک میکردیم. آدم عجیبی بود، بحث امام و انقلاب که میشد، کوتاه نمیآمد. علمش را هم داشت. میایستاد با طرف به صحبت. آنقدر میگفت و میگفت تا مجابش میکرد. توی هر بحث و صحبت یک آیهای، حدیثی، روایتی توی آستینش داشت.یادم نمیآید عصبانیت او را دیده باشم. دعاهایی که توی قنوت میخواند هنوز گاهی توی سرم زمزمه میشود. انگار صدایش توی گوشم است: اللهم ارزقنی توفیق الشهاده… این بزرگترین آرزویش بود. آرزویی که مطمئن بودیم دیر یا زود به آن میرسد.خاطره از داود کاکاوند**
از شهادت بچه ها خوشحالی می کرد
سال ۱۳۶۳ توی مسجد حضرت علیاکبر(ع) دیدمش. آنقدر رفتار و برخوردش گیرا و جذاب بود که به دلم نشست. چیزی که توی اولین برخورد مجذوبت میکرد علم و معنویتش بود.دیپلم گرفته بود و توی مدرسه حقانی درس خارجفقه و اصول میخواند. در حالت عادی باید ده سال وقت بگذاری تا به این سطح برسی ولی محسن آنقدر مستعد بود که چهار ساله این مسیر را طی کرد. مداح اهلبیت بود و به ائمهاطهار عشق میورزید ولی حسش به سیدالشهد(ع) عجیب و غریب بود. جور دیگری آقا را دوست داشت.مسجد حضرت علیاکبر(ع) محل برخورد آرا بود. همه جورهاش را داشتیم، از هر فرقه و گروه فکری که حسابش را بکنید ولی جالب این بود که محسن، محبوب تمام گروهها بود. خیلی قبولش داشتند. هیچ علاقهای به دنیا نداشت، آرزوهایش هم آخرتی بود. هر وقت یکی از بچهها شهید میشد، خوشحالی میکرد. به قول خودش به فیضاکبر رسیده بود ولی بابت ماندن خودش نگران بود.خاطره از محمد رضا شفیعی**
اهل مرخصی رفتن نبود
بچهمحل بودیم، با هم رفتیم جبهه. من از مسجد اعزام گرفتم، محسن از ستاد اعزام مُبلغ. جفتمان افتادیم توی یک گردان. اوایل، روحانی گردان بود ولی خیلی طول نکشید که شد مسئول عقیدتی سیاسی لشکر. مطیع محض امام بود. وقتی امام فرمودند: «رفتن به جبهه واجب کفایی است» خیلیها بهانهجویی کردند، دلیل و آیه آوردند که نروند ولی محسن گفت: وقتی امام اینطور فرمودهاند باید برویم، تحت هر شرایطی. میگفت: هرچه امام بگوید همان است. شب عملیات کربلای۵ پشت سر من میآمد. مدام توی گوشم میگفت: محمد اگه ترسیدی ذکر بگو، ذکر بگو.اهل مرخصی رفتن نبود. یکبار گفتم: محسن نمیخوای یه سر تهران بزنی؟ بابا! چند روز برو مرخصی، جنگ که تموم نمیشه، هست تا تو برگردی! گفت: سیدجون! کجا بهتر از اینجا؟!خاطره از سید محمد اعرابی**
دکتر چشم و گریه بر حسین
از بیمارستان شهید نمازی اهواز منتقلش کردند به یکی از بیمارستانهای تهران. آن روز من همراهش بودم. دکتر لشگری آمد چشمش را معاینه کرد. محسن ساکت بود، اصلاً نپرسید خوب میشوم یا نه؟ نپرسید میتوانم دوباره ببینم یا نه؟ کار دکتر که تمام شد به دکتر گفت: ببخشید آقای دکتر، میتونم یه سؤالی از شما بپرسم؟ دکتر با مهربانی گفت: بله پسرم، بپرس. گفت آقای دکتر، مجاری اشک چشم من از بین نرفته؟ من میتونم دوباره با این چشم گریه کنم؟ دکتر با تعجب پرسید: پسرجان تو هنوز خیلی جوونی، برای چی این سؤال رو میپرسی؟ اصلاً برای چی میخوای گریه کنی؟ گفت: آقای دکتر، چشمی که نتونه برای امام حسین گریه نکنه به درد من نمیخوره.خاطره از محمود درودی**
مجروح اما روزه(1)
ماه رمضان سال ۶۵ توی فکه مجروح شد، ترکش خورده بود به چشمش. آنقدر خون ازش رفته بود که رنگ و رویش به زردی میزد. مادر بودم، دلم میسوخت. هربار میرفتم ملاقات کمی جگر، کباب میکردم برایش میبردم. هربار میگفت «نمیخورم، میل ندارم». بعد از چند روز فهمیدم که با آن حال و روزش روزه است. گفتم: محسنجان! تو اینجا، با این وضعیت، طهارت آنچنانی هم که نداری، آخه این چه روزهایه که میگیری، برات ضرر داره. گفت: اشکال نداره مادر، ما کار خودمون رو میکنیم.خاطره از مادر**
مجروح اما روزه(2)
یکبار با حاجآقا رضوی امام جماعت مسجد علیاکبر(ع) رفتیم عیادتش. مادرش برایش جگر فرستاده بود. هر کاری کردم نخورد. حاجآقا گفت: محسنجان! چرا نمیخوری؟ آرام گفت: روزهام. حاجآقا زد زیر خنده و گفت: چی؟ روزهای؟! با این حال و روز! بحثشان بالا گرفت. محسن میگفت من مجروحم، نه بیمار. بر طبق فلان خط، فلان صفحه، فلان کتاب من میتوانم روزه بگیرم. حاجی آن روز کوتاه آمد ولی بعدها به من گفت: آقای درودی، این همه توی فیضیه درس خوندم، اما اسم کتابهایی رو که خوندم فراموش کردهام. اون وقت محسن حتی خط و صفحه کتابها رو یادشه!خاطره از پدر**
رفت و دیگه نیومد
محسن و محمود با هم مجروح شده بودند. محمود درب و داغونتر بود تا محسن، دو تا اتاق کوچک داشتیم، دو دست رختخواب انداخته بودم برایشان. صبح تا شب دوستان و بچههای جبهه میآمدند عیادت. وقتی میآمدند، خانه را میگذاشتند روی سرشان، میگفتند و میخندیدند و از سر و کول هم بالا میرفتند. یکبار یکی از همرزمانشان که همسایهمان هم بود، آمد عیادت. دست او هم پانسمان بود، معلوم بود که مجروح است. کمی نشست و بلند شد و گفت: فردا اعزام است.گفتم: پسرم، با این حال و روزت کجا میری؟ بمون یه کم بهتر شی. گفت: نمیتونم حاجخانوم، باید برم. رفت و دیگر نیامد؛ شهید شد.خاطره از مادر**
چشمم، هدیه به خدا
هنوز سرپا نشده بودند که اسممان برای حج درآمد. مانده بودم با این حال و روزشان چه کنم. دوست محمود آمد و محمود را با خودش برد، گفت «خودم مراقبش هستم». محسن هم گفت: یک پتو و بالش و ملافه به من بدید، میرم دانشگاه امام جعفرصادق(ع) پیش دوستام.رفتم، ولی با کلی دلشوره. دلم پیش بچهها بود. وقتی برگشتم، هر دو آمدند فرودگاه استقبالمان. محمود سرپا شده بود ولی محسن نه. گفتم: محسنجان چشمت چطوره؟ کلی نذر و نیاز کردم تا چشمت رو تخلیه نکنن. گفت: مادر، دیگه از من درباره چشمم نپرس. آدم وقتی چیزی رو در راه خدا داد، دیگه حرفش رو نمیزنه.خاطره از مادر**دم مکه رفتن گفتم: محسنجان چی میخوای از اونجا برات بیارم؟ فکر کرد و گفت: یه ساعت برام بیار. منتهی آخوندی باشه. نری از این امروزیها بخری! برایش خریدم. هنوز هم هست منتها روی مچ برادرش عباس. هر وقت میبینمش یاد محسن میافتم.خاطره از مادر**
خارج نمیرم
چشمش را چندبار عمل کردند؛ خوب نشد. حاجآقا رضوی برایش نامه اعزام به خارج گرفت که برود آنجا درمان کند. هرکاری کردم زیر بار نرفت. گفت: اگه خوب شدنی باشه، همینجا خوب میشه. همه چی دست خداست. گفت: اونقدر مجروح بدحالتر از من هست که نیاز به درمان دارن، اون وقت من بیام با هزینه بیتالمال برم خارج!خاطره از مادر**یکبار به محمود گفتم: محمودجان، تو رو خدا نذار محسن بیاد جبهه. حال و روزش رو که میبینی. انداخت به شوخی و گفت: قربونت برم، برای چی دلت میسوزه؟ من، تو خاک و خولم، جلوی توپ و تانکم، محسن که کاری نمیکنه. میاد چهار تا کلمه حرف میزنه و میره. غذاشم میارن میذارن جلوش! خندیدم. میدانستم اینطوری میگوید که من نگران نشوم. محسن بچة یکجا نشستن و حرفزدن نبود.**
بذار یادشون بمونم
یک روز گفت: مامان، خیلی از درسهام عقب افتادم. میخوام یه مدت بمونم و سر و سامونی به درسهام بدم. رفت مسجد. محسن که رفت، عباس آمد پی محسن. گفتم: رفته مسجد. چی کارش داری؟ گفت: از منطقه زنگ زدن که حاجمحسن رو به ما برسونید. گفتم: بعید میدونم، بیاد. داره میره قم.سر ظهر بود که آمد. سر سفره ناهار بودیم. گفت: میرم سرم رو اصلاح کنم. آن روز خواهرش خانه ما بود. از سلمانی که آمد دوش گرفت و مشغول بازی با خواهرزادهاش شد. خانه را گذاشته بودند روی سرشان. صدا به صدا نمیرسید. عصبانی شدم و گفتم: محسن، بچه شدی؟ این چه کاریه میکنی؟ گفت: مامان با بچه باید بچه باشی، بذار اینا از من خاطره داشته باشن، بذار یادشون بمونم.خاطره از مادر**
چادری که برای تشییعش برام خرید
بار آخری که آمد مرخصی، برای من و خواهرهایش یکی یک قواره چادر مشکی آورد. گفت: مامان اون قواره شش و نیم متری مال شماست، گرفتم که باهاش چادر و مقنعه بدوزید. قربان صدقهاش رفتم. سرش را انداخت پایین و گفت: این چادرها را بدوزید و همهتون توی تشییع من سر کنید. دلم گرفت. خندة روی لبم خشکید. با ناراحتی گفتم: اصلاً نمیخوام. حالا یک بار برامون چادر خریدی اینطوری میگی! فهمید ناراحت شدهام. دست خودم نبود. بچههایم را خیلی دوست داشتم. گفت: مامان، شوخی کردم. ولی توی آن دو روزی که تهران بود پایش را کرد توی یک کفش که یالا! چادرهایتان را بدوزید. کوتاه آمدیم و هر سه قواره را دوختیم. همان شد که گفته بود. سر کردیم برای مراسم تشییع.خاطره از مادر**
وداع اخر با مادر و خواهر
دم غروب بود که شال و کلاه کرد و ساک به دست آمد طبقه پایین. دویدم جلویش و گفتم: به سلامتی کجا؟ گفت: با اجازه شما جبهه. دلم هرّی ریخت. گفتم: مگه نگفتی نمیرم. گفت: یه خرده کارهای نکرده دارم. باید برم اونا رو راست و ریست کنم.من هنوز نگاهش میکردم، با چشمانی که پر از التماس بود. لحنش تغییر کرد. گفت: مامان، قسم میخورم اگه اینبار شهید نشدم دیگه نرم. هرچه آه و ناله کردم اثر نکرد. میخواست برود. برعکس همیشه که نمیگذاشت دنبالش برویم مبادا کسی بفهمد دارد میرود جبهه، اینبار تا دم در بدرقهاش کردم. توی حیاط گفت: مامان، نمیخوای منو ببوسی؟ گفتم: شوخی نکن محسن، تو دیگر شیخ شدی، ما کی از این کارها کردیم که این بار دومش باشد، برو اذیت نکن!گفت: نه ببوس، پیشونیم رو ببوس. این دفعه فرق میکنه، حکمتی داره که بعداً خودتون میفهمید. بوسیدمش و بوی تنش را به جانم کشیدم. سیر نمیشدم. یکی، دو قدم که رفت دوباره برگشت، ساکش را گذاشت روی دوشش و جابهجایش کرد، به خواهرش گفت: فاطمه، تو هم پیشونی منو ببوس. فاطمه نگران پرسید: محسن تو امروز چت شده؟ گفت: هیچی، شاید دیگه منو ندیدی. فاطمه سر و رویش را بوسید و محسن رفت. در کوچه که به هم خورد، انگار چیزی توی دلم کنده شد. بعد از چند دقیقه ظرفی پر از آب کردم تا بریزم پشت سرش. در را که باز کردم، دیدم ساک به دست تکیه داده به دیوار و کوچه را برانداز میکند. مرا که دید خندید و گفت: مامان، از این کارها هم میکردی و ما خبر نداشتیم! متعجب گفتم: اصلاً تو اینجا چه کار میکنی؟ مگه قرار نبود بری. گفت: چرا ولی این وداع آخره، دارم از این کوچه و محله خداحافظی میکنم. گرهای انداختم توی پیشانیام و گفتم: این حرفا چیه که میزنی! برو سپردمت به موسی بن جعفر(ع). این را که گفتم، انگار پر کشید و رفت.**سه روز مانده بود مأموریتش تمام شود که خبر شهادتش آمد؛ ۲۵دی ۱۳۶۶ خبرش را عباس به من داد. گفت: مامان، محسن به آرزوش رسید. گفتم: خدایا شکرت! تموم شد. خدایا صدهزار مرتبه شکرت که بچهام به آرزوش رسید. گریه نکردم، ناله نکردم. داغم را قورت دادم. میدانستم محسن به راهی رفته که دوست داشت. یک بار به من گفت: مامان من برای شهادتم نذر کردم، از من راضی باش تا شهید شم. گفتم: محسنجان، راضیام به رضای خدا. دقیقاً کسی نمیدانست چه اتفاقی افتاده. میگفتند که با چند تا از فرماندهها صبح رفتهاند برای بازدید از خط، توپ خورده به ماشینشان. پنج روز بعد جنازهاش آمد. همزمان با اولین برف سال۶۶**
موقع دفنش گریه نکردم
موقع شهادت محسن، محمود جبهه بود. خبرش کرده بودند. گفتم: محمود، مرا ببر محسن را ببینم. گفت: باشه مامان، فقط به شرط این که جیغ و داد نکنی. اگر محسن را دوست داری ساکت باش.رفتم دیدمش. بچهام انگار خوابیده بود، تمیز و نورانی. در تابوت را که باز کردند بوی گلاب نشست به جانم، دلم آرامتر شد. چشمانش هنوز نگاهم میکردند ولی دیگر نمیخندید. یک دست و پایش به پوست آویزان بود و پهلویش مجروح شده بود. آن یکی دستش روی سینه بود.لباس بسیجی تنش بود. دلکندن از محسن برایم از جانکندن هم سختتر بود. ولی گریه نکردم حتی موقع دفنش. الآن که فکر میکنم خودم متحیرم از حال و هوای آن روزم. من که اگر بچههایم تب میکردند خودم را میکشتم، رفتم سر جنازه محسن، دیدمش و صدایم درنیامد. خدا صبر و قدرت زیادی به من داد.**یکبار دلتنگش بودم. رفتم جلسة قرآن. گفتم خدایا به حق این قرآن اجازه بده محسن امشب به خوابم بیاید. همان شب آمد. داشتیم با بچهها میرفتیم زیارت. به بقیه گفت: شما جلوتر برید. مامان میخواد با من درد و دل کنه.خیلی صحبت کردیم. از خودم گفتم، از دلتنگیهایم، از غصههایم. گفت: بگو مامان. همه اون چیزایی رو که میخواستی بگی، بگو.رفتیم امامزادهای را که آنجا بود زیارت کردیم و آمدیم بیرون. دیدم دست یک دختربچه چهار، پنج ساله را گرفته. گفت: مامان من دیگه میرم. نگاهی به دختربچه انداختم و گفتم: این کیه محسن؟ گفت: دخترمه. گفتم: مگه تو بچه هم داری؟ گفت: بله. من ازدواج کردهام، دختر دارم، پسر دارم. با ذوق پرسیدم: راست میگی؟ گفت: آره مامان. غصه منو نخور. من اینجا همه چی دارم. اینجا از اون چیزی که فکر میکردم بهتره. محسن خداحافظی کرد و رفت. چند قدم که دور شد، زدم زیر گریه. برگشت با مهربانی نگاهم کرد و گفت: مامان، چرا گریه میکنی؟ تو هر وقت بخوای من میام.
سربندی که به سینه بسته شد...
بچه محلمون بود.خیلی قشنگ مداحی می کرد.با یه عده طلبه اومدن قــم ، همه شهید شدن إلا محســن .این أواخر حال دیگه ای داشت .روزها خندان بود ، شبها تاصبح گریه می کرد.می گفت: «همه کارها رو کردم. دیگه نگرانی ندارم مگریه چیز، اون هم اینکه ارباب راضی
بشه.»خواب امام حسین(ع) رودیده بود.آقا بهش گفته بود: «کارهات روبکن، این باردیگه بار آخره.»یه سربند داده بود به یکی از رفقاش ، گفته بود شهید که شدم ببندینش به سینه ام، آخه
از آقا خواستم بی سر شهید شم.با چندتا از فرماندهان توی دیدگاه. گلوله 120 خورده بود وسطشون. جنازه اش که اومد
سربند رو بچه ها به سرش بستند.
روی سربند نوشته بود: «أنا
زائر الحسین»
خاطره از حاج مهدی سلحشور***
همیشه دلیر
داوود نوروزی راوی اول سیصدویکمین برنامه شب خاطره بود. وی گفت: «من اصلاً نمیدانم لیاقت این را دارم که از محسن عزیز چیزی بگویم یا نه؟ ما از بچگی با هم بزرگ شدیم، بازی کردیم و مسافرت رفتیم تا اینکه او در نقطهای مسیرش کاملاً از من جدا شد. من این قصد را ندارم که چون محسن شهید شده است، از او تعریف و تمجید کنم، اما او واقعاً خاص بود. او در فوتبال و بازی شوتیهضرب بسیار خوب عمل میکرد. او در خانوادهای مؤمن و متدین بزرگ شد. البته در محله ما همه متدین و مؤمن بودند. پدر او در اداره برق بود. زمانی که ما بسیار جوان بودیم و اصلاً فکر نمیکردیم که باید روزه بگیریم، محسن روزه بود. ما به استخر میرفتیم و به او میگفتیم که به داخل آب بپرد و او پاسخ میداد که سرم باید بیرون بماند و اگر به داخل آب بروم، روزهام باطل میشود. با ما همهجا میآمد، اما احکام دین را رعایت میکرد. بازیهای فکری میکردیم و او اعجوبهای بود. ما حدود ده تا پانزده نفر بودیم که در کوچه بازی میکردیم و همسن بودیم.
من از همه زودتر ازدواج کردم. حدود بیست سالم بود که تقریباً از بچهها جدا شدم و محسن هم در همان سالها در دانشگاه قبول شد. این موضوع را هم بگویم که من و او در یک سال متولد شدیم، اما او یک سال تحصیلی از من جلوتر بود چون من در پاییز متولد شده بودم. من و او در یک مدرسه تحصیل میکردیم، اما او یک سال بالاتر از من بود. او در مدرسه هم جزو شاگرداولیها بود. ما در خیابان شهید مدنی [تهران] هستیم که به نظامآباد معروف بود. در آن زمان به مادر محسن خانم جلسهای میگفتند و برای درس دادن قرآن، بدون هیچ توقعی، به همه جا میرفت. این خانواده واقعاً پایبندی خاصی به عقایدشان داشتند. من میتوانم بگویم که او در همه جا شاگرداول بود. او در دانشگاه هم جزو دانشجویان ردهاول دانشگاه صنعتی شریف شد که در آن زمان آریامهر نام داشت. او در جهاد دانشگاه فعالیت زیادی داشت. زمانی که دانشجو شده بود، روزی من او را دیدم. تیپ و لباسش عوض شده بود. از او پرسیدم که کجایی و چه میکنی؟ گفت: من را از جهاد دانشگاه به خرمآباد فرستادهاند. من هم تازه نامزد کرده بودم و به آبادان رفته بودم که در همان زمان هم جنگ شروع شد. محسن به من گفت زمانی که به آبادان میروی، سر راه به من که در خرمآباد هستم هم سری بزن. پرسیدم: تو در آنجا چه میکنی؟ گفت: من در ستاد پاکسازی منطقه در حال فعالیت هستم. شهریور سال 1359 بود، زمانی که داشتم به آبادان میرفتم، به خرمآباد هم سر زدم. او نبود. گفتند: از آنها خواستهاند که فوری به تهران بروند. به آبادان رفتم. حدود ده روز در آنجا بودم. مادرم و بچههای دیگر هم همراهم بودند و مجبور بودم که برگردم. بماند که با چه بدبختیهایی توانستیم برگردیم. بنزین نبود، شلوغ بود و...
به خرمآباد رفتم و سراغ محسن را گرفتم. ما را به محلی بردند که خاموشی مطلق بود. به اسم محسن در آنجا بسیار از ما پذیرایی کردند. یکی از دوستانش از من پرسید که شما چه نسبتی با او دارید؟ گفتم که ما دوستان صمیمی هستیم. آن شخص گفت: اینجا برای سر محسن جایزه گذاشتهاند! پرسیدم: برای چه؟ گفتند: خانهای اینجا طوری هستند که دست روی هر زن و دختری که بگذارند، برای آنها است و از طرفی گفت: اینجا هرچه ضدانقلاب و فئودال و... دارند خون مردم را میمکند و محسن گفت که من آمدهام و با اینها مبارزه میکنم. همان خانها برای سرش جایزه گذاشته بودند. او اینچنین مبارزهای در چارچوب عقاید خودش داشت. من در مجموع آدم شوخطبعی هستم؛ به او میگفتم: محسن تو برای چه اینقدر کلهخر هستی؟! میپرسیدم: تو به آنها چه ربطی داری؟ او پاسخ میداد که باید یک نفر جلوی اینها بایستد و من یکی از آنها هستم. آن روزی که من داشتم میرفتم، جنگ شروع نشده بود. محسن را برای پیشبینیهای جنگ خواسته بودند و جالب بود که با همان سن کم در همان جامعه دور خودش مطرح بود. در همان جهاد دانشگاه به او گفته بودند که احتمالاً جنگ خواهد شد و فوری او را خواسته بودند. من به راحتی محسن را نمیدیدم ولی هر وقت مرخصی میآمد، سری به من هم میزد. روزی با یک جیپ آهو آمد. از این جیپهای آمریکایی بود که دور تا دورش سوراخ سوراخ بود. پرسیدم: برای چه ماشینتان به این شکل سوراخ سوراخ است؟ گفت: منافقان در خیابان به من حمله کردند و خوشبختانه ما توانستیم فرار کنیم و من همان جمله زشت را به او گفتم. (تو چقدر کلهخر هستی!) من او را به بالا بردم و یک تا دو ساعت پیش من بود و راجع به همه چیز با هم صحبت کردیم؛ زمان زیادی گذشته است و من گفتوگوهایمان را به خاطر نمیآورم. او میآمد و با هم به بیرون میرفتیم. از آن به بعد به او اسلحه داده بودند و او به کمرش میبست. من گاهی اسلحهاش را میگرفتم. او میگفت: داوود شوخی نکن، این مسئولیت دارد. از تو برمیآید و ممکن است که هوایی یا زمینی شلیک کنی. برای همین تیرهایش را خالی میکرد و اسلحه را به من میداد. (با خنده)
در دوران انقلاب جوان بودیم. زمانی به میدان سپاه که در آن زمان به میدان عشرتآباد معروف بود، حمله کردند و ما زیاد اسلحه دیده بودیم، ولی خُب بالاخره کنجکاوی وجود دارد. او در پادگان عشرتآباد هم نقش داشت. فکر میکنم که عمهام روز بیست بهمن فوت کرده بود و من به شهرستان رفتم، البته به علت انقلاب زود برگشتم ولی دقیقاً روز بیستدوم بهمن نبودم. از آنجایی که پادگان عشرتآباد نزدیک خانه ما بود، محسن در آنجا فعالیت خاص خودش را داشت و نترس بودنش در آنجا هم خاص بود. در مورد مسائل جنگ و اینها، هر زمان که مرخصی میآمد، به ما هم سر میزد. ما ده تا پانزده نفر همسن بودیم که زمانهای خوشی را در دوران جوانی داشتیم، منتهی ایشان خیلی مشغلهاش در آن زمان زیاد شده بود. روزی به ما خبر دادند که محسن شهید شده است. پرسوجو کردیم و فهمیدیم که الحمدلله فرار کرده و در بیمارستان است. فکر میکنم که در بیمارستان سجاد در میدان فاطمی بود. از او پرسیدم که چه شد؟ در ابتدا نمیتوانست صحبت کند و زمان گذشت، چون فکش هم از بین رفته بود. او زمانی که با تانک عراقیها مواجه شد، سنگی را پیدا کرد و تنها توانست خودش را پنهان کند. او گفت که خوابیدم و دستم را روی سرم گرفتم. با گلوله تانک او را زده بودند، نه با توپ. روی تانکها تیربارهایی هست که البته گلوله آن اگر به یک ماشین بخورد، نابود میکند. گفت: من خوابیدم و وقتی گلوله آمد، دست و استخوان زیر فک من را کند و برد. من افتادم و همه فکر کردند که من شهید شدهام. بچهها آمدند و پای من را کشیدند و بردند. یک گودال بزرگی بود که عکسش را داشت و به من نشان داد. گفت: همه گفتند من شهید شدهام و از من عکس میگرفتند. آن عکسها را داشت و به من داد و من نمیدانم که آنها را چه کار کردم. او گفت که زمان گذشت و من را به بیمارستان بردند. فکر میکنم که از گوشت و پوست و استخوان رانش برای فکش استفاده کرده بودند و به همین دلیل اصلاً نمیتوانست صحبت کند. آن زمان از خیابان نظامآباد به خیابان تخت طاووس رفته بودند که الان شهید مطهری نام دارد. او را از بیمارستان به خانه آوردند و من روزها میرفتم و به او سر میزدم. من هم صبحها و هم بعدازظهرها سر کار میرفتم. زمانهایی که شیفت شب بودم، روزها به محسن سر میزدم.
یک روز با مادرش سلام و احوالپرسی کردم و پرسیدم: محسن هست؟ گفت: خواب است، ولی دست کرد در جیبش و کلید خانه را به من داد و گفت: به بالا برو. خانهشان دو طبقه بود. من آرام رفتم و در را باز کردم. مادر داشت برای خرید میرفت. بالای سرش رفتم و آرام موهایش را نوازش کردم. از خواب پرید. شعار او را همان زمان روی دیوار نوشته بودند که گفته بود: «من هرچه درد میکشم، به خدا نزدیکتر میشوم.» به او مرفین داده بودند. خیلی درد میکشید. شما فرض کنید که استخوان از بین برود و از قسمت دیگری استخوان ببرند و به آنجا پیوند بزنند... دردهایی داشت که تا با آنها مواجه نشوی، نمیتوانی درکش کنی. او آنقدر غُد بود که وقتی من رسیدم، یک سینی میوه در پذیرایی خانه جلویش بود، من خواستم انگور در دهانش بگذارم و او نگذاشت. حرف نمیزد، اما منظورش این بود که من باید خودم آن را بخورم. خیلی آرام صحبت میکرد، گوشم را میگذاشتم جلوی دهانش که بفهمم چه چیزی برایم تعریف میکند. گفت که دکترها به او گفتهاند هر لحظه که درد داری، باید مرفین تزریق کنی. او از شب تا صبح در سالن خانهشان از درد قدم میزد، ولی مرفین نمیزد و این هم نمونهای از غدبازیهایش است. میپرسیدیم چرا این کار را میکنی؟ میگفت: اگر اینقدر مرفین بزنم، معتاد میشوم، درد من که تسکین پیدا نمیکند، دوباره همان داستانها را دارم... با همان صدایی که از ته گلو درمیآمد، برایم تعریف کرد که چگونه او را عمل جراحی کردند. استخوان از کجا برداشت شده و پیوند خورده است و همینطور درباره دستش که پوست و گوشت و ماهیچههای آن کاملاً از بین رفته و شکسته بود و آن را بسته بودند.
مدتی گذشت تا مداوا شد. من یک پیکان داشتم. یک بار با همان دست شکسته بیرون رفتیم. هفت تا هشت نفر در آن ماشین نشستیم. محسن گفت که من باید رانندگی کنم و این هم از همان غدبازیهایی بود که داشت. ما به پارک ملت رفتیم. دنبال یک غذاخوری میگشتیم. با هم رفتیم و غذا خوردیم. او بعد از مدتی که سرپا شد، به من گفت که میخواهم به منطقه جنگی بروم. من گفتم: با این درد و موقعیتی که داری؟ او پاسخ داد: اصلاً بر ما تکلیف است که برویم. او با با راه رفتن و غلبه بر دردهایش دوباره توانست راهی منطقه جنگی شود. من خیلی با او صحبت کردم و گفتم: بگذار پیوندت ترمیم شود و سپس برو، او پاسخ داد که حداقل کمک فکری میتوانم بکنم، من باید در منطقه حاضر باشم. او رفت و ما یک روز شنیدیم که شهید شده و جنازهاش را آوردهاند. زمانی که به بهشت زهرا رسید، من درِ تابوتش را باز کردم. آن جعبه تابوت میخکوب بود و من آنقدر ناراحت بودم که ناخن انداختم تا با دستم آن را باز کنم. میخواستم در آمبولانس در کنارش بنشینم که من را گرفتند و اجازه ندادند. اخوی او به آنها گفت: او از دوستان دوره نوجوانیاش است، کاری به کارش نداشته باشید. من در آمبولانس کنارش نشستم. چند نفر دیگر از عزیزان آمدند. ماشین بزرگ بود. من وقتی جنازه را دیدم، نگاه میکردم که اصلاً کجای این جنازه تیر خورده است؟ چرا شهید شده است؟ یکی از عزیزان گفت که موج انفجار در ارتفاعات بازیدراز او را به شهادت رساند. او دوباره با آن جسارتهایی که داشت و میدانست که عراق دارد جلویش را میکوبد، جزو افرادی بود که رفته و سر تپه ایستاده بود. او همیشه برای شناسایی به جلو میرفت. به دلیل همین جسارتها و ازخودگذشتگیهایش او را از دست دادیم. در نوجوانی برای ما پیش میآمد که نماز نخوانیم، روزه نگیریم، اما وسط فوتبال هم اگر اذان میگفتند، او غیبش میزد و میرفت نماز میخواند.»
خاطرات برادر
عبدالرضا وزوایی، برادر محسن وزوایی، متولد سال 1349 است. او ده سال از محسن کوچکتر است. این تفاوت سنی باعث غریبگی این دو نفر نبود. آنها خیلی صمیمی بودند و عبدالرضا خاطرات زیادی از محسن دارد. عبدالرضا مانند هشت خواهر و برادر دیگرش درسخوان بوده و مانند محسن در رشته شیمی تحصیل کرده است. او الان در آستانه پنجاهسالگی است و غیر از دکترای شیمی، دکترای وکالت هم دارد. عبدالرضا وزوایی گفت: «محسن سلوک شیرین و جذابی داشت، یعنی یک عطر وجودی داشت که بسیار گیرا بود. پدر و مادر من شش فرزند با فاصله تولد دو سال به دو سال داشتند که آخرینشان محسن بود، پس از آن تا حدود هشت سال بچهدار نشدند و سپس صاحب سه فرزند دیگر شدند؛ یکی خواهر بزرگم که دو سال از من بزرگتر است، بعد من به دنیا آمدم و پس از من هم محمود که دو سال کوچکتر از من است. به ما سه نفر نسل دومی میگفتند. فاصله سنی محسن با من ده سال بود، ولی این فاصله برای ما جذاب و شیرین بود، هم من و هم محسن همدیگر را دوست داشتیم. زمانی که فوتبال بازی میکرد، خودم را به زور وارد بازی میکردم. زمانی که استخر میرفت هم اینگونه بود. به زمان انقلاب رسیدیم. محسن از حدود شهریور سال 1357 ترقی زیادی کرد. قبل از آن محبوبه و حمید، خواهر و برادر من، تیرماه برای ادامه تحصیل به آمریکا رفته بودند و قرار بود محسن هم بعد از آنها برود. محسن در دانشگاه صنعتی شریف قبول شده بود و از شهریور جریان انقلاب اوج گرفت. محسن هنوز صد درصد برنامه رفتنش را کنسل نکرده و درگیر انقلاب شده بود. بعد از چند ماه کلاً رفتنش را کنسل کرد. منظورم این است که از شهریور 1357 نقطه عطفی به وجود آمد که محسن رشد بالایی نسبت به سنش کرد. آن زمان 18 سالش شده بود و من کلاس سوم ابتدایی بودم. ما در مدرسه برنامه شعار دادن راه میانداختیم. بچهها را جمع میکردیم که شعار ضد شاه بدهیم. محسن هم در جریان 17 شهریور و هم در دفعات مختلفی کارش این شده بود که برنامههای مختلفی را در دانشگاه و بیرون از دانشگاه برگزار کند. زمانی که در جریان انقلاب کار به درگیریهای خونین رسید، محسن من را نمیبرد، چون در معرض خطر بود و من هم کوچک بودم.
روز هشتم بهمن 1357 بود. من بسیار اصرار کردم و محسن من را با خودش برد. به دانشگاه تهران رفتیم. گروههای مختلف آمده بودند و تظاهرات شدیدی بود. قرار بود امام خمینی به ایران بیاید. در همین اثنا به ما گفتند از خیابان انقلاب امروزی، ماشینهای ارتشی دارند به سمت فرودگاه مهرآباد میروند که آنجا را ببندند و اجازه ندهند هواپیمای امام بنشیند. محسن دست من را گرفت و به خیابان انقلاب رفتیم. دو طرف جمعیت ایستاده بودند. ماشینهای آیفای ارتش، در حالی که دو طرف آنها سربازها با اسلحه نشسته بودند به سمت فرودگاه میرفتند. مردم شعار میدادند، تعدادی از ارتشیها دست تکان میدادند و تعدادی هم کاری نمیکردند. ناگهان یکی از ماشینها آمد و شخصی سرش را بیرون آورد و گفت که پشتیهای ما گاردی هستند و میخواهند بزنند. این را گفت و من دیدم که ناگهان رنگ محسن پرید. بیست تا سی ثانیه نگذشت که دیدیم صدای تیراندازی آمد. من دیدم یک نفر از همان گاردیها با اسلحه ژ3اش به سمت من شلیک کرد. در همان لحظه محسن من را انداخت و خودش هم روی من افتاد. تمام این جریانات در چند ثانیه اتفاق افتادند؛ طوری که من گرمای عبور آن گلوله را از کنار گوشم کاملاً احساس کردم. جمعیت به هم ریختند. چند لحظهای محسن روی من افتاده بود. کنار خیابان در باغچه تعدادی گودال کنده بودند که درخت بکارند. عمق گودال شاید به اندازه یک متر و قطرش هم حدود هفتاد سانتیمتر بود. در چشمبههمزدنی محسن من را به سرعت در یکی از این گودالها انداخت و خودش نیمخیز روی چاله افتاد. تیراندازی و صدای آه و ناله هنوز زیاد بود. تعدادی شهید و تعدادی مجروح شده بودند. در همان لحظه درِ شرکت یا دفتری باز شد تا مردم بروند و در آن پناه بگیرند. محسن من را به سرعت بلند کرد و داخل آن ساختمان برد. به من گفت تکان نخور تا من برگردم. من در پاگرد بودم. بچه هشت ساله بودم و این تیراندازی و خونریزی برای من تازگی داشت. محبت شدیدی بین من و محسن وجود داشت. گرمای وجود او در آن لحظهای که من را روی زمین انداخته بود، باعث میشد اصلاً متوجه اتفاقات دوروبرم نشوم. هیچگونه ترس و نگرانی در من به وجود نیامده بود. من در آن پاگرد ماندم و محسن رفت و حدود چهل دقیقه بعد برگشت. تیراندازی ساکت شده بود. دستهای او خونی بودند. گفت: مجروحان را به آمبولانس و بیمارستان رساندیم. حدود ساعت سه شده بود. قرار شد که به مادرمان چیزی نگوییم که ناراحت نشود و من هم چیزی نگفتم.»
عبدالرضا وزوایی ادامه داد: «روزهای نزدیک به بیستودوم بهمن [1357] محسن سر از پا نمیشناخت. از حدود 19 بهمن به مدت سه روز نبود. ما نگران بودیم. او در بحث تصرف پادگان جمشیدیه دخیل بود. وحید قادری در تصرف آن پادگان با محسن بود که قرار است روزی بیاید و صحبت کند. غروب بیستودوم بهمن محسن با تعداد زیادی اسلحه به خانه آمد. او اسلحهها را از پادگانها گرفته بود. این جریان گذشت تا به تسخیر لانه جاسوسی رسیدیم. از روزی که بحث تسخیر به وجود آمد، ما نمیدانستیم و به دلیل بحث امنیت و حفاظت اطلاعات آن به ما چیزی نگفته بود. بعد از دو روز به خانه زنگ زد و جریان را گفت. شور و حال زیادی بود. هر روز گروههای مختلف جلوی لانه جاسوسی میرفتند و به حمایت از دانشجویان پیرو خط امام، راهپیمایی برگزار میکردند. من هم در پنج یا شش روز از هفته کارم این بود که از مدرسه میآمدم، ناهار میخورم، زود مشقهای فردا را انجام میدادم و از خانهمان که در خیابان تخت طاووس [اکنون: خیابان استاد مطهری] بود، پیاده به لانه جاسوسی میرفتم. در آنجا گاهی محسن را میدیدم و دست تکان میدادم. محسن میگفت که بگذارید به داخل بیاید و خلاصه با او کلی خوش و بش میکردیم. یکی از کارهای مادرم این بود که چند بار در هفته غذا، خصوصاً کتلت درست میکرد و من با قابلمه آن را میبردم و ظرف غذای دیروز را از آنها میگرفتم. محسن بسیار نسبت به پدر و مادرمان مهربان بود و احترام خیلی زیادی به آنها میگذاشت، طوری که هیچ موقع جلوتر از پدر و مادر راه نمیرفت. مادر ما بسیار مهربان و شوخ و گرم بود، اما از طرفی بسیار تودار بود. بعد از شهادت محسن بود که بعضی موضوعات را در خاطراتش تعریف کرد. او در نامههایی که برای خواهرم محبوبه به آمریکا فرستاده بود، بعضی از این ناگفتههای دلش را گفته بود؛ مثلاً زمانی که محسن با مادرم بیرون میرفت، به او بسیار احترام میگذاشت و جلویش راه نمیرفت و حتی در ماشین را برای نشستن مادرم باز میکرد. رسم است که برای تشییع جنازه مردها پیکر را روی دست میگیرند و خانمها پشت آقایان هستند، اما در تشییع محسن دیدند که مادرم جلوی پیکر راه میرود. چند نفر از نزدیکان آمدند و گفتند: حاجخانم چرا شما عقب نمیروید؟ مادرم گفت که من همینجا میخواهم بروم. بعد که اصرار کردند، مادر گفت که محسن در زندگیاش دوست داشت پشت من راه برود، من میدانم که الان هم دوست دارد پشت من راه برود. مادرم تودار بود. یک بار در روز اول عملیات بازیدراز دوم در دوم اردیبهشت سال 1360 دو تیر به گلوی محسن خورد. یک تیر از کنار شاهرگش رد شد و دیگری به داخل چانهاش رفته بود که وقتی دست میزدیم، تیزی گلوله را احساس میکردیم و تا زمان شهادتش هم آن را درنیاورده بود. در حالت خونریزی دور گردنش را بسته بود که در عملیات شرکت کند و از طرفی چون او فرمانده محور بود، اگر به عقب میآمد احتمال پیروزی خیلی کمتر میشد. هر قدر اصرار کرده بودند او به عقب برگردد، قبول نکرده بود. تقریباً چهار تا پنج روز با همان وضعیت در ارتفاعات بازیدراز جنگیده بود و در آخر به حالت اغما رسیده بود که بعد برگشت و کمکم بهبود پیدا کرد. چهاردهم شهریور سال 1360 در عملیات بعدی بازیدراز هم مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفته بود. آنقدر شدید که فکر کردند شهید میشود، حتی به عنوان لحظات قبل از شهادت از او عکس گرفته بودند. او زنده ماند. وضعیت بدی داشت، اما کمکم اندکی بهبود پیدا کرد.»
راوی دوم سیصدویکمین برنامه شب خاطره ادامه داد: «یکی از اقوام ما که الان به رحمت خدا رفته است، مخالف انقلاب بود، محسن را بسیار دوست داشت. او خودش از نخبههای علمی و پزشکی بسیار معروف بود. در یکی از کشورهای اروپایی رئیس مرکز پزشکی معتبری بود. از زمانی که انقلاب شد، وقتی به ایران میآمد، مدام به محسن میگفت که تو حیفی و حتماً باید به خارج از کشور بروی، اگر تو اینجا بمانی، هوش و نبوغت از دست میرود و محسن با همان حالت شوخطبعی و با خنده پاسخ میداد؛ رابطهاش را خوب حفظ کرده بود. به این روال گذشت تا یک بار خبر دادند که محسن مجروحیت شدیدی پیدا کرده است و وضعش هم زیاد خوب نیست. آن شخص که از اقوام بود، به سرعت به ایران برگشته بود. محسن در بیمارستان سجاد بود و بعد از مدتی کمی حالش بهتر شده بود. غذا نمیتوانست بخورد و فقط سرم به او وصل کرده بودند. بعد از اینکه اندکی حالش بهتر شد، با دست چپش میتوانست خواستهاش را بنویسد. در همین اثنا این فرد به دیدن محسن آمد و انگار اصلاً انتظار نداشت محسن را با این وضعیت ببیند. محسن بسیار لاغر شده بود، سرش کچل بود و وضعیت ناجوری پیدا کرده بود. آن شخص یکدفعه با علاقهای که به محسن و مخالفتی که با انقلاب داشت، بسیار بههم ریخت و گفت: محسن ببین چهکار کردی؟ این چه وضعیتی است؟ الان چه کسی میخواهد بیاید و حال تو را خوب کند؟ من چقدر گفتم به دنبال انقلاب نرو؟ محسن هم نگاه میکرد و فقط چشمش تکان میخورد. به من اشاره کرد و فهمیدم که میخواهد چیزی بنویسد. کاغذ آوردم و با سختی نوشت که «چه بُکشیم و چه کشته شویم، پیروزیم، چرا که در هر دو حال تکلیف خود را انجام دادهایم.» بعد به من اشاره کرد که این را بالای سرش بچسبانم و با چشمش به آن بنده خدا اشاره کرد که آن را بخواند. او وقتی آن نوشته را خواند، منقلب شد و به محسن گفت: تو چه روحی پیدا کردهای؟ من در عظمت روح تو ماندهام. خلاصه اوضاع خاصی به وجود آمد. بعد از مجروحیت دوم همه دکترها گفته بودند که باید چند ماه نقاهت داشته باشی و هفتهای دو تا سه بار فیزیوتراپی شوی. بعد از مدتی محسن اندکی خوب شده بود. با همان وضعیت برای عملیات مطلعالفجر در آذر سال 1360 رفت. برای عملیات فتحالمبین هم اواخر اسفند سال 1360 بود که میخواست به جبهه برود. مادر من هیچ وقت از رفتن محسن جلوگیری نمیکرد اما آن روز خیلی اصرار کرد که نرود. میگفت: تو که تکلیفت را ادا کردی، دِینی هم بر گردنت نیست. خدمت فقط در جبهه نیست، بیا همینجا خدمت کن. تو مجروح شدهای و کسی از تو انتظاری ندارد. محسن گفت: مادر جان این را از من نخواه. من عهدی با خدا دارم که تا زمانی که جنگ است، من در جبهه باشم. اگر جنگ تمام شد و من شهید نشدم، انشاءالله به سنگر دیگری میروم. مادرم گفت: تو حتی نمیتوانی اسلحه را به دست بگیری، تو اصلاً توانایی نداری. دستت باید فیزیوتراپی شود. چگونه میخواهی بروی؟ محسن گفت: میتوانم کلت را در دست چپم بگیرم. مادرم میگفت: در آن زمان قرار بود او به عنوان فرمانده تیپ برود و تعداد زیادی نیرو با خودش ببرد. مادر گفت: تو آنقدر عاشق کربلا هستی که اگر بروی شهید میشوی و نمیتوانی کربلا را هم ببینی. محسن گفت: مادرجان! ما کربلا را برای خودمان نمیخواهیم، ما آن را برای نسلهای آینده میخواهیم.
ما تا اینجا را خودمان میدانستیم، اما جدیداً نامهای کشف شد که پیش خواهرم محبوبه مانده بود. او آن را سی سال و خردهای در گنجینهاش نگه داشته بود. مادرم در آن نامه چیزهایی را گفته است که ما با شناختی که از او داشتیم، باورمان نمیشد با چنین حالتی آن حرفها را گفته باشد. گویا همان روز بعد از اینکه حرفهایش نتیجه نداد و نتوانست محسن را برای ماندن راضی کند، در نامه نوشت که من آقاجان را کنار کشیدم و گفتم: هر طوری که شده نباید بگذاری محسن برود. من احساس میکنم محسن دارد میرود که شهید شود. من تحمل ندیدن محسن را ندارم. آقاجان به مادرم گفت: این راهی است که خودش انتخاب کرده و ما هم باید صابر باشیم. بعد مادر من که خیلی صبور و مشوق محسن بود و اصلاً از رفتنش جلوگیری نمیکرد، به آقاجان گفت: تو اگر بگذاری محسن برود، اگر تار مویی از سرش کم شود، تمام موهای تن تو را دانه دانه میکنم! این جمله اصلاً به ادبیات مادرم نمیخورد. در آن نامه مادرم جملاتی در مورد محسن نوشت مانند اینکه بعد از معصومان، کسی اینگونه نبوده است؛ محبوبه نمیدانی که محسن چگونه شده بود. آنقدر این علاقه و شیفتگی زیاد شده بود که مادر من با آن صبوری، این چنین جملههایی را گفت. در همان نامه نوشت که یک ساعت بعد رفتم و با خدای خودم خلوت کردم و گفتم که باید بگذرم. آمدم و به محسن گفتم: برو و خدا پشت و پناهت باشد. محسن رفت و شهید شد و قضایایی هست که مادرم با پیکر محسن چهکار کرد و چه صحبتهایی کرد و ناگهان آرامشی در دلش افتاده بود و اینکه چه رفتارهایی را موقع تشییع جنازه از خودش بروز داد. خبر شهادت روز جمعه دهم اردیبهشت [1361] رسید. دم ظهر بود و ما در خانه بودیم. دو نفر آمدند و برای دیدن آقاجان به طبقه بالا رفتند. ابتدا گفته بودند که او مجروح شده است. بعدها فهمیدیم که همان موقع هم گفته بودند او شهید شده است ولی مطمئن نبودند و خبر قطعی نبود و به گمانشان نود درصد بود. آقاجان آمده بود و به خواهرها و برادرها گفته بود ولی همه گفته بودند که مادر را چهکار کنیم؟ چگونه به او بگوییم؟ جمعهشب، با توجه به اینکه پنج تا ده درصد احتمال این وجود داشت که شهید نشده باشد، همه فامیل، حدود شصت تا هفتاد نفر، در منزل ما جمع شدند. با توجه به اینکه در ذهن مادر بود که محسن مجروح شده است، گفتند که همگی بنشینیم و دعای توسل بخوانیم. مراسم دعای توسلی همراه با سوز و گریه در خانه ما راه افتاد. در همان زمان هم چون عملیات بیتالمقدس شروع شده بود، ناگهان در قرارگاه محسن را نشان دادند. همه خوشحال شدیم که انگار خبر شهادت اشتباه شده است، اما گویا این فیلم مربوط به قبل از شهادت بود. شب تا حدود ساعت یازده و دوازده در خانه دعای توسل برگزار بود. ظهر روز بعد، یازدهم اردیبهشت بود که خبر قطعی شهادت را دادند و گفتند که الان پیکر محسن دارد به سمت معراج شهدا میآید. آقاجان میخواست به همراه برادرم رضا و اگر اشتباه نکنم، برادرم علی برود. اجازه ندادند خانمها بروند. من میخواستم بروم که گفتند بچهها نباید باشند، اما من آنقدر اصرار کردم که من را هم به همراه خود بردند. در معراج شهدا دنبال تابوتش میگشتیم. اسم هر شهید را روی تابوتش نوشته بودند. من بچه بودم و طبیعتاً باید از مرده میترسیدم، اما وقتی برادرم را دیدم، اصلاً نترسیدم. چهرهاش زیبا بود و آرامش خاصی داشت. چند دقیقهای کنارش رفتم و با او درد دل کردم و آرامش خاصی گرفتم.»
عبدالرضا وزوایی در پایان گفت: « خاطرهای از فروردین سال 1361 و عملیات فتحالمبین بگویم. در هشت سال دفاع مقدس تنها عملیاتی که اول عید انجام شد و خیلی پیروز بود و اسرای زیادی از دشمن گرفته شده بود، عملیات فتحالمبین بود. یادم است که مردم خیلی شاد بودند. از روز اول که برای عید دیدنی میرفتیم، صحبت فامیل از همین عملیات بود. روز سیزدهم فروردین بود و همه ما منزل دایی علی جمع بودیم که محسن سرزده آمد. گویا با قطاری ششصد نفر از اسرا را آورده بود. او به خانه آمده و دیده بود که کسی نیست. با خالهام تماس گرفته بود و او گفته بود که همه منزل دایی علی هستند. او بسیار فامیلدوست بود و با همان لباس منطقه جنگی آمد. همه خوشحال شدند و صلوات فرستادند و شادی کردند. او از حماسههایی که در عملیات فتحالمبین آفریده بود، چیزی نگفت و ما تمام آنها را بعد از شهادتش متوجه شدیم. روز بعدش رفت و چندین روز به خانه نیامد. بعدها متوجه شدیم که او جزو لیست ترور منافقان بود. او بسیار ناراحت بود و به مادرم و چند نفر دیگر گفته بود که من اصلاً دوست ندارم در تهران و توسط منافقان شهید شوم، من دوست دارم در جبهه شهید شوم. چون رد او را میزدند و دنبالش بودند، به خانه نمیآمد. یک شب بچهها اصرار کرده بودند: برو که پیش خانوادهات باشی. آخر شب بود و ما در پذیرایی خانه خوابیده بودیم. محسن آمد و ما بغلش کردیم. اندکی خوابیدیم که ناگهان هراسان بلند شد. یک کلت داشت، آن را برداشت و به حیاط رفت. من هم دنبالش رفتم. کشیک داد و بعد در حیاط را باز کرد. ما بعد متوجه شدیم نگران بوده که به خانه بیایند و کاری کنند. تا به روز 21 فروردین رسیدیم. من چند دفعه قبل از آن اصرار کرده بودم که من را هم به همراه خودت به جبهه ببر و محسن من را نمیبرد. من خودم را بزرگ میدیدم. یک بار قبل از عملیات فتحالمبین به من قول داد که میبرمت و این دفعه روز 21 فروردین بود. او خیلی مقید بود و هر بار که میخواست به جبهه برود، تمام لباسهایش، حتی لباس زیرش نو بود. حمام میرفت، سشوار میکشید و خیلی خوشتیپ به منطقه جنگی میرفت. من آن روز ظهر از مدرسه به خانه آمدم و مادرم گفت: دیر رسیدی، محسن سریع به خانه آمد، خداحافظی کرد و به جبهه رفت. من خیلی ناراحت شدم و گفتم: چرا به من نگفت؟ به من قول داده بود! ده دقیقه گذشت و دیدم محسن در زد و با چند نفر دیگر آمدند. گویا چیزی جا گذاشته بود. من خوشحال شدم و بغلش کردم و گفتم: تو مگر قول نداده بودی که من را ببری؟ گفت: دفعه بعد حتماً میبرمت. من ول نکردم. مدام اصرار کردم. بعد از اصرار من گفت: عبدی! حتماً اگر این سری برگشتم، تو را برای دفعه بعد با خورم میبرم. پرسیدم: قول صد درصد؟ گفت: بله. قول صد درصد. ما خداحافظی کردیم و او حدوداً بیست روز بعد شهید شد.»
ویژگیها
ابراهیم شفیعی راوی سوم برنامه بود. وی گفت: «من و محسن یکسری ویژگیهای مشترک داشتیم، اما او ویژگیهای بارز و برجستهای داشت که به دلیل همان ویژگیها مسافت طولانی یا سالها از من جلوتر بود. ما مدت زیادی در نظامآباد زندگی کردیم. هر دو در رشته مهندسی شیمی قبول شدیم؛ او به دانشگاه شریف رفت و من به دانشگاه خوارزمی رفتم. نمیدانستم که مهندسی شیمی یعنی چه؟ فکر میکردم یعنی لیسانس شیمی. علیرغم اینکه تمام دروس من خیلی خوب بود، ولی در درس شیمی از خودم زیاد راضی نبودم. به همین دلیل درسم را ادامه ندادم. بعدها که در جبهه با محسن آَشنا شدم، فهمیدم که مهندسی شیمی با شیمی کاملاً متفاوت است و تقریباً دو موضوع بیارتباط به هم هستند. به همین دلیل من در دوره دکتری دوباره به سمت مهندسی شیمی رفتم. قرار بود برای تصرف لانه جاسوسی، خودم را از دانشگاه خوارزمی برسانم که متأسفانه توفیق یار نشد و من مجروح و راهی بیمارستان شدم. سپس حفاظت بیرون لانه را به عهده گرفتیم. از آن طرف وقتی خاطرات و زندگینامه محسن را در فرازهای انقلاب میخواندم، متوجه شدم که تقریباً در بسیاری از جاهایی که محسن حضور داشت، من هم حضور داشتم، بدون اینکه شناختی از هم داشته باشیم. اوایل انقلاب سیل عظیمی در خوزستان آمد. من یادم است که در ایام عید نوروز بود که با تعدادی از دوستان، خودمان را برای کمک به سیلزدگان به خوزستان رساندیم. بعدها در سفری که با محسن از جنوب برمیگشتیم، گفت: سری هم به لرستان بزنیم. پرسیدم: مگر شما با لرستان آشنایی داری؟ کاری داشتید؟ گفت: بله. در آن اوایل که سیل آمد، در منطقه سیلزده ماندم و بعد هم به صورت نیروهای جهادی از دانشگاه شریف به مردم کمک میکردیم. یادم است یک بار که از جبهه آمدیم، گفت که برای زیارت حضرت آقا به تهران برویم. پرسیدم: مگر هماهنگ کردهای؟ گفت نه؛ بیا برویم و کاری نداشته باش. رهبر معظم انقلاب در آن زمان مجروح و روی تخت بیمارستان خوابیده بودند. من و محسن توفیق داشتیم که یک ساعت کنار تخت ایشان بنشینیم. ایشان بسیار باحوصله از احوالات جبههها سؤال کرد و بیشتر هم محسن جواب میداد.
محسن ویژگیهایی داشت که تا به امروز کمتر گفته و به آنها پرداخته شده است و در خیلی از مراسمها به خوبی بیان نشده است. شاید قدرت بیان امثال منِ حقیر بسیار ضعیف بوده و یا شاید کمکاری ما بوده است. او در خطوط دفاعی و پدافندی و آفندی همیشه شخصاً به سینه دشمن میزد. این در اصول نظامی و عرف بینالملل زیاد مرسوم نیست. چراکه فرمانده معمولاً نیرویش را پشتیبانی میکند و یا اگر خیلی آدم شجاع و نترسی باشد، در قلب جمع نیرویش قرار میگیرد. ولی محسن در تکتک عملیاتها یا حداقل تعدادی را که من شاهد بودم، همیشه در نوک پیکان حمله بود و با این تهاجم، سینه دشمن را میشکافت. این یکی از ویژگیهایش بود. دوم اینکه آدم بسیار باهوشی بود. یعنی در هر لحظه به راحتی صحنه جنگ را تجزیه و تحلیل میکرد و با فکر بلند و اندیشه بزرگی که داشت، مسیر جدید حمله را بیان میکرد. بحث دیگر شجاعت بینظیر او بود. همانطور که در فیلم به نمایش درآمده هم اشاره شد، با پنج نفر به قلب دشمن که شاید نزدیک به یک لشکر آدم بودند حمله کردند و این در تاریخ و ادبیات جنگ قابل تصور و تعریف نیست. ویژگی بعدی عبودیت او بود. من به جرئت میتوانم بگویم که او اهل یقین بود. ایشان انسانی بسیار متواضع و اهل گذشت بود. با وجود آن همه خصلتهای خوب، هرگز کسی ندید که از خودش تعریف کند. احترام بسیار زیادی برای پدر و مادرش قائل بود و من این احترام را از نزدیک شاهد بودم. برادرهای کوچک را بغل میگرفت و روی زانو مینشاند. برای من جای تعجب بود که با هم از جبهه آمده بودیم، هنوز خستگی راه درنرفته، بچههای کوچک را روی زانو مینشاند و با چه محبتی با آنها برخورد میکرد. اگر بخواهیم بگوییم که چه کسی میتواند برای جوانان امروز ما الگویی بسیار مناسب باشد، من میگویم که محسن بهترین و عالیترین الگو برای این عزیزان است. او از لحاظ تحصیلی، تقوا، هوش، توان رزمی و نیز از لحاظ حضور در تکتک لحظههای انقلاب الگوی بسیار خوبی است.»
شفیعی در ادامه، در مورد آشنایی خودش با محسن وزوایی گفت: «ما در بسیاری از جاها به صورت اتفاقی با هم برخورد کرده بودیم ولی از نزدیک همدیگر را نمیشناختیم. ما عملیاتی در ابتدای آبان [1359] در بازیدراز انجام دادیم که به شکست منجر شد، دومین عملیات را در اواخر آبان انجام دادیم که فقط توانستیم یکی از قلهها را فتح کنیم و باز هم موفق نبودیم. ما موقعی که وارد غرب کشور شدیم، روزهای اول جنگ بود. در جلسات مشترکی که با فرماندهان ارتش داشتیم، دائم تکیهکلامشان این بود که اگر صدام گفته من میخواهم تهران را فتح کنم، مسیر فتح تهران، غرب و سرپلذهاب یا قصر شیرین است؛ در نتیجه باید دشمن جرئت گذر از این مسیر را نداشته باشد و برای این هم الزاماً باید ارتفاعات بازیدراز که ارتفاعاتی بسیار صعبالعبور، صخرهای، بلند، ناهموار و مشرف به کل آن منطقه است را بگیریم. آنها گفتند اگر که این ارتفاعات را بر اساس مطالعات استراتژیکی که ما داشتیم، در تصرف داشته باشیم، صدام خیال تصرف تهران را از سر به در خواهد کرد. به همین دلیل ما بیشترین فشار و برنامه را روی آزادسازی آن ارتفاعات گذاشتیم. ولی یک تا دو عملیات ایذایی انجام دادیم که زیاد موفق نبود. یک بار نیروهای صدام با تمام توان به ما حمله کردند که کل ارتفاعات را از ما باز پس بگیرند و الحمدلله در آنجا شکست بسیار سنگینی متحمل شدند. قبل از عید نوروز سال 1360، جلسهای بین فرماندهان بود. شهید غلامعلی پیچک از افراد بسیار لایق و شایسته و از دانشجویان انرژی اتمی بود. او از انسانهای بسیار بزرگ است که در حق او هم کملطفی شده است. شاید به اندازه کافی خاطراتش بیان نشده است. او در آن جلسه من را کنار کشید و گفت: ما اینبار باید ارتفاعات بازیدراز را آزاد کنیم. من گفتم که نیروی کارکشته، ورزیده و توانمند میخواهد و اگر بتوانی چنین نیرویی را فراهم کنی، قطعاً این کار امکانپذیر است. او گفت: من به دنبال تأمین نیرو میروم و شما نیز برای شناسایی و برنامهریزی برای عملیاتی بزرگ و گسترده برو. یک روز ساعت دو بعدازظهر بود که به من بیسیم زد و گفت: بحمدالله آن نیرو و امکاناتی را که میخواستی، فراهم شد. پرسیدم: چطور؟ گفت: سپاه یک گردان نوپا آموزش داده است که آماده نبرد هستند. من از آنها دیدن کردهام؛ نیروهای بسیار زبده و متقی هستند. من این گردان را برای شما میفرستم و سعی کن با اینها کار عملیات را نهایی کنی.
ساعت چهار تا چهار و نیم بعدازظهر بود که دیدم برادر محسن با یک جیپ آهو به اتفاق دو گروهان از گردان 9 وارد منطقه قسمت چپ سرپلذهاب و زیر ارتفاعات بازیدراز شدند. ما جلسهای مقدماتی با او داشتیم و او همانطور که گفتم، بسیار متواضع بود. من رسیدم و پرسیدم که برادر محسن شما هستی؟ گفت: بله. او هم پرسید: آقای شفیعی؟ گفتم: بله. به شوخی گفت: چطوری حاجشفیعی؟ گفتم: من حاجی نیستم. پاسخ داد: از نظر من تو حاجی هستی. تا مدتی بعد از آن هم به من حاجی میگفت. من میگفتم که به من حاجی نگو، چون من حاجی نیستم. گفت: حاجی میشوی. این ابتدای آشنایی ما بود و بعد از آن دوش به دوش برنامهریزی را شروع کردیم؛ تا دوم شهریور که ما توانستیم عملیات بازیدراز را با آن عظمت انجام دهیم. عملیات بازیدراز در زمان خودش ویژگیهای بسیار خاصی داشت. تا آن لحظه بزرگترین عملیات موفق ما بود. ما با تعداد نیروی اندک به قلب دشمن زدیم. علاوه بر اینکه بیش از 740 نفر اسیر گرفتیم، هزار و خردهای نفر از نیروهای عراقی کشته شده بودند که جنازههایشان بر صخرهها بود. یکی از لشکرهای قدرتمند عراق که آن را برای تصرف کامل خرمشهر آماده کرده بودند، در راه برگشتن، در درگیری با نیروهای ما از بین رفت. این عملیات اولین عملیاتی بود که ارتش مسئولیت فرماندهی عملیات را به سپاه پیشنهاد کرد. تا آن روز فرماندهی عملیاتها با ارتش بود و ما بیشتر سعی میکردیم در خدمت ارتش باشیم. ارتش گفت: ما نیروهایمان را در اختیار شما میگذاریم؛ پشتیبانی هوایی، پشتیبانی خدمات هلیکوپتری، پشتیبانی توپخانهای. این عملیات بسیار گسترده و غیر قابل تصور، هم برای نیروهای ما و هم برای نیروهای عراقی بود. ما قرار بود از هفت محور عمل کنیم. سختترین مسیر، مسیری بود که من، برادر محسن، برادر علیرضا موحد دانش و برادر حسین خالقی قرار بود به اتفاق از آن عبور کنیم. درست در رأس قلهها بودیم. ساعت دو و نیم بامداد شهید پیچک در بیسیم گفت که مشکلاتی برای آن هفت محور دیگری که قرار بود عمل کنند، پیش آمده که نمیتوانند به هدف برسند؛ چه میخواهید بکنید؟ یا باید خیلی سریع برگردید که قتلعام نشوید یا بررسی کنید که اگر با مسئولیت خودتان میتوانید عمل کنید، به من خبر بدهید. ساعت سه بامداد بود که با برادر محسن و برادر موحد در دل تاریکی و زیر صخرهای در فاصله ده تا پانزده متری عراقیها جلسهای گذاشتیم. بنا بود ما را از طرفین پوشش دهند. بنا بود از طرفین نیرو بیاید و بنا بود نیرو هِلیبُرد شود. تمام نیروهای هلیبرد شده اسیر شدند. قرار بود نیروهایی به فرماندهی شهید جعفر جنگروی برای شکار تانکها بروند و نتوانستند. یک گردان به فرماندهی شهید برادر صاحبالزمانی قرار بود از طرفی از بازیدراز به سمت پشت آن منطقه برود که آنها هم نرسیدند. قرار بود دو گردان به فرماندهی شهید محسن حاجبابا از پشت بازیدراز بیایند و آنها هم نتوانستند. من نظر بقیه را در این شرایط پرسیدم. محسن سرش را به سمت آسمان بلند کرد و سپس نگاهی به من کرد. تصمیمگیری بسیار سخت بود. در جبهه شما با جان افراد طرف هستید. کوچکترین اشتباه مساوی از دست دادن جان بسیاری از افراد است. محسن دعایی زیر لب خواند و گفت که ما آماده هستیم، نظر خودت چه است؟ گفتم: من هم آمادهام.
با رمز یا حسین(ع) عملیات را شروع کردیم. محسن و موحد مشترکاً به قلب دشمن زدند و در همان ثانیههای اول توانستند 64 نفر از عراقیها را در حال خواب از درون سنگرها بیرون بکشند. اگر من بخواهم همه داستان را برای شما بگویم، خیلی طولانی میشود. ساعاتی از عملیات نگذشته بود که یکی از بچهها گفت: محسن زخمی شده است. خودم را به سرعت پیش محسن رساندم و دیدم که دو تیر به زیر گلویش خورده است. دست زدم و گلولهها را احساس میکردم. پرسیدم که نمیخواهی بروی و به بیمارستان سری بزنی؟ شاید برایت مشکلی پیش بیاورد؟ گفت: من تا آخر ایستادهام و با دو تیر و چند ترکش از میدان بهدر نمیروم. شما هم خواهشاً اصرار نکن. من باید بمانم تا قلهها را یکی پس از دیگری آزاد کنیم. با برادر حاجعلی موحد دانش مسیر عملیات را ادامه دادند و تا قله 1100 که قلهای بسیار مرتفع بود، پیش رفتند و ما در پایین قرارداشتیم. ما 9 بار روی این قله تک انجام دادیم و هر بار با شکست مواجه شد. دفعه نهم محسن گفت که برای بار آخر حمله میکنیم. حمله کردند و این بار با موفقیت کامل رفتند و قله را تصرف کردند. بعد از عملیات برادر محسن در مورد این حمله صحبت کرد و گفت که در حمله نهم، امام زمان(عج) به کمک ما آمد و این صحنه باعث عزل آقای بنیصدر [رئیسجمهوری وقت] هم شد. بچههای سپاه بنیصدر را به جبهههای غرب کشور راه نمیدادند، به همین دلیل به شدت از دست نیروهای سپاهی عصبانی بود و همان زمان ابلاغیهای صادر کرد که ارتش هیچگونه امکاناتی به سپاه ندهد. بنیصدر گفت: اگر شما راست میگویید، واقعیت را بیان کنید. منظورش از واقعیت هم آن نیروهایی بود که پشت عراق هلیبرد کردیم و آنها اسیر شده بودند. این موضوع از طریق برادر محسن به حضرت امام خمینی منعکس شد. حضرت امام در یکی از بیاناتش فرمود که آنهایی که در جبههها به حضور امام زمان(عج) اعتقاد ندارند، کافر هستند!»
سومین راوی سیصدویکمین برنامه شب خاطره آخرین خاطرهاش را اینگونه بیان کرد: «شب عملیات بازیدراز و یازدهم شهریور [1360] بود. من و محسن شبانه برای بچهها سخنرانی کردیم. بچهها غسل کردند. وصیتنامه نوشتند. ما میدانستیم که نبرد سخت و دشواری است و احتمالاً بسیاری از بچهها شهید خواهند شد. محسن به من گفت: بچهها نوربالا میزنند. میخواهی بعضی از آنها که شهید میشوند را نام ببرم؟ خیلی نورانی شدهاند. من خندیدم و به شوخی گفتم که علم غیب هم پیدا کردهای؟ گفت: لازم به علم غیب نیست، از چهرهها کاملاً روشن است. گفتم: بگو. گفت: اولین نفر همین جعفر جواهری است. معاون محسن در عملیات و پسر عمه من بود. مادرش بسیار سفارش کرده بود که مراقبش باشم. بعد گفت: دومین نفر هم همین علی طاهری است که اینجا نشسته است. نفر بعدی محمود غفاری و... صبح عملیات خودم را به جعفر رساندم و گفتم: خیلی مراقب باش. تو به همراه محسن دقیقاً در نوک پیکان عملیات و از همه طرف زیر تیربار دشمن هستید. جعفر لبخندی زد و گفت: تو به ماندن فکر میکنی و ما به رفتن. تو دعا کن ما شهید شویم، برای ماندن ما فکر نکن. من خیلی متأثر شدم و به حال خودم تأسف خوردم. یک ربع از صحبت ما نگذشته بود که محسن گفت: جعفر شهید شده است. دومین نفر علی طاهری بود. من از محسن پرسیدم که به خودش بگویم که در عملیات شهید میشود؟ گفت: او بچه پررویی است و کم نمیآورد. به او بگو. به علی طاهری گفتم و او خندید که من؟ من و توفیق شهادت؟ این حرفها به من نمیآید. اگر بگویی تکتک این بچهها شهید میشوند، من باور میکنم، اما خیلی مانده تا توفیق شهادت نصیب من شود. علی روز اول نبرد میگفت که به محسن بگو من زندهام. روزهای دوم، سوم و چهارم گذشتند و روز پنجم بود که محسن مجروح شد و تقریباً کل صورتش آسیب دید، دستش هم تقریباً قطع شده بود. بعد از این واقعه علی پیش من آمد و گفت: گویا محسن به جای من رفتنی شده است! او خندید و رفت.
من در بیمارستان به ملاقات محسن رفتم و حرفهای علی را به او گفتم. او با دست چپش نوشت: «علی شهید میشود». روز هفتم علی طاهری هم شدیداً زخمی شد و او را به بیمارستان منتقل کردند. علی را پانسمان کردند. شهید پیچک گفت که مادر علی خیلی نگران است. یک ماشین در اختیارش گذاشت و گفت: تو به دیدن مادرت برو. او از اسلامآباد غرب که رد شد، تماس گرفت و گفت: به محسن وزوایی بگو علی زنده است، توفیق شهادت نصیبم نشد. من دارم به تهران میروم و الان در راه تهران هستم. گفتم: خدا را شکر. ما برای تصرف یک یا دو قله در شب نهم عملیات هماهنگی کرده بودیم. ناگهان دیدم آتش توپخانه به هم خورد. من خیلی عصبانی شدم و با توپخانه تماس گرفتم و پرسیدم: چه کسی این کار را کرده است؟ گفتند دیدهبان. پرسیدم دیدهبان چه کسی است؟ گفتند: علی طاهری. گفتم: او که تهران است! گفتند: نه! او روی قله است. پرسیدم: روی قله چهکار میکند؟ گفتند: ما هم نمیدانیم. پیدایش کردم و از او پرسیدم: تو اینجا چه میکنی؟ مگر تهران نرفته بودی؟ او گفت: نزدیک کرمانشاه یادم آمد که دوربینم را جا گذاشتهام. در مسیر که میآمدم، دیدم چند گردان عراقی از پشت آمدهاند که شما را دور بزنند و مجبور شدم آن آتش توپخانه را که شما برای عملیات تنظیم کرده بودید، تغییر دهم. من آن چند گردان را با آتش توپخانه متواری کردم. گفتم: باشد، تو الان مجروح هستی، اینجا را ترک کن. اشکی در چشمش جمع شد و گفت: مگر محسن نگفت که من شهید میشوم؟ گفتم خواهش میکنم؛ با این وضعیت مجروحیت بهصلاحت نیست بمانی. نگاهی کرد و گفت: حالا که اصرار میکنی، من میروم. اسلحه کلاش و دوربین را روی دوشش انداخت. دستش در گچ و سینهاش هم مجروح بود. نگاهی کرد و رفت. ده دقیقه از صحبت ما نگذشته بود که گفتند: علی شهید شد! پرسیدم: کجا؟ او که رفت! گفتند: موقعی که در مسیر میرفت، یک گروهان عراقی میخواست ما را دور بزند، او تک و تنها با آنها درگیر و همانجا شهید شد.
آخرین نفر محمود غفاری بود. او روحانی وارسته، جلیلالقدر و قبلاً مسئول عقیدتی- سیاسی لشکر 81 زرهی کردستان بود. روزی که با او آشنا شدیم، گفت: من میخواهم عبا و عمامه را کنار بگذارم و همه عشق و آرزوی من این است که مانند یک بسیجی بیایم کنار شما و بجنگم. گفتم که مأموریت شما فرق میکند، ولی او قبول نکرد. او پابهپای ما میآمد و چون محسن گفته بود که احتمال شهادتش زیاد است، خیلی مراقبش بودم. او دیدهبان توپخانههای ارتش بود و به ما هم کمک میکرد. عصری، جروبحثی با هم کردیم که آیا شب حمله جدیدی انجام بدهیم یا نه؟ این موضوع طولانی است و من از آن میگذرم. به او گفتم که مراقب خودت باش. در هر صورت شما روحانی هستی. گفت: مگر خون من از شما رنگینتر است؟ تقریباً حرف محسن برای من مسجل شده بود، ولی چون میخواست پابهپای من بیرون بیاید، گفتم که خواهش میکنم شما در سنگر بمان. سنگری بسیار عمیق وجود داشت. او گفت: پس من نماز شب میخوانم. گفتم: یازده رکعت نماز است، از سر شب تا نصف شب نماز نخوان! گفت: خودت نمیگذاری کنارت بنشینم! ما با اصرار او را به داخل سنگر فرستادیم و مراقب بودیم. تیر و ترکش از همه طرف میآمد. من در بیرون از سنگر داشتم با نیروهای واحدهایی که آنجا بودند صحبت میکردم که ناگهان گلولهای از توپخانه عراق آمد و درست کنار من خورد. من به گوشهای پرت شدم. شاید یازده تا دوازده ترکش از آن به من خورد. پرسیدم که از حاجمحمود چه خبر؟ گفتند: مشغول نماز شب است. او در سجده گریههای بسیار طولانی داشت، تا جایی که من واقعاً اذیت میشدم. گفتم: صدای گریهاش نمیآید! به داخل سنگر رفتم و دیدم زمانی که از سجده بلند شده، ترکشی به سرش خورده بود و در همان حالت سجده شهید شده بود.»
آخرین دست نوشته شهید محسن وزوایی:
از شهادت واهمه ای نداریم و این منتهای آرزوی ماست در جبههها، خداوند را مشاهده میکنم که چگونه کمک رزمندگان اسلام میشتابد و آنها را نصرت میدهد و به مصداق آیه شریفه که میفرماید: «کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره»
میبینیم که تعداد معدود لشکریان اسلام اعم از سپاه، ارتش و نیروهای مردمی بر تعداد کثیری از نیروهای دشمن غلبه مینماید. به یاد دارم که در عملیات بازی دراز در قسمتی از عملیات تعداد ما که ۶ نفر بود بر ۳۰۰ نفر غلبه کردیم...
در جبههها چنان روحیه ایمان و ایثار مفهوم پیدا میکند که گوئی اصلاً قابل تصور نیست. هنگامی که در قسمتی از عملیات صحبت از داوطلب برای شهادت میشود دعوا بین برادران میافتد. اینها ارزشهایی است که مکتب اسلام ارزانی بشریت داشته است. حقیر بزرگترین افتخار خودم را عبودیت به درگاه احدیت میدانم.
میخواهم بگویم ای عارفان، وای عاشقان لقاءالله ، ای معلمین اخلاق، و ای کسانی که مشغول ریاضت کشیدن جهت نزدیکی به درگاه خدا هستید، بیایید تا ببینید در جبههها چگونه برادران شما به آن درجه از نزدیکی به درگاه خداوند رسیدهاند که نوجوان تازه داماد پس از ۳ ساعت که از عروسیاش میگذرد، در جبهه حاضر میشود. آخر در کدامین مکتب چنین ارزشهایی را سراغ دارید.
خدا را شاهد میگیریم هنگامی که در ۱۴ شهریور ۱۳۶۰ در سر پل ذهاب به واسطه اصابت گلوله تانک زخمی شده بودم، خون زیادی از بدنم بر زمین ریخته شده بود و وقتی به مشیت الهی نجات پیدا کردم در بیمارستان زجر زیادی میبردم.
آن گونه که شاید قابل تصور نباشد، به طوری که در یکشب ۱۰ عدد والیوم ۱۰ به من تزریق شد تا کمی آرام گرفتم . اما هنگامی که درد میکشیدیم در عین زجر بدنی از لحاظ معنوی و روحی لذت میبردم و احساس هر چه سبکتر شدن میکردم و هنگامی که پرستار مراقب من به مسخره میگفت، برای که این کارها را کردی و خودت را به این روز انداختی، به او گفتم خدا خودش درست میکند و همین طور هم شد. والله وقتی کمی از فشار کارم کم میشود، در خود احساس ضعف و کوچکی میکنم.
ای امت شهید پرور ایران، امروز در شرایطی هستیم که لحظه ای غفلت خیانت به اسلام و قرآن است. باید با هم برای خدا تا آنجا که در توان داریم کوشش کنیم امروز تمامی مزدوران و طاغوتیان به مقابله با انقلاب عزیز اسلامی پرداختهاند در رأس آن به تعبیر امام، شیطان بزرگ آمریکا» و در دنبال او تمامی وابستگان دیگرش.
پس از خدا غافل میشوید که پشیمانی سودی ندارد ما باید به تعبیر امام تکلیف را عمل کنیم. اگر توانستیم، پیروز میشویم و اگر کشته هم بشویم، شهید هستیم و این نیز خود پیروزی است پس ما نباید نگرانی داشته باشیم.
این منافقان از خدا بی خبر باید بدانند که ملت آنها را شناخته است اکنون جوانان رزمنده این مرز و بوم در جبهه مشغول نبرد با کفار زمانه هستند. شما در شهرها بی گناه را ترور میکنید شما نامردان تاریخ هستید که روی تمامی جباران تاریخ را از یزید بن معاویه گرفته تا به هیتلر سفید کردهاید.
شرمتان باد خود فروختگان اجنبی آخر چگونه حاضر میشوید از کودکان شیر خوار گرفته تا روحانیون معظم و جان بر کف این راهیان راه الله را ترور نمایید، این امت باید بداند از بزرگترین خطراتی که انقلاب را تهدید میکند، آفت نفوذ خطوط انحرافی در خط اصلی انقلاب یعنی، همانا خط امام است.
پس امام را دنبال کنید و امام را تنها نگذارید. شما امت مسلمان ایران در تاریخ جهان نمونه هستید. شما فرزندانی تربیت نمودهاید که شهادت را بالاترین سعادت خود می شمارند و فقط روی پشتوانۀ الهی حساب میکنند و شکست در راه چنین حرکتی مفهومی ندارد. خدا را شکر میکنم که نعمت زجر کشیدن در راهش را نصیبم نمود.
خدا را شکر میکنم که نعمت شرکت در عملیات، به منظور روشن کردن سرزمینهای سرد و بیروح گشته از وجود صدامیان به نور خدایی نصیبم شد.
از خدامی خواهم که شهادت در راهش را نصیبم فرماید و آنگاه که به مشیت الهی از این دنیای فانی رفتم، در زمرۀ شهدا به حساب آیم و از خدا میخواهم که مرا به حال خود وا مگذارد که بنده ای حقیر و زبون هستم و به درگاه کسی غیر از تو نمیتوانم روی بیاورم الهی ، اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک ....
و اما پدر و مادرم:
از وجود داشتن چنین پدر و مادری بر خود میبالم که افتخار برپایی نماز و روزه و خلاصه دستورات الهی است.
پدرم! هنگامی که به یاد آورم در سنین کودکی صدای فریاد شما در سحر به منظور نماز در گوشم میپیچید که ... محسن نمازت قضا شد. امروزه همچون نوایی دلنشین در گوشم طنین میافکند و شکر نعمت خدای را مینمایم. سفارش میکنم همانگونه که تابه حال عمل کردهایم به یاری امام بشتابید و او را تنها نگذارید.
و در آخر برادران و خواهرانم:
به این که این انقلاب حرکتی است به منظور اثبات حق و این مسئولیت بر گردن همگی ماست.
دستورات الهی را فراگیرید و در عمل آنها را بکار بگیرید. به خصوص عبدالرضا و محمود و حمیده. شما فرزندان انقلاب هستید، من هر چه باشد مدت زیادی از ستم در زمان طاغوت گذشته است اما شما امروز از نعمت حکومت اسلامی برخوردارید.
بزرگترین موهبتی است که خداوند به شما ارزانی داشته است قدر آنرا بدانید و شکر نعمتش را بجا آورید.
در آخر میخواهم که ۱۴ روز روزه و ۳ ماه نماز قضا برایم بجا آورید و راجع به آنچه که دارایی من محسوب میشود آن طور که پدرم تصمیمی بگیرد اجرا شود، منتهی سعی شود این مقدار محدودی که دارم در جهت کمک به جنگ و امور اسلامی اختصاص داده شود.
در خاتمه اگر توانستید جنازهام را به دست بیاورید آنرا به روی مینهای دشمن بیندازید تا اقلاً جنازه من کمکی به حاکمیت اسلام کرده باشد. انشاء الله....
و من الله توفیق 26/12/1360
لازم به ذکر است ،شهید« محسن وزوایی» در پنجم مردادماه 1339 در خانواده ای متدین در تهران دیده به جهان گشود . او با احساسات پاک و بی آلایش مذهبی رشد یافت . محسن پس از دریافت مدرک دیپلم با معدل بالا در سال 1335 در کنکور شرکت کرده و شاگر اول کنکور می شود و در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف به تحصیل می پردازد . پدرش از همرزمان آیت الله کاشانی بود ، از این رو پسر را با الفبای مبارزات سیاسی آشنا می کند . وی همزمان با شرکت در فعالیتهای سیاسی و عقیدتی ، از سال 1365 مسوولیت هدایت مبارزات دانشجوی را در دانشگاه شریف علیه رژیم به عهده می گیرد . محسن در تابستان 1359 به عضویت سپاه پاسداران در می آید و « سرپرستی اطلاعات عملیات » به او محول می "گردد .
وی در عملیات سرنوشت ساز « پارتیزانی » به عنوان فرمانده گردان نهم مسوولیت محور « تنگ کورک » تا حد فاصل « تنگ حاجیان » را به عهده می "گیرد . در اردیبهشت ماه 1360 طرح آزادسازی ارتفاعات بازی دراز در دستور کار قرار می گیرد . محسن در تمامی مراحل شناسایی این حمله حضور می یابد و در طراحی این عملیات نقش فعالی ایفا می کند . محسن در این عملیات ایثاری جاودانه خلق می کند و موفق می شود با تعداد اندک نیرو 350نفر از نیروهای گردان کماندویی دشمن را به اسارت در آورد .
محسن در پایان عملیات از ناحیه فک و دست مجروح می شود و به بیمارستان منتقل می گردد . او تاب نمی آورد که درمانش کامل شود . دلتنگی دوری از جبهه به سراغش می آید و او هنوز بهبودی کامل نیافته به جبهه « گیلانغرب » باز می "گردد و فرماندهی عملیات سپاه «سرپل ذهاب » را بر عهده می گیرد .وزوایی در 20 آذرماه 1360 در عملیات « مطلع الفجر » به عنوان عملیات شرکت می کند و در آن جا نیز همچون بازی دراز حماسه می آفریند . شهید وزوایی سرانجام در روز 10 اردیبهشت 1360 در عملیات « بیت المقدس » هنگام هدایت نیروهای تحت امر : بر اثر اصابت گلوله و ترکش به فیض عظمای شهادت نایل آمد .
منبع: نرم افزار چند رسانه ای شهید «محسن وزوایی»
تاریخ تولد: 1333/11/28
تاریخ شهادت: ۴/۱۰/۶۵
مسئولیت: فرمانده گردان امام رضا لشکر۱۹ فجر
محل شهادت : محور شلمچه
عملیات: کربلای۴چهار
محل دفن: گلزار شهدای شیراز
زندگی نامه:
شهید محمد اسلامی نسب در پایان زمستان ۱۳۳۳در روستای لازنگان توابع شهرستان داراب در خانواده مذهبی متولد می شود، و در ۳سه سالگی از نعمت پدر محروم می شود. شهید در اوایل انقلاب اسلامی در تظاهرات ها حضور فعالی داشت ودر روز ورود امام خمینی به کشور با چندین نفر از جوانان حزب الهی راهی تهران شد و موفق به دیدار امام می گردد.
آن عزیز در زمان جنگ افروزی ضد انقلاب در کردستان به اتفاق هشتاد نفر از سبز پوشان دلیر سپاه در تاریخ ۴/۱۱/۵۸ در حالی که هنوز یک سال از پیروزی انقلاب نگذشته است ، برای مقابله با گروهکهای منافق و معا ند راهی کردستان می شود اما استقرار و اقامت او و همراهانش در مهاباد دوامی نمی یابد چرا که هیات دولت موقت ( بازرگان ) طبق مصالحه با گرو های مخالف ، اعلام آتش بس کرده است . بعد از بازگشت از کردستان مدتی در خد مت شهید بزرگوار حضرت آیت الله دستغیب به حفظ این گو هر ارزشمند گنجینه انقلاب اسلامی پرداخت . پس از از چند صباحیی مسئولیت حفاظت اطلا عات دادگاه انقلاب اسلامی انجام وظیفه کرد . با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه شود . در سال ۶۴از ناحیه چشم مصدوم شود ودر عملیات والفجر۸ در حالی که فرماندهی گردان امام رضا را بر عهده داشت شدیدا دچار مصدومیت شمیایی شد این شهید بز رگوار علاقه فراوانی به ائمه اطهار (ع) به ویژه حضرت زهرا(س) داشت سرانجام در عملیات کربلای۴ با رمز یا فا طمه زهرا به شهادت رسید و پیکرش مطهرش را پس از۲۰ روز بعد از شهادت شیراز انتقال یافت ودرگلزار شهدای شیراز به خاک سپرده شد
قسمتی از و صیتنامه:
شهادت آنچنان شیرین و لذت بخش است که با هیچ کدام،از وعده های دینوی او را مقیاسی نیست. شهادتی که دشمن با هیچ سلاحی علیه او نمی تواند به مبارزه در آید و همه تیغ های دشمن در مقابلش کند و بی اثر است.
۲-من هر وقت نام مبارک بی بی فاطمه الزهرا (س)را به زبان میارم نا خودآگاه از خود بی خود میشوم و مطمئن هستم که ایشان ما را شر منده نمیکنه .
پانزده روز بعد شهادت :
پس از عملیات کربلای۴،اطلاع یافتیم که دشمن تعدادی از شهدا را در شلمچه دفن کرده است. جمعی از اسرای عراقی را برای تفحص پیکرهای این عزیران به منطقه فرستادیم. پس از مدتی جستجو یکی از آنها (اسرا ء) مزار شهدا را به خاطر آورد. زمین را حفر کرده، پیکرها را بیرون آوردند. هنگامیکه برای زیارت شهید اسلامینسب به معراج رفتم، حیرت و شگفتی وصف ناپذیری مرا فرا گرفت. پیکر مجروح محمد آنقدر شاداب و معطر بود که گویی همین چند لحظه قبل به شهادت رسیده است در حالیکه پانزده روز ازشهادت آن مهر بان میگذشت، بوسیدمش. گونهاش به تازگی گل بود و جانی دوباره به من بخشید